صفحات

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

کاکاپوبازی

از این جناب طوطی نیوزلندی به اسم «کاکاپو»، فقط صد و بیست و هفت عدد دیگر روی کره‌ی زمین مانده. یعنی در واقع اگر به خاطر کمک آدم‌ها نبود، نسل این جناب در حال انقراض بود. البته پیش‌ترها این پرنده در خوشی و آرامش کامل در یکی از جزایر نیوزلند مشغول به زندگی بوده و با وجود این که کل توانایی‌های دفاعیش به چند تکنیک ساده خلاصه می‌شده ولی همان برایش کافی بوده و به زندگیش در جزیره‌ ادامه می‌داده است.

ولی وقتی که مهمانان جدید اروپایی، مثل گربه و قاقم، وارد نیوزلند شدند، این چند تا تکنیک دفاعی واقعا دیگر برایش مفید نبودند. این تکنیک‌ها عبارت بودند از مجسمه شدن، حرکت مستقیم و به صورت کاملا دوستانه‌ای به سمت دشمن و در بیشترین حالت نگرانی بالا رفتن از یک درخت برای پرش از درخت به قصد پرواز. این تکنیک آخری با این که بهتر از بقیه به نظر می‌رسد یک مشکل دارد و این که این طوطی‌جان پرواز بلد نیست و این بالا رفتن و پرش از درخت با سقوط به وسط برگ‌ها و بوته‌ها پایان می‌پذیرد.  و خوب همین شده که در اواسط دهه‌ی نود بین سی تا پنجاه‌تا بیشتر از این موجود بی‌عرضه باقی نمانده بود. یعنی اگر همسایه‌ها یاری نکرده بودند این خانم‌های طوطی و آقایان طوطی اصلا به درد شوهرداری و زن‌داری نمی‌خوردند.

البته فکر نکنید که مشکل فقط تکنیک‌های دفاعی است ها. اوضاع خیلی خراب‌تر از این حرف‌هاست. مشکل اساسی دیگری هم دارند و آن وابستگی جفتگیریشان هست به عوامل مختلفی چون زمان،‌ عوامل گیاهی‌، عوامل صوتی و همنوع شناسی - یعنی این که آقای طوطی تشخیص بدهد که خانم طوطی کیست. بگذارید قشنگ این‌ها را برایتان توضیح بدهم.

جانم برایتان بگوید که مشکل وابستگی به عوامل گیاهی به این شرح هست. این کاکاپوی عزیز ما، با این که نوکش مثل بقیه‌ی طوطی‌ها به درد خوردن پسته و بادام می‌خورد، درواقع میوه‌‌ و برگ خوار است. یعنی در واقع به چیزی شبیه به پوزه احتیاج دارد به جای این نوک پیچ خورده. این موضوع غذا خوردن و در نتیجه زندگی را برای خانم طوطی خیلی سخت میکند و ایشان ترجیح می‌دهند زندگی را برای خودشان سخت‌تر نکنند و بچه‌دار نشوند مگر وقتی که از وضعیت غذایی راضی باشند. اتفاقا غذای مورد علاقه‌شان میوه‌ی درخت همیشه سبزی هست به اسم ریمو که به بلندی بیست تا سی متر و گاهی تا پنجاه متر ‌می‌رسد و میوه‌اش هم در نوک درخت در‌می‌آید.

 خوب شما می‌توانید تصورش را بکنید که  برای این خانم طوطی که پرواز هم بلد نیست،‌ با آن نوک ناکارآمدش، دلی از عزا در‌آوردن از این درخت بلند انصافا کار ساده‌ای نیست. تازه داستان وقتی بدتر می‌شود که بدانید که این جناب درخت ریمو، چندسال یکبار میوه می‌دهد و خانم طوطی هم فقط در زمانی که تعداد زیادی از این درخت‌ها هوس می‌کنند با هم میوه بدهند شکمش سیر می‌شود و فکر زیر شکمش می‌افتد که می‌شود به عبارت دوسال تا پنج سالی یکبار.

