صفحات

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

کجای طیف

مسعود: سلام.

شهره: به به، پسر عمه گل. سلام. خوبی؟ :)

مسعود: چطوری؟

شهره: ممنون. خیلی خوبم

مسعود: منم بدی نیستم

شهره: ا؟ چرا؟ :|

مسعود: امروز نرفتم سر کار

شهره: مریضی؟‌ :(

مسعود: دودر کردم. گفتم مریضم

شهره:  :))

مسعود: خیلی خوابم میومد صبح

شهره: باز نشستی تا صبح فیلم دیدی؟

مسعود:  دیشب نه. پریشب. هه هه. دیروز رفتم سر کار ولی امروز دیگه کم اوردم. چه خبرا؟

شهره: هاها. اینجوریه دیگه خب.

مسعود: چه می کنی؟

شهره: تعطیلات بازیه کلا الان
فردا نصفه روز می ریم سر کار. نصف نصف که نه. تا دو بعدازظهر

مسعود: آها

شهره: بعدش هم پس فردا سال نو هست

مسعود: راستی سال نوتون مبارک پیش پیش

شهره: تعطیله.
مرسی :)
 تو چه خبرا؟

مسعود: هیچی بابا. بی‌خبری. ما که مثل خر داریم کار می‌کنیم. تعطیلی معطیلی هم خبری نیست والا

شهره: هاها. غر نزن خب شما عوضش عید تعطیل می شین. کار خوبه؟

مسعود: الان بهتر شده یه کم
یکی از پروژه هامون رو تموم کردیم
یکی دو تا کار تازه داریم میگیریم و ...

شهره: چه عالی. تبریک می گم

مسعود: اوضاع دلار هم یک کم بهتر شده

شهره: سرعت اینترتم که انگار خوبه. هی  هم قطع و وصل نمی شه

مسعود: آره. عاقا پاشو از روی سیم ورداشته این روزا.
خب از خودت بگو

شهره: از خودم...
سر کار می رم
خوبه خوش می گذره
بعد...

مسعود: خب نه پس
از رییس جمهور استرالیا بگو!

شهره: :))))
گوش بده بابا
دارم می گم دیگه.
در ضمن استرالیا رییس جمهور نداره، نخست وزیر داره

مسعود: راست می گی. الانم یه خانومی هست نخست وزیر. تو کی نخست وزیر استرالیا می‌شی پس؟

شهره: هاها. فعلا که حالشو ندارم شاید بعد از این که این چت تموم شد رفتم شدم
ولی وزیر اقتصاد استرالیا رو باید ببینی. همه می‌گن با این مدل مو شدم مثل اون. بذار یه عکس برات بفرستم
اسمش هست Penny Wong

مسعود: ببین این عکست خیلی انتلکتوله ها

شهره: جدی؟ یه نفر دیگه هم گفت بهم
معلوم می‌شه خود واقعیم زده بیرون توی این عکس پس ;)

مسعود: خوبه یا بده؟

شهره: چرا بد؟خوبه خب. شوخی کردم در ضمن

مسعود: وای! ببین

شهره: این متولد مالزیه

مسعود: چقدر استایلش شبیه تو است

شهره: مهاجره
آره می‌بینی. خیلی شبیهه به من. خیلی هم باکلاسه
من خیلی دوستش دارم
لزبین هم هست
انقده قشنگ و متین حرف می زنه
من خیلی خوشم میاد ازش
چند وقت پیش هم همسرش بچه دار شد

مسعود: خب شما ریاست محترم فمینیستای مقیمِ استرالیا بایدم خوشتون بیاد

شهره: یه عکس دیگه برات فرستادم. اون خانومه که بچه بغلشه نخست وزیره. بچه همین خانم پنی هست. اون که سبز پوشیده هم زن پنی هست. همون خانم وزیر اقتصاد.
اون بچه هم بچه شونه

مسعود: به به

شهره: خیلی باحاله. نیست؟
البته هنوز حق ازدواج ندارند

مسعود: والله الان ارکان عرش به لرزه در اومده

شهره: اون که آره

مسعود: ببین این باروری چطور صورت میگیره؟

شهره: معمولا ولی نه لزوما، مصنوعیه.

مسعود: یعنی چی از این به اون میره

شهره: هه هه. هیچی

مسعود: می دونم ولی آخه

شهره: بچه مال یکیشونه و مال یه مرد که اهدا کننده ی اسپرمه

مسعود: خلاصه مگه سلولهای باروری هر دو زنانه نیست
آها

مسعود: دست من باشه تحت هیچ شرایطی اسپرمم رو نمیدم واسه اینکار

شهره: اوه اوه. چرا؟

مسعود: در هر صورت یه ارتباطی هست بین من و اسپرمم
ژنتیک
یه جوریه خب
آخه بچه دار شدنشون دیگه چرا
برن یه بچه رو بگیرند و بزرگ کنند
حالا حتما باید زایمان کنند؟
یا رومی روم یا زنگی زنگ دیگه

شهره: خوب این بحثی که تو داری در مورد همه زن و شوهرایی که بچه شون هم نمی شه صادقه
اونا هم به هزار بدبختی جون می کنند که بچه خودشون را بیارن
گاهی مردها اسپرم ندارند
و می رن یه اهدا کننده پیدا می کنند
آدمه دیگه
دلش می خواد خودش بچه بزاد

مسعود: خب، اون زنا و مردا یه چیزایی براشون مهمه که تو اساس طرز تفکر همجنسگراها دیگه نباید مهم باشه
کسی که می گه که چه فرقی می کنه زن با زن  یا مرد با مرد و ...
خب نباید سر بچه که می رسه یه رفتار سنتی نشون بده

شهره: سنتی نیست که
در هر صورت ما کاره ای نیستیم
بچه دلش می خواد
خودشون می دونند

مسعود: دقیقا
دقیقا موضوع همینه
دلشون می خواد
پس باید بکنند
اینهمه بچه بی سر پرست
بیگناه ناز هست خب برن یکی از اونا رو بگیرن

شهره: همونطوری که میلیون‌ها زن و مرد
بچه دار می شن
با وجود همه اون بچه های بی سرپرست
خوب اینا هم می خوان بچه دار شن

مسعود: می دونم ولی تو میگی زن و مرد

شهره:خب
اونم زنه دیگه
می خواد حامله شه
ولی از مرد بدش میاد
ولی می تونه حامله شدن رو دوست داشته باشه
دلش نمی خواد با مرد سکس داشته باشه
ولی دلش می خواد بچه دار شه
مثل هزار تا آدم که از سکس خوششون میاد
ولی دلشون نمی خواد حامله بشن

مسعود: اونا مردم عادی‌اند و اصالتا به یه سنت رفتاری باور دارند که توش قرار نیست زن و زن و با مرد و مرد یا هم ازدواج کنند.چون طبیعت آدمی نیست (از لحاظ مذکر و مونث)

ولی وقتی شما به ذهنیت و عاطفه اصالت میدی و می گی حالا این عاطفه بین دو زن شکل گر فته یا مرد، چه اشکال داره,این میشه پایه این جور زندگی.
خب ولی دلتون میخواد بچه دار بشید و اونم تو شکم یکیتون و از یه اسپرم مردونه
پایه این خواهش همون رجوع به باور سنتیه

شهره: نه چه ربطی به سنت داره
ببین مسعودجان
یه آدم همجنسگرا
اصلا لزوما آدم مدرنی نیست
به هزار و یک دلیل فیزیولوژیک و گاهی روانی شده همجنسگرا
همین
یعنی که از همجنسش خوشش میاد
حتی ممکنه مذهبی باشه
حتی ممکنه که احساس گناه کنه

حتی ممکنه که هیچ وقت با همجنسش سکس نداشته باشه
فقط به خاطر این که فکر می کنه گناهه

مسعود: ولی وقتی انقدر گسترده میشه همجنس گرایی
نمیتونه بدون تاثیرذهنیت مدرن (حالا خودشون رو نمیگم؛پذیرفتنش تو جوامع و قوانین رو میگم) باشه
خب چه لزومی داره با هم ازدواج کنند

شهره: با هم زندگی کنند مثل خیلی آدما و دوست دارند که ازدواج هم بکنند مثل خیلی از زن و مردا که با این که بدون ازدواج کردن هم می‌تونند تا آخر عمر به هم عشق بورزدند و هیچ کی هم کارشون نداره.
در ضمن فکر نمی کنم که در قدرت تمایلات جنسی شکی داشته باشی.  بنابراین هیچ آدمی محض این که خیلی باحاله یا مد شده همجنسگرا نمی شه
این از این

مسعود: منم همین رو میگم
این آدما همجنسگرا هستند

شهره:‌ دلیل این که می خواند ازدواج کنند چند تا چیز اصلی هست
یکیش خیلی ساده است
درست به همون دلیلی که زن و مرد ازدواج می کنند
هر دلیلی که خودت می دونی برای زن و مرد
برای اینا هم صادقه
چون آدمند
چند تا دلیل اجتماعی هم داره
یکیش اینه که
جامعه ای که اجازه بده که همجنسگراهاش ازدواج کنند
یعنی اونا رو به رسمیت شناخته
و براشون به اندازه آدمهای غیر همجنسگرا حق قایل شده
یعنی این که
هویت داده به این آدما
دلیل مهم دیگه اش
مسایل حقوقی هست
مثلا یکیش اینه که
توی استرالیا قبلا غیر ممکن بود که تا وقتی که ازدواج نکرده باشی
بتونی بچه به فرزندی بگیری.
چون خانواده به حساب نمیای. البته این قانون داره کم کم عوض می شه.
و یه سری قوانین دیگه هم هست
مثل ارث و میراث و این برنامه ها
که فقط برای ازدواج کرده ها هست.
تا وقتی که خانواده و ازدواج
حقوق ویژه برای آدما ایجاد می کنه
زوج‌های همجنسگرا هم
لازم دارند که ازدواج کنند

مسعود: شهره‌جان من برم با نازیلا ناهار حاضر کنیم بخوریم
هستی من یه ناهاری بزنم و برگردم و بهت بگم ...

شهره: منم دارم میر م بخوابم کم کم

مسعود: ببخشید

شهره: باشه
حالا بعدا باز باهم حرف می زنیم
قربانت
خدافظ

مسعود: پس من همین زیر نظرم رو می نویسم
آره حتما
تا بعد

شهره: تا بعد
شب خوبی داشته باشی

مسعود: تو هم

سه روز بعد
مسعود: سلام شهره جان
من چیزی که قول دادم رو بنویسم. منتظر جواب تو هم هستم.
ببین من می‌گم وقتی یه زوج همجنس باز یه بچه ای رو به سرپرستی قبول می کنند، مساله فرق می کنه. چون بچه ای هست که قبلا به دنیا اومده و سرپرستی نداره و به همین واسطه هم شرایطش فرق می کنه.
ولی وقتی این زوج تصمیم بگیرند یه بچه رو به دنیا بیارند موضوع فرق می کنه. یه بچه حق داره این انتظار رو داشته باشه که پدر و مادرش مرد و زن باشند. بخواد با حمایت و عاطفه یه مرد و زن رشد کنه و به قولی از این ترکیب برخوردار باشه.
حتما شنیدی خیلی از این بچه های بی سرپرست بعد از اینکه می فهمند پدر و مادرشون واقعی نیستند، خونشون رو ول می کنند و داغون می شند. می رند دنبال پدر و مادر واقعیشون. خیلی ها هم حاضر نمیشند پدر و مادر واقعیشون رو دیگه ببینند و می گند پدر و مادرشون همونایی هستند که زحمتشون رو کشیدند. مسائل انسانی خیلی پیچیده است و نمیشه حکم صادر کرد به همین راحتی.

واسه همین اون وقتی که یه زوج همجنس باز تصمیم بگیرند یه آدم تازه رو به دنیا بیارند؛ باید این رو بدونند که اون بچه حق داره پدر و مادر بخواد و اونم از جنس مرد و زن و این رو حق طبیعی خودش بدونه و در حالتی غیر از این احساس راحتی نداشته باشه. دو تا آدم می تونند در مورد حق خودشون تصمیم بگیرند ولی در مورد حق دیگری نه. این خودخواهیه.

یک روز بعد
شهره: جوابت رو سر فرصت می دم.


سه ماه بعد
شهره: سلام مسعود جان. یه کمی مسخره است که «سرفرصت» شد سه ماه بعد. ولی دیر بهتر از هرگزه. :)
این حرف که حق بچه‌ای که می‌خواد به دنیا بیاد رو در نظر بگیریم، حتی به قیمت این که حق کسانی که قراره بچه رو به دنیا بیارند ضایع بشه رو من قبول ندارم. ولی بذار فرض کنیم که این حرف رو قبول می‌کنیم.

حالا من می‌خوام که خیلی دقیق‌تر مواظب حق این بچه باشم. مگه هر بچه‌ای حق نداره که توی یه خونواده خوب به دنیا بیاد؟ پس چطوره به خونواده‌هایی که احساس می‌کنیم که محیط خوبی برای بچه دار شدن ندارند اجازه بچه دار شدن ندیم.  مثلا پدر مادرای معتاد؟ یا آدم‌های فقیر؟ یا آدم‌های خیلی خیلی پولدار که سرشون خیلی بند کاره و وقت محبت به بچه‌ها ندارند. هان؟ حق بچه است دیگه که یه پدر مادر خوب با یه شرایط مادی و فرهنگی خوب داشته باشه. حقش نیست؟  پدر مادرای زشت چطور؟ بچه حق داره که یه پدر مادر با صورتای معمولی داشته باشه؟ یا مثلا حق یه بچه نیست که پدر مادر سالم داشته باشه؟ پس چطوره که پدر مادرهای معلول یا زشت یا حتی پدر مادرایی که یکیشون زشته یا معلولیت داره رو از داشتن حق فرزند محروم کنیم هان؟ تازه اینا که ممکنه معلولیتشون یا زشتیشون به بچه برسه. یا پدر مادرای خیلی خیلی چاق. احتمال زایمان مشکل دار مادر چاق زیاده. پس چرا باید اصلا اجازه بدیم که یه مادر چاق بچه دار بشه. تازه فرهنگ غذایی ناسالم اونا حتما به بچه هم منتقل می شه و بچه هم حتما ظرف مدت کوتاهی دچار همون مشکل میشه.

می بینی که این داستان ته نداره. اگه بخوای حق بچه رو در نظر بگیری درصد بسیار زیادی از آدما شرایطی که میتونی اسمش رو بذاری «حق یه بچه» رو نمی‌تونند براش ایجاد کنند. و حتما قبول داری که کار دولت نیست که بشینه صلاحیت آدم‌ها رو برای بچه‌دار شدن تشخیص بده.  و گرنه دیگه کسی جلودار دولت ها نخواهد بود.

حالا چرا وقتی کسی این منطق رو برای همجنسگراها استفاده می‌کنه آدما کمتر تعجب می‌کنند و اعتراضی ندارند؟ به دو دلیل ساده. اول این که همجنسگراها اقلیتند و حرف زدن و قانون صادر کردن از طرف اکثریت برای اقلیت همیشه خیلی راحته. چون اکثریت زور داره. و دوم این که این یه تغییره و جامعه بشری همیشه در برابر تغییر مقاومت می‌کنه به خصوص وقتی تغییر ریشه‌های عمیقی توی عرف و مذهب داشته باشه.

در مورد دلیل این که یه بچه باید یه زن و یه مرد بالای سرش باشه هم حرف دارم.
اول این که خانواده‌‌ای که پدر و مادر و بچه ها اینقدر واحد مستقلی رو تشکیل می‌دهند خیلی موضوع مدرنی هست و باید حواسمون باشه که بیشتر از قدمتش بهش اصالت ندیم. بشر به روش‌های متفاوتی بچه‌هاش رو بزرگ کرده و هنوز هم داره می‌کنه. مثل خانواده‌های بزرگ یا خانواده‌های تک والد یا قبیله‌ای.

 این نقشی که تو برای پدر و مادر و حق کودک در نظر گرفتی کلا چیز خیلی قدیمی‌ای نیست.  در ضمن این که اگه یه بچه وقتی به دنیا میاد پدر و مادر داشته باشه هیچ دلیلی نمی‌شه که تا آخر عمرش پدر و مادر رو داشته باشه و هر لحظه ممکنه که یکیش یا هر دوش رو از دست بده. این از این.

دوم این که وقتی می‌گی که پدر و مادر لازمه، اگه منظورت الگوهای زنانه مردانه هست باید بگم که بچه الگوی انسانی لازم داره نه الگوی زنانه مردانه. یه آدم باید به اندازه کافی از خصوصیاتی که به صورت کلیشه مردانه یا زنانه گفته می‌شند برخوردار باشه تا بتونه بشه انسان.

حتی اگه قبول کنیم که بچه باید یه الگوی زنانه و یه الگوی مردانه داشته باشه چطور می‌تونی مطمئن باشی که زن خونواده اون طوری که جامعه زنانگی رو تعریف کرده زنانگی داره و مرد مردانگی رو.

این جور استدلال‌ها یه چیز خیلی مهم رو در مورد آدم‌ها در نظر نمی‌گیره. آدم‌ها طیفند. هر آدمی یه تعدادی از همه خصوصیاتی که عموما منسوب به زن یا مرد هستند را برای خودش داره. اگه یه سر طیف رو بگیری یه آدم با خصوصیات فقط اصطلاحا زنانه و یه سر طیف رو بگیری یه آدم با خصوصیات فقط اصطلاحا مردانه، یه زن یا مرد ایده‌آل کجای این طیف قرار می‌گیره و اساسا کی هست که می‌تونه این ایده‌ال رو تعریف کنه؟

 و اصلا همین که طیف هست، نشون نمی‌ده که ما بیخود نشستیم راجع به یه چیزی که قانون پذیر نیست حرف می‌زنیم؟ به قول خودت مسائل انسانی خیلی پیچیده است و نمیشه حکم صادر کرد به همین راحتی.

خلاصه اینجوریاس. :)

تا بعد.

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

لاستیکی اش

«آنجلیکا» برایش از آن جور دوست‌هایی بود که شش ماه یک بار به هم زنگ می‌زدند. شکایت می‌کردند که مدت زیادی است که همدیگر را ندیده‌اند. بعدقراری می‌گذاشتند و شامی یا قهوه‌ای با هم می‌خوردند و کلی لذت می‌بردند. با هم به توافق می‌رسیدند که باید زود به زود همدیگر را ببینند و بعد می‌رفتند تا شش ماه بعد.

هر بار که همدیگر را می‌دیدند، حساب می‌کردند که چند سال است که هم را می‌شناسند و تعجب می‌کردند که چقدر زمان زود گذشت. امسال سال تعجب از عدد شش بود. این بار یک چیز دیگر هم فرق داشت. «اریک» دیگر با آنجلیکا نبود. وقتی که آنجلیکا آمد تو، همدیگر را بغل کردند و آنجلیکا زد زیر گریه. «نازنین» هم. می‌دانست که چه دردی می‌کشد. درد طرد شدن. درد این که کسی به تو بگوید که دیگر تو را نمی‌خواهد و از همه مهتر این که، آن کَس شوهرت باشد. همان مردی که به هم قول داده بودید که تا آخر عمر با هم زندگی کنید. همان که دل به تو داده بود و دل به او داده بودی. همان که با هم دعوا کرده بودید بعد آشتی کرده بودید.

حالا گیرم دلایلی که اریک آنجلیکا را ترک کرده بود با دلایلی که «رضا» نازنین را، فرق داشت. ولی درد همان درد طرد شدگی بود. اعلام رسمی و بلند این که تو نخواستنی هستی. فریاد زدن این که «درست است که قول داده بودم تا آخر عمر با تو باشم، ولی فهمیدم که تو آدمش نیستی.»