البته دانشمندانی که نگران انقراض نسل این‌ها بودند، وقتی که این موضوع را کشف کردند خیلی خوشحال شدند و فکر کردند که دیگر راهش را فهمیدند و انقدر به این طوطی خانم‌ها غذا دادند که این‌ها هرسال جفتگیری کردند و تخم گذاشتند و جوجه دار شدند. ولی از بد روزگار همه جوجه‌ها نر از آب در می‌آمدند.  دانشمندان باز دستپاچه شدند و دوباره کلی تحقیق و جستجو، که فهمیدند که طوطی خانم‌ها اگر خیلی تپلی شوند، هی جوجه پسر دار می‌شوند. یعنی نه تنها باید شکمشان سیر باشد بلکه باید همچنین ترکه‌ای و خوش هیکل هم باشند که جوجه دختر دار شوند تا نسل شان منقرض نشود.

همین جا طوطی خانمی که الان همه چیزش روبراه شده و وزنش خوب است و شکمش به اندازه کافی سیر است را داشته باشید ببینیم که آقای طوطی چطور قصد دارد که نسلشان را نابود کند. خوشبختانه ایشان مشکلی از نظر قوای جنسی ندارند و به صورت منظمی تمایل به جفتگیری دارند و نیازی به ویاگرا و فیلم پورن و این جور چیزها برای حشری کردنشان نیست. خانم طوطی‌های تپل هم آنقدر تخم‌های نر گذاشته‌اند که مشکلی از نظر تعداد طوطی‌های نر هم نیست. مشکل جای دیگر است.

این کاکاپوخان، تنها نوع طوطی هست که روش نمایشی را برای جفتگیری انتخاب کرده. یعنی همان دلبری خودمان. منتها راه رفتنش که آنچنان خرامان نیست و اصلا چنگی به دل نمی‌زند، عرضه جنگیدن هم که ندارد،‌ پرواز هم که بلد نیست، می‌ماند دوتا چیز. یکی صدایش و یکی هم خانه‌ای که می‌تواند برای زن زندگیش بسازد.

خوب تا اینجا درست. آق کاکاپو می‌رود خانه‌اش را می‌سازد و می‌نشیند تویش به آواز خواندن. خیلی هم قشنگ و رمانتیک. طوطی خانم هم که شکمش سیر شده و سر و گوشش می‌جنبد دنبال صدا راه می‌افتد و هی از اینور جزیره به آنور جزیره دنبال این صدای دلبرانه. ولی پیدایش نمی‌کند. چرا؟ چون که جزیره‌ی محل زیست ایشان پر از کوه است و صدای عشق آقای طوطی پژواک دارد و از همه جای جزیره شنیده می‌شود. و خانم کاکاپوی بدبخت که در به در دنبال این عشقش می‌گردد پیدایش نمیکند که نمی‌کند.
 
گاهی، از یک طرف آقای کاکاپو روزها آواز می‌خواند و از آن طرف خانوم کاکاپو می‌رود توی یک خانه خالی می‌نشیند ولی آخرش این عشاق به وصل نمی‌رسند. از آن بدترش این است که آقا انقدر حشری می‌شود که دیگر هرچیزی را با معشوقش عوضی می‌گیرد و مثلا یک دفعه‌ی به یک راسوی نری که دارد رد می‌شود گیر می‌دهد و خلاصه حالا نکن پس کی بکن. خوبیش این است که پنجه‌هایش آنقدر تیز است که راسو خان بعد از این اتفاق هوس خوردن آقا طوطی به سرش نمی‌زند و احتمالا دمش را می‌گذارد روی کولش و در می‌رود.

این چیزها را که بدانی خیلی هم تعجب نمی‌کنی که صد و بیست و هفت تا کاکاپو بیشتر در دنیا نیست، تازه آن هم با کمک آدم‌ها. من وقتی که در مورد این کاکاپوها خواندم، تا یک هفته داشتم می‌خندیدم. هی باز می‌نشستم حکایتشان را می‌خواندم و می‌خندیدم.