به آنجلیکا یک لیوان شربت تعارف کرد. هوا گرم بود و می‌دانست که شربت خنک روی گریه می‌چسبد.
«می‌دونی نازی، دو ماه بعد از جداشدنمون، اتفاقی مرورگر اپرا را روی مبایلم باز کردم. آخه من همیشه با آندروید کار می‌کنم. دیدم که آخرین باری که اریک از مبایلم استفاده کرده ایمیلش رو باز کرده بوده و ایمیلش اتوماتیک باز شد. اونوقت من ایمیلی رو که روز قبلش به اون دختره زده بود دیدم.» دوباره بغض گلویش را گرفت. در حالی که مثلا ادای اریک را در‌می‌آورد گفت:«عزیزم، فدات بشم. هروقت اون فرم‌ها رو پر کردی برام بفرست. ماچ ماچ. دلم برات تنگ شده. فردا می بینمت. ماچ ماچ.» اشک‌هایش را پاک کرد. «آخه مگه آدم دو ماهه با یه نفر به اینجا می‌رسه. هان نازی؟ می‌رسه؟» نازنین آمد که جواب بدهد ولی آنجلیکا منتظر جواب نشد: «وقتی که گفت می‌خواد ازم جدا بشه، ازش پرسیدم که پای کسی در میونه گفت نه. چند بار ازش خواستم که راستشو بگه، گفت نه. ولی من که باورم نمی‌شه. آخه آدم دو ماهه با یه نفر اینطوری حرف ‌می‌زنه؟ تو چی فکر می‌کنی؟» و این بار صبر کرد تا نظر نازنین را بشنود.

«آره آنجی. ممکنه آدم دو ماهه با یه نفر اینطوری حرف بزنه. ولی خب این مهم نیست که چرا با این آدم این طور حرف می‌زنه، مهم اینه که چرا اینقدر تو رو غافلگیر کرده و یه دفعه تو رو ول کرده رفته. چرا برات توضیح نداده که دلیلش چیه؟ چون تو حق داری بدونی که اون چرا دیگه نمی‌خواد با تو زندگی کنه.»

«آره خیلی ازش پرسیدم. خیلی ازش خواستم که برام توضیح بده. یه چیزایی می‌گفت. مثلا یه بار من گفته بودم که دلم نمی‌خواد هیچ وقت بچه دار بشم. یه بار دیگه هم وقتی که گفت می‌خواد خونه بخره من گفتم که من اصلا دوست ندارم که خونه بخرم. آخه می‌دونی خونه خریدن توی کلمبیا یه چیز خیلی بزرگیه. یه دردسر اساسیه. یعنی دیگه تا آخر عمرت گیری. نه مسافرت می‌تونی بری نه چیزی. همش باید بدوی که پول قسطای خونه‌ات رو در آری. برای من خیلی عجیبه که آدما اینجا همشون راحت و تند و تند وام خونه می‌گیرند.»

نازنین تایید کرد:« آره خونه خریدن حتی اینجا هم کار پر استرسیه و لازمه که تو هم از نظر روحی برای این کار آماده باشی.» آنجلیکا کمی فکر کرد و گفت:«آره. خب من هم سعی کردم خودم رو آماده کنم. سعی کردم قبول کنم که اینجا فرق داره. بهش گفتم باشه عزیزم اگه تو دوست داری خونه بخریم می‌خریم ولی صبر کن من یه کار درست و حسابی گیر بیارم. بچه هم به خاطر تو میارم. اصلا هر کاری که تو بخوای می‌کنم. من خیلی دوستت دارم.» و دوباره اشک توی چشمهایش جمع شد. «من خیلی دوستش دارم. من اینجا هیچ کسو ندارم. تنهام. مثل اریک نیستم که توی شهر خودش، پیش خونواده‌ی خودش، توی کشور خودشه. بابا مامانش دو تا خیابون بالاتر،‌ خواهرش سه تا محله اونورتر. اون که نمی‌دونه این چه نعمتیه... خب البته مامان و بابای اریک هنوز به من زنگ می‌زنند. هفته پیش منو دعوت کردند خونه‌اشون. مامانش خیلی زن مهربون و خوبیه. واقعا آدمای خوبیند. به من گفت آنج عزیزم، تا هروقت که دلت بخواد می‌تونی با ما رفت و آمد کنی. تو برای من مثل دخترم عزیزی.»

نازنین مادر شوهر و پدر شوهر نداشت. هر دو قبل از این که با رضا ازدواج کند از دنیا رفته بودند. ولی تصور کرد که داشتن چنین خانواده‌ی شوهری واقعا عالی است. این که یکی باشد که به تو بگوید درست است که عزیزترین کست تو را طرد کرد، ولی ما هنوز تو را دوست داریم. دوست داشته شدن! اصلا انگار همین است و بس. بدبختی ما آدم‌ها انگار همین است. که خیالمان راحت باشد که مقبولیم. که محبوبیم. که کسی یا کسانی هستند. برای همین ازدواج می‌کنیم. برای همین موفق می‌شویم. پولدار می‌شویم. خوشگل می‌کنیم. بچه می‌آوریم. برای این که دور برمان کسانی باشند که ما را دوست بدارند. برای بعضی‌هامانان دوستدار به تعداد انگشتان دست کافی است. بعضی دیگر خب، تا یک استادیوم آدم برایشان فریاد نکشد، آرام نمی‌گیرند.

نازنین سعی کرد به آنجلیکا کمک کند که ادامه بدهد. «یعنی بالاخره درست و حسابی به تو نگفت که چرا تو رو ترک کرد؟»

«نه دیگه. یه بار می‌گفت تو چرا مثل همه زنا نیستی. چرا می‌گی بچه نمی‌خوای. چرا می‌گی نباید خونه بخریم. چرا همه چیزت فرق داره؟»

نازنین عصبانی شد: «کی گفته که تو همه چیزت فرق داره. خوب هر آدمی یه چیزایی رو دوست داره یه چیزای دیگه رو دوست نداره. حالا به خاطر این دو تاچیز باید برگرده بگی تو عجیب غریبی؟»

اریک نگفته بود که آنجلیکا عجیب است. این رضا بود که به نازنین گفته بود که تو عجیب غریب شده‌ای. این رضا بود که به نازنین گفته بود که آنقدر تغییر کرده‌ای که من دیگر نمی‌شناسمت و برای همین ترکش کرده بود. نازنین از اریک عصبانی نشده بود. از رضا عصبانی بود.

و برعکس اریک که آنجلیکا را بدون یک توضیح ترک کرده بود، رضا خوب و درست و حسابی حالی نازنین کرده بود که چرا دارد ترکش می‌کند.  وقتی که آمدند استرالیا، نازنین بر خلاف ایران که توی خانه بود و سر کار نمی‌رفت، خیلی زود یک کار خوب پیدا کرد و رفت سر کار. لذت کار حرفه‌ای رفت زیر دندانش و اعتماد به نفسش رفت بالا. انگلیسی‌اش روز به روز بهتر شد و دوستان خوب زیادی پیدا کرد. نازنینی که توی تهران می‌ترسید بدون رضا پا بیرون بگذارد، در ملبورن رضا را به زور بیرون می‌کشید که تا جاهای دیدنی را به او نشان بدهد. همین شده بود که برای رضا شده بود غریبه. همین که دیگر ترسو و وابسته نبود، برای رضا عجیب و غریب بود. و رضا رک و پوست کننده این را گفت. که وقتی نیازمند مواظبت من نیستی نمی‌دانم که در زندگی‌ات به چه دردت می‌خورم.

دلش می‌خواست به آنجلیکا بگوید حتی اگر بدانی که چرا ترکت کرده، باز هم دردش زیاد است. مهم این است که ترکت کنند. مهم این نیست که چرا. یا شاید آنقدر که فکر می‌کنی مهم نیست.

با هم شام خوردند. و باز از اریک صحبت کردند. از این که آنجلیکا عکس‌های «عزیز» اریک را توی  فیسبوک دیده. و این که دختر خیلی خوشگل است با مو‌های طلایی و چشم‌های آبی. و این که دختر استرالیایی است و مثل اریک پرستار است و در یک بیمارستان کار می‌کنند. همه این ها را با دانستن یک اسم و فامیل و یک آدرس ایمیل در آورده بود. وسط شام عکس دختر را توی فیسبوک روی مبایلش به نازنین نشان داد. موهایش طلایی بود و فقط می‌شد حدس زد که چشمهایش آبی است ولی از روی آن چند تا عکس پروفایل با کیفیت‌های پایین نمی‌توانستی مطمئن باشی که دختر خوشگل است. نازنین می‌دانست که وقتی آنجلیکا می‌گوید که دختر خوشگل است در واقع یعنی از آنجلیکا خوشگلتر است.

وقتی که ترک شدی، جایگزینت در یک مسابقه از تو برده است. مسابقه‌ای که تو اصلا نفهمیدی که کی تیر آغازش شلیک شده. ولی برنده حتما باید بهتر باشد که از تو برده. این توی نخواستنی هستی که با یک خوشگلتر و عزیزتر و زن‌تر یا هر تر دیگری جایگزین شده‌ای. با یک خواستنی. حتما باید توی چیزی برتر باشد دیگر. برای همین است که تو باخته‌ای.

نازنین پنج سال بود که از رضا جدا شده بود. یک سالی طول کشیده بود که کارهای طلاق ایران و طلاق استرالیا را انجام دهند و بالاخره چهار سال پیش همه چیز رسما تمام تمام شده بود. و در این چهار یا پنج سال نازنین هنوز مرد دیگری را به زندگی‌اش راه نداده بود. سه سال پیش وقتی که کم کم به تنهایی عادت کرده بود و دلواپسی‌اش کمتر شده بود، تمناهای بدنی سراغش آمده بود. هوس بدن یک مرد، نیاز به تماس، هُرم سینه‌هایش و داغی واژنش بعضی از شب‌ها راحتش نمی‌گذاشت. یاد گرفت که با خودش ور برود. رفت از «برانزویک» یک چرمینه** لاستیکی خرید. بنفش رنگ بود و به غیر از فرم کُلیش هیچ چیز دیگرش به یک آلت مردانه نمی‌ماند. هرم بدنش کمی می‌خوابید ولی چیزی که لازم داشت بیش از این‌ها بود. نه که فقط نیاز عاطفی، نیاز جسمی‌اش هم بیش از این‌ها بود.

همین طور که میز شام را جمع می‌کرد سعی کرد که موضوع بحث را عوض کند تا آنجلیکا یک کم بخندد. گفت: «کتاب چی داری می‌خونی الان؟» آنجلیکا کمی فکر کرد. «نلسون ماندلا.» نازنین خندید و گفت: «دوباره؟» آنجلیکا هم خندید:«آره. خیلی این کتاب رو دوست دارم. در ضمن این که هر وقت که افسرده می‌شم می‌بینم باز رفتم این کتاب رو گرفتم دستم. من این مرد رو خیلی دوست دارم. خوندن زندگی نامه‌اش به من انرژی می‌ده.» بعد غصه دار گفت: «البته شاید این که الان توی بیمارستانه هم تاثیر داشته. امیدوارم که حالش خوب بشه.» و شد دمق‌تر از قبل. نازنین کمی همدردی کرد و سعی کرد باز موضوع را عوض کند.

«برنامه فردات چیه؟ من که باید تو خونه بمونم یه کم به باغچه‌ها برسم. علف هرز خونه رو برداشته. اصلا هم حالش رو ندارم.» و خندید. آنجلیکا گفت:«وای. من هم خیلی از علف هرز کردن بدم میاد. توی خونه ما همیشه اریک این کارو می‌کنه یعنی می‌کرد. الان که توی یه خونه اشتراکی هستم با ناتالیا و مری. برنامه فردای من؟» و غش غش خندید. «دارم می‌رم یه پسری رو ببینم به اسم «مت».  خیلی آدم با شخصیته. یعنی این جور به نظر می رسه.» دوباره خندید: «اگه بدونی چطوری پیداش کردم. از خنده می‌میری.» نازنین خوشحال شد. می‌دانست که آنجلیکا دختری نیست که فقط غصه رفتن اریک را بخورد. می‌دانست که زندگی را ادامه می‌دهد. با همان نشاطی که وقتی مجبور بوده توی خیابان‌های «بوگوتا» دستفروشی کند تا بتواند خرج مدرسه رفتنش را در بیاورد و کمک خرج مادربزرگش باشد. خنده‌کنان گفت: «بگو ببینم چطوری پیداش کردی.»

«از این سایت‌های دوست‌یابی هست، آر، اس، وی، پی.  می‌شناسی؟» نازنین نمی‌شناخت ولی بیخود گفت آره. «از روی اون با یه نفر به اسم «جیمی» آشنا شده بودم. یه جایی توی ریچموند قرار گذاشته بودیم. نشسته بودیم داشتیم غذا می‌خوردیم. آدم خوبی بودها. ولی یه کم بی‌مزه بود. بعد پونزده دقیقه دیگه هیچ حرفی نداشتیم برای هم بزنیم. من منتظر بودم که غذامون تموم شه یه جوری خلاصش کنیم بریم. که یه دفه دوست جیمی اتفاقی اومد توی رستوران. اومد سلام کرد. وای نازی اگه بدونی چقده خوش‌قیافه و باکلاس بود این پسر. البته موقعیت مسخره‌ای بود. جیمی اصلا نمی‌دونست منو به چه عنوان معرفی کنه. و من امیدوارم بودم که منو به عنوان دوست دخترش معرفی نکنه که کرد. بعد به مت گفت که بیاد بشینه سر میز ما. این کارش هم یه کم مسخره بود ولی من اصلا ناراحت نشدم. هاها. و مت هم به نظر نمی‌رسید که ناراحت شده باشه. از وقتی که اون اومد کلی ما صحبتمون گل کرد و راجع به سیاست و این جور چیزا حرف زدیم. راجع به نلسون ماندلا هم حرف زدیم.  و اون جیمی هم همین طور نشسته بود اونجا و گاهی یه چیزای بی‌مزه‌ای می‌پروند.»

 آنجلیکا هیجان زده شده بود. گاهی از ظرف انگوری که روی میز بود یک حبه می‌کند می‌گذاشت دهنش. صدایش کمی بلندتر شده بود و با سرعت بیشتری حرف می‌زد. نازنین هم هیجان زده شده بود و یه لحظه به خودش آمد که دارد لبخندی می‌زند به وسعت صورتش. آنجلیکا ادامه داد: «یه دفعه تلفن جیمی زنگ زد. رفت بیرون صحبت کرد و برگشت و گفت یه مشکلی پیش اومده که باید بره و مامانش زنگ زده و باهاش کار داره. یه کم مسخره بود که من بمونم. از مت خدافظی کردیم. بیرون رستوران هم از جیمی خدافظی کردم و اون باعجله رفت و خوشبختانه وقت نکرد که بگه دوباره می‌خواد منو ببینه. من هم شروع کردم به سمت ایستگاه قطار برم. پیش خودم فکر کردم، آنج یا الان این کارو می‌کنی یا بعدا تا چند وقت غصه‌شو می‌خوری. برگشتم رستوران و دیدم که مت داره حساب می‌کنه که بره. با تعجب به من نگاه کرد که یعنی اینجا چی‌کار می‌کنی. گفتم که بیرون رستوران می بینمت. وقتی اومد بیرون بهش گفتم که داستان چیه و من و جیمی دوست دختر دوست پسر نیستیم و من هم اصلا قصد ندارم دوباره ببینمش ولی اگه اون هم دوست داشته باشه، دوست دارم که دوباره اونو ببینیم. و شماره تلفنم رو روی یه دستمال کاغذی نوشتم بهش دادم.»

نازنین بلند بلند خندید و گفت: «تو عالی هستی دختر. کی بهت زنگ زد؟»  «یه ماه طول کشید. پدر من در اومد. اگه بدونی هی پشیمون شدم. هی به خودم دلداری دادم که باید این کارو می‌کردم. گفتم حالا پیش خودش میگه این دختره دیگه چه عوضی‌ایه. با یکی دیگه اومده بیرون به من شماره تلفن می‌ده. وقتی زنگ زد گفت داشته فکر می‌کرده به جیمی چی بگه.»

نازنین باز زد زیر خنده و گفت: «خیلی بامزه‌اس. از مت برام بگو.» آنجلیکا چشماشو بست و با لبخندی رضایتمند گفت:«وای، مت! قدش یک کمی از من بلندتره، هیکلش متناسبه نه این که بگی ورزشکاری ولی خوبه. موهاش روشن،‌ چشماش خاکستری و صورتش هم خیلی بامزه‌اس. لباش... اگه بدونی. کم مونده بود همونروز بپرم ماچش کنم. انقده قشنگه که نگو. لباش کلفت مردونه‌اس. می‌دونی. من لب مرد که زیادی کلفت باشه دوست ندارم ولی خیلی هم نازک باشه موقع ماچ کردن هیچی به دهن نمیاد. هاها. ولی لبای مت درست اندازه اس.» و با دستش نشون داد.

نازنین با خودش فکر کرد که چرا او دنبال یک مرد نمی‌گردد. شاید آن نازنین ترسو هنوز هم درونش هست. شاید اگر به رضا بگوید که هنوز وجودش پر از ترس‌های گوناگون است رضا برگردد. چقدر دلش می‌خواست مثل آنجلیکا بی‌پروا باشد.

آنجلیکا احساس کرد که باید خودش را توضیح دهد. گفت:«می‌دونی نازی، من هنوز اریک رو دوست دارم. دو ماه تموم کارم فقط گریه بود.  اون ایمیلو که دیدم، یه شب با خودم فکر کردم خب که چی. پاشو برو یه غلطی بکن. هی زر زر که چی. با ناتالی و مری رفتیم کلوپ رقص. اون شب  یه دونه «یه شبه» داشتم. خوشبختانه عشق‌بازی خوبی بود و حالم خیلی بهتر شد. و پسره هم رفت و مزاحمتی ایجاد نکرد. همون طور که من هم نمی‌خواستم. یه مدتی توی دوستای کلمبیاییم دنبال یکی گشتم. بعد پیش خودم فکر کردم که مردای آمریکای جنوبی به درد نمی‌خورند. توی تخت عالی‌اند ولی به درد زندگی نمی‌خورند. نمی‌شه روشون حساب کرد. قبل از این که مت رو ببینم تا همین چند روز پیش که بهم زنگ زد، با یک «خونه به دوش»* آلمانی بودم. یک ماهی با هم بودیم. ده سال از من کوچیکتره. ولی یک تیکه‌ایه که نگو. بدن ورزشکاری، شکمِ شیش ماهیچه. پوستِ برنزه. آخه می‌دونی که، این خونه به دوشا همش دارند کنارِ دریا آفتاب می‌گیرند. این یکی که موج سواری هم می‌کنه. اصلا برای همین استرالیاست. البته ملبورن زیاد نمی‌مونه و به گمونم ماه بعد بره. ولی بدن این مرد جون می‌ده برای عشق‌بازی. تکمیلِ تکمیل. هیچ عیبی نداره. ولی خب خیلی جوونه. به درد من نمی‌خوره.» و ساکت شد.

«ولی چیزی که باعث شد که بیشتر از مت خوشم بیاد، اینه که انقد فکر کرد به این موضوع که به دوستش چی بگه.  احساس می‌کنم که آدم قابل اعتمادیه. حالا باید بیشتر بشناسمش بیخود برای خودم خیالبافی نکنم که بعد تو ذوقم بخوره.» و غش غش خندید. «تو چی نازی؟ تو کسی رو پیدا نکردی؟» نازنین همه‌اش نگران همین سوال بود. چند بار پیش خودش فکر کرده بود که اگر آنجلیکا این سوال را پرسید چه جوابی بدهد. چند بار جوابش را عوض کرده بود و بالاخره این یکی از دهانش آمد بیرون: «اممم. یکی دو تا از دوستام هستند که توی فکرشونم. ولی هنوز چیز جدی‌ای پیش نیومده.» یکی دو تا یعنی چه؟ آدم یکیش با دوتایش خیلی فرق دارد. پیش خودش فکر کرد که یا باید یا می‌گفت یکی یا دو تا. «یکی دوتا» دستش را رو کرد.  آنجلیکا فهمید که بیشتر نباید ادامه بدهد. فقط برای این که موضوع را تمام کند گفت:«اوهوم. پا پیش بذار. یه جوری ببین مزه‌ی دهنشون چیه. اگه نمی‌شه از ذهنت بیرونشون کن. این جوری که هی آدم بهشون فکر کنه خوب نیست. انرژی آدمو می‌گیره. راستی ما یکشنبه با ناتالی و مری داریم می‌ریم سینمای روباز. توی «بوتانیکال گاردنز.»***  دوست داری بیای؟»

شب نازنین با خودش بازی کرد. ولی فکر و خیال نمی‌گذاشت ارضا شود. احساس بی‌عرضگی می‌کرد. به بدنش فکر میکرد که همیشه جوان نمی‌ماند. به این که چهار سال حرارت جنسیش را با یک آلت لاستیکی خوابانده. احساس می‌کرد که عشق به رضا را سرپوش ترس‌های خودش کرده است. از چه می‌ترسید؟ از طردشدگی؟ طردشدگی دوباره شاید؟

--------------------------------------------------------------------------------------
*خانه به دوش(backpacker): خانه به دوش یا کوله پشتی به دوش ها عموما ولی نه لزوما جوان‌هایی هستند که با یک کوله پشتی و با پول کم به مدت طولانی و معمولا تنها مسافرت می‌کنند. این نوع مسافرت همیشه کم‌خرج و پرماجراست. استرالیا کشور مناسبی برای خانه به دوش‌ها است. بسیاری از خانه به دوش‌ها برای موج سواری به استرالیا مسافرت می‌کنند.