چند وقت پیش یک دوست روشنفکری داستان یک عشق شکست خورده‌ای را برایم گفت و من یاد این رفیق کاکاپو افتادم. فکر کردم که گاهی ما هم کارهایمان مثل همین طوطی خنده دار است. البته مشکل ما انقراض نسل نیست. خوشبختانه یا بدبختانه تعداد آدم‌های روی کره زمین آنقدر زیاد هست که احتمالا حالا حالاها ما منقرض نشویم. چیزی که خدمتتان عرض می‌کنم یک کمی پیچیده‌تر است. بگذارید چند تا مثال بزنم.

یکی از دوستان بود، که دلش می‌خواست با یک دختر خیلی روشنفکری ازدواج کند و دلش می خواست که زندگیش اصلا حالت سنتی نداشته باشد و دنبال تساوی زن و مرد در خانواده بود و حتی گاهی به رابطه جنسی باز در ازدواج فکر می‌کرد. خب درست، سلیقه اش این بود. فکر می‌کنید که این آقا کجا دنبال خانم مورد علاقه اش می‌گشت؟ توی جمع فمینیست‌ها؟ توی کسانی که سری توی سر‌ها داشتند و ادعایی داشتند؟ توی خانم‌هایی که به حرفه‌ی خاصی علاقه نشان می‌دادند و خودشان هم دنبال تشکیل چنین خانواده‌ای بودند؟ نخیر. آقا مادر سنتی‌شان را مامور کرده بودند که در به در دنبال دختر مناسب زندگیشان بگردند از بین دخترهایی که توی خانه نشسته بودند که یک مرد بیاید ببردشان سر زندگیشان. من اصلا حرف نمی‌زنم. شما خودتان قضاوت کنید.

یک خانمی هم بود از دوستان، که دنبال عشق جاودانی و از قضا تساوی حقوق زن و مرد و ارزش برابر در زندگی و از این جور چیزها بود. حالا خوبیش است که این خانم آقا را توی یک گروه فیلم پیدا کرد ولی اشکال کار این بود که آقا یک کمی بازاری مسلک و سنتی و اهل کتاب و قرآن بود و افکارش یک کمکی تنه می‌زد به این که زن باید از مرد اجازه بگیرد چون آقا مسئولیت اقتصادی خانه را بر عهده دارد و تعیین کننده نهایی امور همان کسی است که بار بیشتری را به دوش می‌کشد که یعنی همان کسی که مسئول اقتصادی است. خب یعنی این را قبل از ازدواج کاملا برای خانم روشن کرد. ولی من نمی‌دانم این خانم فکر کرد که بعد از آن امضاها چه می‌شود که توی کله‌ی یک همچین آدمی تساوی حقوق و ارزش برابر وارد می‌شود.

یک جفتی را هم می‌شناسم که با خودشان پیمان بسته بودند که بچه‌دار نشوند. اصلا مخالف بچه دارشدن بودند نه اینجور. هزار و یک دلیل احساسی و منطقی و فلسفی هم داشتند برای این عقیده‌شان. بعد یک دفعه دیدیم که شکم خانم قلمبه شد. بنده که جسارت نکردم که از تغییر عقیده و آن همه دلیل فلسفی سوال کنم خودشان گفتند که خواسته بودند یک بار امتحان کنند ببینند بدون کاندوم چه می‌شود و اینجوری شده بود که فهمیده بودند چه می‌شود. یعنی الان که بچه سه سالش شده، من هنوز هم که می‌بینمش با خودم فکر می‌کنم که یعنی واقعا نمی‌دانستند بدون کاندوم چه می‌شود.