** چرمینه: کیرکاشی، آلت مردانه مصنوعی، دیلدو

*** بوتانیکال گاردنز (Royal Botanical Gardens): باغ گیاه شناسی ملبورن

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

خوابم می‌آید.

من فکر می‌کنم که خوشگل است. یک جور خوشگلی که من دلم می‌خواهد داشته باشم. ظرافت و جدیت همزمان. هیکل خوشتراش اما نه بیش از حد ظریف و شکننده. نه چاق نه لاغر. سینه‌های اندازه، نه بزرگ نه کوچک. چشم‌های نه چندان درشت اما نافذ. قد نه خیلی بلند نه خیلی کوتاه.


 تازه از آن ور اتاق از پیش مهمان‌های دیگر جا عوض کرده بودم و نشسته بودم پیشش. حال و احوال‌های معمولی را کرده بودیم که گفت: «خیلی خوابم میاد. دیشب درست نخوابیدم.» شوهرش مرد هیکلمندی است که همه اش کت و شلوارهای تیره و پیراهن‌های روشن می‌پوشد. قیافه‌اش به بانکدارها می‌خورد. ولی هنرمند است، عکاس و نقاش و مجسمه ساز. «بِک» بهش می‌گوید «مرد من». اینبار ولی گفت: «دیشب «گراهام» بدخواب شده بود. از ساعت سه نصف شد بیدار شد و هی توی تخت وول زد و من رو هم بیدار کرد. آخرش هم ساعت چهار از تخت زد بیرون. من هم دیگه خوابم نبرد و حدود چهار و نیم پا شدم. خوب البته کلی به کارامون رسیدیم. لباس شستیم. خونه مرتب کردیم و بعد هم با هم یه صبونه خوب خوردیم. ولی الان دیگه واقعا دارم از خستگی می‌میرم.» و خندید. ساعت ۹ شب بود.

 من هم خندیدم و گفتم: «می‌دونم چی می‌گی. ما هم گاهی اینطور می‌شیم. شبهایی که «فربد» دیرتر از من  بیاد بخوابه، گاهی من از خواب بیدار می‌شم و دیگه خوابم نمی‌بره. گاهی حتی فقط یه ربع دیرتر میاد و کلی برای من دردسر می‌شه. برای همین من از وقتی که شروع می‌کنم آماده خوابیدن بشم بوق آماده باش خواب رو می‌زنم. بریم بخوابیم، بریم بخوابیم.» و باز خندیدیم. « یه دوست فمینیست دارم که چند وقت پیش توی فیسبوک یه مطلب گذاشته بود، که اصلا چرا آدما با زوجشون توی یه تخت می‌خوابن. در صورتی که این موضوع روی کیفیت خواب آدم تاثیر می‌ذاره و گاهی باعث بدخوابی می‌شه.»
بک گفت:«به خصوص روی تخت‌های کوچک. ما قبلا تختمون دو نفره‌ی بزرگ بود، عرض صد و هشتاد. خیلی عالی بود. ولی الان خونمون رو عوض کردیم. تختمون رو کردیم دوبل.  چون اتاقمون جا نداشت.  عرضش تقریبا نیم متر کمتره. همش می‌خوریم به هم توی تخت خواب.» قاه قاه خندید. «همش جا نیست. هی مشکل پیش میاد. به خصوص من زیاد وول می‌زنم واز خواب بیدارش می‌کنم. تخت شما بزرگه؟»
کمی فکر کردم که ابعادش رو یادم بیاید. «تخت ما متوسطه.» وقتی کسی از زندگی خصوصی‌اش چیزی برایم می‌گوید، من هم شروع می‌کنم چیزهایی از زندگی خصوصی‌ام را با او به اشتراک بگذارم. احساس می‌کنم که اگر این کار را نکنم احساس بدی به او دست خواهد داد. یا شاید می‌خواهم که باز هم ادامه دهد و برایم بیشتر بگوید. «من و فربد هم روی تخت زیاد می‌خوریم به هم. هاها. شب های سرد من می‌چسبم به اون. اونوقت اون یه کمی جابجا می‌شه. و من میام اونجایی که اون خوابیده بوده. چون اونجا گرم شده. و بعد اون باز جابجا می‌شه. و من باز هم میام جایی که اون گرم کرده و همینجوری همینجوری می‌برمش تا دم تخت. یه دفعه بیدار می‌شه می‌بینه داره از تخت می‌افته. هاها. گاهی هم برعکسش می‌شه. و فربد منو هل می‌ده لب تخت و من بیدار می‌شم با غر و لند و  اینجوری با هر دو دست و هر دوپا هلش می‌دم اونور.» و هر دو غش غش خندیدیم.

بک همراهی کرد: «هفته‌ی پیش یه بار ما سر پتو دعوامون شد. من بکش، اون بکش. هاها. همین طور که خواب بودیم. بعد از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به هم بد و بیراه بگیم. هی اون می‌گفت: «fucking» هی من می‌گفتم: «fucking».» دستش را گذاشت روی دلش و یک عالم خندید. من هم. از بس که خندیده بود اشکش در آمده بود. از گوشه چشمش پاکش کرد:«یه تخت هست که از دو نفره صد و هشتادتایی هم بزرگتره. من تا حالا امتحان نکردم. ولی می‌گن اینجوریه که اگه هر دوطرف دستاشونو اینجوری باز کنن و بخوابند باز هم به هم نمی‌خورن.» و دستاشو از دوطرف باز باز کرد مثل مسیح مصلوب. گفتم: «اومم. این که خیلی خوبه. عملا انگار که روی دوتا تخت خوابیدی. در عین این که اگه بخوای می‌تونین بیاین پیش هم. وگرنه هر کی سمت ...»

 «پنی» دوتا بشقاب کیک به دست اومد سراغمون: «هی بچه‌ها، شما کیک نمی‌خورین؟ کار «نینا»ست. واقعا عالی شده.» و نفری یک بشقاب کیک داد دستمان. همین جور که حواسش پرت بود گفت:«ببخشید پریدم وسط حرفتون‌ها. هه هه.» و رفت.

کیک خوشمزه بود. کمی از کیک تعریف کردیم. از عطر پرتقالی که داشت و دانه‌های خشخاش توی کیک.

دلم می‌خواست که مکالمه‌مان ادامه پیدا کند. برایم جالب بود. شروع کردم که: «یه چیز خنده‌دار دیگه که دوبار تا حالا برای من پیش اومده اینه که از خواب بیدار شدم و شروع کردم با فربد دعوا کنم. خیلی مسخره می‌شه. یه بار یه خوابی دیدم که اصلا بعدا یادم نیومد چی بود ولی بیدار شدم و کلی دعواش کردم که چرا این کارو کردی.» و باز هر دو زدیم زیر خنده. «فربد بیچاره از خواب بیدار شده بود و خنده‌اش گرفته بود و هی میگفت عزیزم خواب دیدی، خواب دیدی. خیلی مسخره بود.» و باز خنده.

چند لحظه رفت توی فکر. خنده از روی صورتش رفت و گفت: «من یه مدتیه کابوس زیاد می‌بینم. چند شب پیش خواب دیدم که یه بچه رتیل روی سینه‌امه. همونجور که توی تخت بودم. جزییات بچه رتیل کاملا یادمه. درست همونطور که رنگ بچه رتیل‌ها یه کم روشنتره. و پشمالو. انقدر خوابش واقعی بود که وقتی بیدار شدم هی دست می‌کشیدم روی سینه‌ام مطمئن بشم چیزی نیست. تا یه مدتی خوابم نبرد.»

گفتم: «کابوس‌های اینطوری خیلی آزار دهنده ان. من یه ماه پیش یه بار خواب دیدم که فربد مرده. خیلی واقعی بود. انقد توی خواب گریه کردم که نگو. ولی فربد بیدارم کرد. فهمیده بود که دارم خواب بد می‌بینم.»
چشمانش کمی گشاد شد و با کنجکاوی پرسید: «یعنی داشتی بلند بلند گریه می‌کردی؟»
«نه. گفت که خیلی تند تند نفس می‌کشیدم و هن هن ‌می‌کردم. و اون هم حدس زده که دارم خواب بد می‌بینم. خیلی خوب شد که بیدارم کرد. خیلی داشتم عذاب می‌کشیدم.»

خندید: «به گمونم توی یه تخت با یه نفر دیگه خوابیدن همش هم بد نیست. اون ویدیوی گربه رو توی یوتیوب دیدی که داره خواب بد می‌بینه مامانش بغلش می‌کنه؟» ندیده بودم. گفت: «انقده بامزه‌اس که نگو. چند شب پیشا گراهام می‌گفت که متوجه شده که من دارم خواب بد می‌بینم. هاها. گفت وقتی فهمیدم که داری کابوس می‌بینی مثل اون مامان گربه که بچه رو جمع می‌کنه توی بغلش، تو رو جمع کردم توی بغلم. اینجوری.» و با دستش نشون داد. من هم خنده‌کنان گفتم: «هاها. درسته همیشه هم این که تختت رو با کسی شریک باشی بد نیست.»

بشقاب کیکم را که خالی شده بود از من گرفت و با بشقاب خودش رفت گذاشت روی میز. برگشت و نشست و گفت: «خلاصه این که امیدوارم که امشب خوب بخوابم. البته با توجه به این که دیشب خیلی کم خوابیدم احتمالا امشب خوابم خیلی خوب خواهد بود.»

گفتم: «یه آشنا داریم که خیلی آدم جالبیه. می‌گه سن که می‌ره بالا خواب می‌شه یه شب در میون.  هاها. می‌گه همش به آدمایی که در مورد این که خوابشون نمی‌بره شکایت می‌کنند می‌گه داستان اینه که امشب خوابت نمی‌بره ولی فردا انقد خسته‌ای که خوابت می‌بره.» خندید و گفت: «هاها این خیلی حرف درستیه خب.» گفتم: «آره. می‌گه که مهمترین چیز راجع به بدخوابی اینه که ازش وحشت نداشته باشی. وقتی که خوابت نمی‌بره وقتت رو یه جوری بگذرون. و خوبیش اینه که می‌دونی فرداش خوابت می‌بره.» خندید و حرفم را تایید کرد.

موقع خداحافظی بغلم کرد و گفت: «خوب بخوابی» و خندید. گفتم: «امیدوارم. ولی مطمئنم که تو امشب خوب می‌خوابی.»

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

زندگی زیباست!

خب شما گه اضافه خورده‌اید. حالا مثلا تو الان یک صبحانه خوشمزه خورده‌ای، یا دیشب یک سکس حسابی داشته‌ای یا مثلا برای یک روز همه چی سرجایش به نظر می‌رسد و شکایتی نداری بکنی، یک دفعه زندگی زیبا شد؟ یعنی ما را گرفته‌ای یا خودت را زده‌ای به آن راه؟ زندگی که لحظه‌ی ارگاسم یا طعم خوش قهوه نیست. زندگی ماراتنی است که بی‌این که کسی از تو بپرسد تو را در آن ثبت نام کرده و بی‌این که گزینه‌ای داشته باشی باید تا تهش بدوی. به تهش که رسیدی کسی نیست که به تو مدال بدهد یا حتی یک قطره آب بچکاند توی دهنت. 

حالا این که این دنیا پر از چیزهای قشنگ هست هم قبول. من خودم یک الکی خوشی هستم که نگو و دلم برای تمام این چیزهای قشنگ ضعف می‌رود. ولی خوب آدم یک کم باید ظرفیت داشته باشد. بوی قهوه که برای آدم فلسفه نمی‌سازد. 

همکارم سه تا بچه‌ی قد و نیم قد دارد. کوچکترینش چهار ساله‌ است. صبح‌ها بدو بدو می‌آید سر کار. عصر هم بدو بدو می‌رود خانه. با زنش دوتایی همه اش دارند می‌دوند که این سه تا بچه را داری کنند. دو سه ماهی است که میانه‌اش با زنش شکرآب شده و خودش دارد از هم می‌پاشد. بی‌خبر سر کار نمی‌آيد. وسط روز یک دفعه مجبور می‌شود ول کند برود. حواس پرت شده. توی آشپزخانه شرکت چیز می‌شکند. کارش را درست انجام نمی‌دهد. پشت تلفن با زنش بحثش می‌شود. پر از دلواپسی است این آدم. روی دیوارش ده‌تایی از عکس‌های بچه‌هایش است. یک پانزده‌تایی از نقاشی‌هایشان. چند تا تبریک روز پدر با «دوستت دارم بابا!» در سن های مختلف. این ها زیباست و حرفی هم درش نیست. ولی بعید می‌دانم که الان زندگی برای او زیبا باشد. وقتی هم که مثل خیلی دیگر از زوج‌های اینجا از زنش جدا شد و دیدن بچه‌هایش محدود شد به شنبه یکشنبه و دلش هر شب پر کشید برای بچه‌هایش که الان هر شب برایشان داستان می‌خواند تا خوابشان ببرد، آن وقت هم زندگی زیبا نیست. 

طرقه‌های سیاه می‌آیند توی حیاطمان و یک جور بامزه‌ای لب پرچین راه می‌روند، انگار که دارند خودشان را قایم می‌کنند تا کسی نبیندشان. قسمت بالای بدنشان موازی می‌شود با لب پرچین و بدنشان می‌شود مثل یک مثلث وارونه. تند و تند راه می‌روند، بعد می‌ایستند و دوباره تند و تند راه می‌روند و بعد می‌ایستند. و من این راه رفتنشان برایم عادی نمی‌شود. هر دفعه که می‌بینمشان قند توی دلم آب می‌شود. از این دلخوشی‌ها کم ندارم. این کتری شیشه‌ای که خریده‌ایم که وقتی آب تویش جوش می‌آید می بینی. خیلی هیجان انگیز است. از وقتی که حباب ها شروع به تشکیل شدن ‌می‌کنند تا وقتی که آب جوش می‌آید و بخار ‌می‌زند بیرون. خب ولی زندگی زیبا نیست. چون که مادر سارا بس که سیگار کشید مرد. سرطان ریه گرفت و یک سالی جان کند و بعد ماراتنش را تمام کرد.

خوردن خیلی حال می‌دهد. یک غذای خوب به خصوص اگر کمی هم ماجراجویانه باشد و چیزی باشد که قبلا نخورده‌ام، برای من شکمو تقریبا اندازه یک سکس حسابی لذت دارد. خب کمی کمتر ولی خیلی کیف دارد، حالا اندازه‌اش را بی‌خیال. دفعه‌ی بعدی که بعد از یک غذای حسابی یا سکس خیلی خوب فیلسوف شدی و زر زدی که زندگی زیباست، به دو تا چیز فکر کن. به آن بچه‌ی پنج ساله‌ای که توی دپوی زباله دنبال چیزهای قابل فروش می‌گردد و گاهی یک چیز خوردنی هم آن وسط پیدا می‌کند و می‌گذارد توی دهنش و به آن دختر هشت ساله‌ای که در شب عروسیش با مرد چهل ساله، خون ریزی داخلی کرد و مرد. آن وقت بگو زندگی زیباست، خیر سرت.

یکی از سرگرمی‌های پویا ساختن اسم برای من است. از اسامی حیوانات و گیاهان گرفته تا صفت و کلمه‌های من در‌آوردی. گنجیشک، ماهی، گلک،  گل‌ خانوم، تپلچه، عزیزجون، خوشگل خانوم و بعضی‌های نگفتنی. و من به این اسامی خیلی توی دلم مفتخرم. البته الان شما هم می‌دانید ولی یک لذت درونی‌ای می‌برم از این «همه‌ی نام‌های من».  کلا حالش را می‌بریم با هم. اصلا یک زندگی‌ای می‌کنیم من و پویا، که گندش را در آورده‌ایم. چهار روز دیگر می‌شود چهارده سال که با هم زیر یک سقفیم. پانزده سال که دل و دلبر همیم و هنوز وقتی عصر می‌شود و داریم از سر کار برمی‌گردیم دلمان برای هم پر می‌کشد. توی خیابان اگر هم را ببینیم یکی نداند فکر می‌کند که یک سالی است از هم دور بوده‌ایم. ولی خب وقتی یک مردیکه الدنگ با یک مشت عوضی بی سرو پا به جان هم می‌افتند و صد هزار آدم را توی سوریه به کشتن می‌دهند، تو غلط کردی که زندگی زیباست. دفعه دیگر که گفتی زندگی زیباست، بنشین روی یک کاغذ از یک تا صدهزار را بنویس تا بفهمی که صدهزار جان یعنی چی و آن وقت باز بگو که زندگی زیباست.

حالا نه این که بگویم من همه‌اش زانوی غم به بغل گرفته‌ام که دنیا پر از گند و کثافت هست‌ها. نه. برعکس می‌دانم آخر این ماراتن شیرینی قسمت نمی‌کنند و اگر کل راه را حال کردی، کردی و گرنه با‌خته‌ای. برای همین است که معمولا یک قندی در دلم در حال آب شدن است. همه‌اش مواظبم که بد نگذرد. اگر بتوانم به کسی کمکی کنم که در این ماراتن اجباری زندگی زجر کمتری بکشد این کار را می‌کنم ولی فلسفه از خودم در نمی‌آورم. می‌دانم که زندگی من در بسیاری از لحظات زیباست. اکثر مواقع در زندگی شخصی‌ام هیچ مشکلی ندارم و اگر هم دارم آنچنان بغرنج نیست. ولی قبل از این که اساسا هر مزخرفی درباره‌ی زندگی بگویم، چشمم را باز می‌کنم. اگر زندگی من امروز زیباست فردا معلوم نیست کدام درد لاعلاجی سر من یا یکی از عزیزانم خراب شود تا آن وقت بدانم زندگی چیست. اگر هم سر من خراب نشود می‌دانم کافی است که دو دقیقه این مرورگر اینترنت را باز کنم بروم یک سایت خبری و ببینم که زندگی دارد چه بلایی سر هم نوعان من می‌آورد. پس لطفا خفه شو!

------------------------------------------------------
* این نوشته خطاب به شخص خاصی نوشته نشده است.صرفا گلایه‌ای است از رمانتیک کردن دنیا و زندگی!

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

کلاه یک آشنا

دیدن آدم‌های تکراری، توی مسیر تکراری، در ساعت‌های نسبتا تکراری صبح یا عصر، پنج روز از هفت روز هفته آرامش بخش است؛ لذت‌بخش است. با این که مکالمه با غریبه‌ها را دوست دارم، خیلی کم قدم پیش می‌گذارم. و بیشتر نگاه می‌کنم و تغییراتشان را زیر نظر می‌گیرم. خوب البته همه که توجه آدم را جلب نمی‌کنند. یعنی همه توجه همه را جلب نمی‌کنند. بعضی آدم‌ها توجه بعضی‌ آدم‌ها را بیشتر جلب می‌کنند و برای بعضی‌های دیگر ممکن است اصلا به چشم نیایند.
مهمترین آدمهای اتوبوس من این‌ها هستند.
خانم پنجاه و چند ساله‌ای که صبح‌ها به دانشگاه‌ می‌رود. او را توی ایستگاه ‌می‌بینم. روز اول دانشگاهش دلهره داشت و خودش سر حرف را باز کرد. که می‌خواهد «طبیعی درمانی» بخواند. مدرک لیسانس. چهار سال باید درس بخواند تا بتواند مدرک بگیرد. مدرکش را که بگیرد باید نزدیک شصت باشد.

دختر چاق هم با من سوار اتوبوس می‌شود. آنقدر چاق که قوزک پایش پیدا نیست. همیشه اخمو است و هیچ وقت احساس نکرده‌ام که حالش از روز قبل بهتر یا بدتر است. یکی دوبار سعی کردم بهش لبخند بزنم ولی کاملا نادیده گرفت. من هم تلاش می‌کنم که نادیده بگیرمش، ولی معلوم است که نتوانسته‌ام.

توی ایستگاه تینا و خواهرش را هم می‌بینم که با هم به دبیرستان می‌روند. تینا و خواهرش روسری سرشان می‌کنند و گاهی با هم عربی حرف می‌زنند. روی روسری‌هایشان هدفون‌های بزرگ با رنگ‌های متالیک می‌گذارند. تینا خوشگل‌تر است و سنش بیشتر و چند ماهی است که چشم‌هایش را آرایش می‌کند. روز اولی که آرایش کرده بود خیلی هیجان زده بود. هدفونش روی گوشش نبود و دائم آینه کوچکش را از کیفش در می‌آورد و خودش را چک می‌کرد و هی بیخود با خودش لبخند می‌زد.

یک مادر و پسر هم بودند که در ایستگاه منتظر اتوبوس می‌ایستادند. تقریبا هرروز می‌دیدمشان. پسر هفت ساله به نظر می‌رسید و با مادرش به هندی حرف می‌زند. دائم برایش حرف داشت و مادر با مهربانی جواب می‌داد. گاهی می‌خندید و گاهی جدی بود. مادر کوتاه قد بود و پسرک با این وجود قدش فقط تا کمر مادر بود.  دستش را دور ران مادر حلقه می‌کرد و برایش حرف می‌زد. مادرش او را به مدرسه می‌برد و احتمالا بعد از آن خودش به محل کارش می‌رفت. سه ماه است ندیدمشان.

وقتی اتوبوس می‌آید، تقریبا به نوبت رسیدن به ایستگاه سوار اتوبوس می‌شویم با این که عملا هرگز صفی تشکیل نشده. گاهی هنگام سوار شدن درست روی صندلی اول سمت در، زن برقع پوش را می‌بینم. از میان سوراخ برقع به من خیره نگاه می‌کند. در چشمانش چیزی است که من نمی‌فهمم. شاید چون دهانش را و ابروانش را نمی‌بینم. نگاهش چیزی شبیه به ترکیبی از سوال و خشم و حسادت به نظرم می‌رسد. نمی‌دانم سوالش چیست. شاید سوالش این است که راه رفتن در خیابان بی این که تعجب مردم را بربیانگیزی چه حسی دارد.

اتوبوس راه می‌افتد و من صندلی را برای نشستن انتخاب می‌کنم و اگر مشغول کتاب یا تلفنم نشوم، منتظر آدمهایم در ایستگاه‌ها می‌مانم.

مرد استاد دانشگاه سوار می‌شود و اگر جایی گیر بیاورد، می‌رود و روزنامه‌اش را می‌خواند. این که استاد است را یک بار از مکالمه‌اش با همکارش که او هم سوار همین اتوبوس می‌شود فهمیدم.  یک دختر هم هست که دامن خیلی خیلی کوتاه می‌پوشد با جوراب‌های شیشه‌ای خاکستری. مرد آفریقایی هم که نوه‌اش را به مدرسه می‌برد. و آن دو پیرزن ویتنامی که هفته ای یک بار با هم به بازار میوه می‌روند و اگر جا باشد روی دو تا صندلی در دو ردیف پشت هم، نه کنار هم، می‌نشینند و با هم حرف می‌زنند.

دختر گل به سر هم هست. این دختر همیشه روی موهایش دست کم یک گل می‌گذارد. موهاش سیاه سیاه است و پوستش سفید سفید. لب‌هایش را قرمز قرمز می‌کند و هر روز موهایش را یک آرایش متفاوت. و همیشه آرایش را با یک، دو یا سه گل تزیین می‌کند. دختر همیشه تنها سوار اتوبوس می‌شد. چند ماهی است که همیشه مردی با او سوار می‌شود. مرد ۱۰ سالی باید از دختر که کمتر از سی سال به نظر می‌رسد بزرگتر باشد.
یک مرد کور هست که موقع برگشت می بینمش. وقتی که سوار می‌شود همه اتوبوس به حالت آماده باش در‌می‌آیند. هر کس می‌خواهد کمکی کند و مطمئن باشد مرد جایی برای نشستن پیدا می‌کند. مرد کور چشم‌های نگران را نمی‌بیند وگرنه همان صندلی اول اتوبوس می‌نشست، نه این که تا ته اتوبوس عصا بزند، از پله‌ها بالا برود و صندلی یکی مانده به آخر اتوبوس را برای نشستن انتخاب کند. گاهی می‌نشیند و موزیک گوش می‌دهد. ولی بعضی وقت‌ها هم از مبایلش استفاده می‌کند. هدفون مبایل توی گوشش است، صفحه مبایل سیاه است و او با انگشتش روی صفحه سیاه تک ضربه و گاهی دوضربه می زند. آن روز یک پیامک فرستاد. یک ضربه زد. دستش را کمی جابجا کرد و یک ضربه زد و بعد دو ضربه روی همان جا زد. بعد میکروفون گوشی را به دهانش چسباند و خیلی شمرده گفت: «ده دقیقه دیگر می رسم خانه»

آدم‌های گذری هم هستند. که زیاد توی ذهن نمی‌مانند مگر برای چند روز. مثلا در چند روز گذشته آدم‌های جالبی که سوار اتوبوس شده‌اند این‌ها بودند. پسری که روی گردنش خالکوبی طرح پوست پلنگ داشت و بی این که بلیط بزند سوار شد. و آن دختری که تا وقتی که شروع نکرد با تلفنش حرف بزند فکر می کردم که یک پسر چاق است که قیافه‌اش کمی دخترانه می‌زند. موهایش را مردانه زده بود و لباس مردانه پوشیده بود و کفش مردانه.

توی این یک سال و اندی که توی این خط اتوبوس سوار می‌شوم،‌آدم‌ها کم و زیاد شده‌اند. غریبه‌های آشنا هستند این‌ها. که از دست دادنشان غمی برایت ایجاد نمی‌کند. به غیر از یک مورد. روز آخری که مادر و پسر را دیدم یک روز زمستانی بود. توی اتوبوس روی صندلی بغل من نشستند. قبل از من از اتوبوس پیاده می‌شدند. بعد از این که همه از اتوبوس پیاده شدند و اتوبوس حرکت کرد، چشمم به کلاه پشمی پسر افتاد که روی صندلی جا گذاشته بود. کلاه را از روی صندلی برداشتم و برای زن بغل دستی ام توضیح دادم که من این این مادر و پسر را هر روز می‌بینم و فردا کلاه را به آن‌ها می‌دهم.

و فردا ندیدمشان. پس فردا هم و پس سر فردا هم و یک هفته و دو هفته و شد یک ماه. که من هرروز کلاه را در کیفم می‌گذاشتم و با خودم می‌بردم و می‌آوردم. ساعت اتوبوسم را عوض می‌کردم. ۷:۴۲ یا ۷:۵۱ یا ۷:۵۶ یا ۸:۰۲. تمام حالت‌هایی که ممکن بود که سوار شوم و به موقع سر کار برسم را امتحان کردم و دیگر ندیدمشان که ندیدمشان.

الان بهار شده و من دیگر دو ماهی هست که کلاه را با خودم نمی‌برم. توی کشوی میزم گذاشته‌ام تا یک روز دوباره ببینمشان و کلاه را پسشان بدهم. شاید دیگر نبینمشان. جنس کلاه خیلی خوب است. پشمی است. دو لا است و جنس داخل و بیرونش یکی است. رنگ کلاه سیاه است و طرح سفید ساده ای دور تا دور کلاه چرخیده. برای همین است که من حیفم می‌آید دورش بیندازم، یا شاید به خاطر آن محبتی که بین مادر و پسر می‌دیدم. درست نمی‌دانم. اگر تا یک سال دیگر ندیدمش کلاه دیگر اندازه سر پسرک نخواهد بود.

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

تیغ موکت بری، لوبیا پلو


این داستانِ واقعی، حاوی توصیف صحنه های دلخراش است. 
***

دستش را گذاشت سر زانویش تا از تک پله ی بلند خانه ی همسایه بالا برود.  در خانه سرنج زده شده بدون رنگ.  دنبال افسر پلیس حرکت کرد. پلیس میانسال بود با یک ریش پرپشت حزب اللهی. از زن خواسته بود که برود و یک چادر روی جنازه ی همسایه بکشد «چون سرش لخت است» و پلیس نامحرم. بی خود و بی جهت یاد لوبیای پلوی سیزده بدر افتاد که روی گاز گذاشته بود که دم بکشد. گاز را خاموش کرده بود یا نه؟ پلیس دم در اتاق که رسیدند کنار ایستاد و سرش را انداخت پایین: «اینجاس!»

پس این شکلی است. گلوی بریده این شکلی است. «عزت خانم» دهنش نیمه باز بود و چشمهایش هم و رنگ به صورتش نمانده بود، به جز رنگ خون. کاش چراغ اتاق خاموش بود که این همه جزییات را نمی دید. تکه های زرد رگ و پی در میان خون های دلمه شده گردنش پیدا بود. خونش روی کف سیمانی اتاق پخش بود. غرقه در خون نبود. دور و برش و لباس و گردنش پر از خون بود ولی. آن هیکل نحیفش خون چندانی هم نداشته حتما. قطره های خون روی دیوار پاشیده بود. همه این ها را در عرض چند دهم ثانیه دید و سرش گیج رفت. دستش را گذاشت روی در که نیفتد. در قژقژی کرد و بر وحشتش افزود. دوباره نگاه کرد و دید دامن بلند عزت خانم از روی پاهایش کنار رفته بود. برای همین دو تای پای لاغر نحیف بود یا آن موهای ژولیده آلوده به خون که پلیس از او خواسته بود که این صحنه را ببیند. سر برگرداند و حوله ای را روی بند رخت آن نزدیک دید. رفت حوله را برداشت و به اتاق برگشت.

وارد اتاق شد و پایش را در خون گذاشت. حوله را انداخت روی پاهای عزت خانم و برگشت. حوله بزرگ نبود که موهایش را هم بپوشاند. پایش به زمین چسبید. خون آدم چسبناک می شود پس، وقتی که زمان می گذرد. دلش مالش رفت و باز بی جهت یاد لوبیای پلوی روی گاز افتاد. از اتاق بیرون آمد. «دس شوما درد نکونه حج خانوم!»

چشمش افتاد به کابل برقی که به تیر آهن دیوار توی حیاط گره خورده بود به شکل دار. همین جا بود که یک ساعت پیش قاتل عزت خانم، شوهرش، تلاش کرده بود که خودش را دار بزند. تیغ موکت بری خونین هم آنجا بود، پای طناب دار. همان که گلوی عزت خانم را بریده بود و دو بار در کمر «افسانه» دختر عزت فرو رفته بود و در آمده بود. پلیس دولا شده بود و با یک پلاستیک تیغ موکت بری را برمی داشت. چقدر باید تیز بوده باشد. چرم گاو را با این می برید شوهر عزت. کفاش بود. گلوی زنش را هم از هم شکافته بود به راحتی! وقتی گلوی یک زن را با تیغ موکت بری ببری چه صدایی می دهد؟ عزت چه گفته قبل از این که جان بدهد؟ جنازه آمد پیش چشمش و چشمهای نیمه باز. برگشت و دستش را به در سرنجی گرفت و از پله ی بلند پایین رفت. دستش بوی سرنج گرفت و زنگ آهن. از این بو بدش می آمد.

دو دختر کوچکترش دم در خانه ایستاده بودند. پسر کوچکش کجا بود؟ سرش دوباره گیج رفت. بچه ها را برد تو. صدای آمبولانس آمد. جنازه عزت خانم آمد پیش چشمش و به لوبیا پلوی سیزده به در فکر کرد. در حیاط را بست و به بچه ها گفت که بیرون نروند. دلش مالش رفت. نکند سیزده واقعا نحس است؟ باید بچه هایش را دور کند. رفت که زنبیل سیزده بدر را آماده کند. قابلمه لوبیا پلو را پیچید توی کهنه و گذاشت توی زنبیل. سیب و پرتقال و آجیل را هم. زنبیل را برداشت و رفت توی حیاط. دو دختر عزت که همبازی دخترهایش بودند، توی حیاط نشسته بودند و عروسک های بچه های او دستشان بود و آرام آرام با هم حرف می زدند. دلش مالش رفت و جنازه عزت آمد پیش چمشش. از دیدن بچه ها وحشت کرده بود. دلش می خواست بچه ها را از خانه اش بیرون کند. انگار که دو دختر کوچک بچه هایش را تهدید می کردند.

صبح همین دو تا بودند که با چشمان گریان خبر آورده بودند: «خانوم اکبری، آقام ننه مونو کشت!» اول فکر کرده بود که کتک کاری راه انداخته. بعد که افسانه را دیده بود که از حیاط در آمد و با چشم گریان و رنگ مثل گچ رد خون از خودش باقی می گذاشت و به او نزدیک می شد، فهمید حرف خون در میان است.

در خانه را باز کرد و دید که شوهرش با مردهای همسایه صحبت می کند. صدایش کرد. «مرد بیا این بچا را ببر.» دلش باز مالش رفت و یاد عزت افتاد. و به دستی فکر کرد که پستان های عزت را می فشرده. همان دستی که گردن عزت را برید. چرا به پستان های عزت فکر می کرد و آن پاهای باریک که برای قاتلش باز می شده تا آلتش را بتپاند توی وجود عزت و پنج تا بچه پس بیاندازند؟

بچه ها را سوار ماشین کرد و رفت تو. زن های همسایه بعدا جمع شدند توی حیاط و با هم حرف زدند. بچه های عزت را پدربزرگشان برد. و آن روز نحس گذشت. ولی جنازه ی عزت از پیش چشم زن نرفت. و وحشت از لوبیا پلو و تیغ موکت بری با زن ماند. بیست و چند سال از آن روز می گذرد و تمام قرص های اعصاب عالم هم افاقه نکرده که نکرده.

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

ایلاس


یک همچنین چیزی است مهاجرت. زن روسری گلدار داشت و ساق آبی نفتی پوشیده بود، که با رنگ گلهای مانتویش هماهنگ بود. به لهجه ی تهرانی حرف می زد. همان که به «شکر» می گوید «شیکر» و به جای «از اینها» می گوید «ایینا» و آخر جلمه هایش به جای «مگر نه؟» می گوید «نه؟» پایین پله های میوه فروشی نزدیک سر «پنجاه و هفتم» یوسف آباد ایستاده بود و می خواست خرید کند. پسر بیست ساله ی میوه فروش، روی هر دو گوشش سمعک داشت و توی هر کدام از چشمهایش، یک عنبیه احساس گناه دایمی.

زن به گیلاس ها اشاره کرد و گفت: «گیلاس چنده؟»
پسر زل زد به زن و گفت: «اش ازار اومن!»
«چی؟»
«اش ازار اومن!»
زن زیر لب از قیمت غرغری کرد، سرش را برگرداند و همین طور که انگور یاقوتی ها را وارسی می کرد گفت: «خب یه کیلو بده.» پسر نشنید که زن چقدر گیلاس می خواست، در واقع ندید و طبیعتا نفهمید. ولی حدس زد که زن می خواهد گیلاس بخرد. از لوله کیسه ها یک کیسه کند و به زن خیره شد. زن با کمی تعجب گفت: «یه کیلو!» پسر کیسه را پر کرد و کنار گذاشت. زن به سیب گلاب اشاره کرد و قیمت پرسید. پسر کیسه ای کند و گفت: «اولو، ایش ازار اومن!»  و به دهان زن خیره شد. «نیم کیلو بده!» پسر شروع کرد هلوها را در کیسه بریزد. زن کلافه گفت: «سیب! سیب!» پسر سرش را بالا آورد و احساس گناه در چشمانش شد به وسعت وجودش و منتظر ماند تا زن دوباره با کلافگی بگوید: «سیب! سیب!» پسر گفت: «ایب؟» هلوها را خالی کرد و سیب گلاب جایش ریخت.
زن تقریبا زیر لب گفت: «گوجه سبز چنده؟» پسر سعی کرد که حدس بزند، حتما انگور یاقوتی می خواست که کمی پیش داشت بهشان دست می زد. دستش را گذاشت روی انگورها و گفت: «انعور؟» زن عصبانی شد و گفت: «انگور نه! گوجه سبز!»
«ده ازار اومن!»
«یه کیلو بده!»

اولش که مهاجرت می کنی، کر و لالی انگار و کوری انگار.  وسط یک مشت آدم که نمی فهمند درد تو چیست. چون خودشان تجربه نکرده اند. یا اگر تجربه کرده اند یادشان رفته که چطور تویی و احساس گناهی که همه اش با توست.

در بازار «فوتسکری» به ندرت مغازه داری می بینی که زبان اولش انگلیسی باشد. بیشتر مغازه دارها ویتنامی هستند و بقیه یونانی و ترک و عرب و هندی و ایتالیایی و چینی و تایلندی. بیشتر مکالمه ها فعل ندارند و به عدد قابل پرداخت و گاهی کمی چانه زدن محدود می شود. دختر ریشه موهای سیاهش که با یک زرد بدرنگی رنگ کرده بود، در آمده بود. تلاشی ناموفق برای شبیه شدن به اکثریت. مژه هایش را با ریمل ارزان قیمتی آرایش کرده بود که روی مژه هایش گلوله گلوله شده بود. لب هایش خط لب قهوه ای و یک ماتیک قهوه ای کمرنگ تر داشت. کاپشن سیاه کلفتی پوشیده بود که برای یک روز پاییزی ملبورن کمی بیش از اندازه به نظر می رسید. یک کیسه لیمو سبز دستش بود و با دوستش آمد کنار دخل ایستاد تا پرداخت کند.

لیموها را روی دخل گذاشت. زن فروشنده که ویتنامی بود شروع کرد لیموها را بشمرد: «دو، چهار، شش، هشت، ده، دوازده، چهارده.» به دختر نگاه کرد و گفت: «هفت دلار!» دختر درست نمی دانست چطور با شمردن می شود وزن را فهمید ولی بیشتر فکر نکرد و خواست یک یک دلاری که در دستش بود را به زن بدهد و همزمان خواست که کیسه لیموهایش را بردارد. زن متعجب نگاه کرد و گفت: «هفت دلار!  هر دوتا یک دلار، یک دانه شصت سنت!»  دوست دختر سعی کرد به او کمک کند و انگلیسی فروشنده را ترجمه کند، به فارسی به دوستش گفت: «می گه کیلویی دو دلار و شصت سنت.»  کیسه ی لیمو را ول کرد. نگرانی و گناه چشمان دختر را پر کرد. گناه از همان جنسی که نگاه پسر میوه فروش در یوسف آباد را پر کرده بود. با این وجود سعی کرد که از حقش دفاع کند. از خودش که در نیاورده بود. مقوای بالای لیمو سبزها را نشان داد که نوشته بود: «هر دو تا یک دلار، دانه ای شصت سنت!» و گفت: «دوکیلو، یک دلار!» زن میوه فروش کمی کلافه گفت: «هر دو تا، نه هر دو کیلو! هر دو تا!» و دو تا لیمو از کیسه در آورد و گفت: «دو تا، یک دلار!»

دختر یک دلاری را مشت کرد. گفت: «اوکی!» و به سرعت مغازه را ترک کردند. خودش و دوستش خجالت زده بودند. گناهکار بودند. گناه نفهمیدن! گناه نفهمیدن یک چیز ساده. گناه لال بودن و کر بودن و کور بودن مهاجر تازه وارد!