خلاصه این که این قشر روشنفکر که ما باشیم،‌ شانس آورده‌ایم که یک سری آدم غیر روشنفکر دور و برمان هستند که قشنگ و خوب ازدواج می‌کنند چون می‌خواهند زن یا شوهر داشته باشند و بچه بزایند و بچه‌هایشان را بزرگ کنند و بعد هم بمیرند و خیلی هم خوب و مرتب تمام راه‌کارهایشان برایشان تعریف شده و مشخص است و اصلا آدم را یاد کاکاپو نمی‌اندازند. وگرنه یک وقتی که در آینده تاریخ انسان امروزی خوانده ‌می‌شد، یا یک روزی که آدم فضایی‌ها می‌آمدند به زمین برای مطالعه‌ی گونه‌ی بشر، آی به ما و به این کاکاپوبازی‌هایمان می‌خندیدند.

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

مرد سفید

«صفت» دعوتمان کرد به منزلشان. دوسال پیش که رفته بودم خانه اش هنوز شوهر نداشت و با خواهرش «سیمران» زندگی می کرد ولی این بار به منزل زندگی مشترکش با «کامش» دعوت شده بودیم برای عصرانه. از دعوتش برای عصرانه در روز یکشنبه خوشم آمد.

خانه‌ی بزرگ و زیبایشان که در فاصله‌ی چهل کیلومتری مرکز شهر است، در یک خیابان منتهی به یک پارک جنگلی قرار دارد. یک روز پاییزی بود با باران‌های پراکنده. از ماشین که پیاده شدیم بوی درخت های اکالیپتوس را حس کردم. نمی‌دانم چرا درخت اکالیپتوس بعد از باران بوی لیمو می‌دهد. یک جور مخصوص اکالیپتوسی بوی لیمو می‌دهد.
از روی سنگ فرش آجری قرمز ردشدیم،‌ قرمز کویرهای استرالیا. صفت که ورود ما را از در-پنجره‌های حیاط دیده بود به پیشواز آمد و در را باز کرد.  دم در با صفت، سیمران و کامش روبوسی کردیم به سبک استرالیایی. گونه راست به گونه راست،‌ یک بوسه در هوا. فقط یکی، نه دوتا.

کف خانه موکت کرم رنگ بود.  دیدم صفت دمپایی روفرشی پوشیده، پرسیدم که لازم است که کفشهایم را در بیاورم یا نه. صفت گفت هر جور که راحتم. دوبار تکرار کرد که هرجور راحتم. برایم فرقی نداشت. به اتاق پذیرایی نگاه کردم و پای هیچ کدام از مهمان‌ها کفشی ندیدم. خندیدم و گفتم: «ما ایرانی هستیم بابا. بدون کفش هم راحتیم .» و کفشهایم را در آوردم.

مادر کامش و مادر و پدر صفت از هند آمده بودند دیدن فرزندانشان. دوسال پیش هم مادر صفت را در خانه‌اش دیده بودم. استاد دانشگاه است و تاریخ درس می‌دهد. صفت و سیمران همیشه موهای کوتاه دارند و هر دو لاغر و همیشه شلوار جین های تنگ می پوشند و هر دو چشمهای درشت سیاه دارند.

مادرشان شلوار و تی شرت سیاه رنگ پوشیده بود و موهایش تا سر شانه اش بیشتر نیست. مادر صفت این بار که بعد از دوسال آمده بود ملبورن، سراغ همه‌ی کسانی را که دفعه قبل دیده بود گرفته بود و صفت تصمیم گرفته بود که همه را دوباره دعوت کند تا مادر خودش از حال همه خبردار شود.

مادر کامش هم موهایش کوتاه کوتاه بود. «ساری» قرمز و طلایی رنگ زیبایی پوشیده بود. معلم یک مدرسه‌ی شبانه روزی است و بسیار به مدرسه‌اشان افتخار می‌کرد. می‌گفت که در مدرسه‌شان وقت بچه‌‌ها پای تلویزیون هدر نمی‌شود و بچه‌ها دایم در حال چیز یادگرفتن هستند. خیلی آهسته و شمرده صحبت می‌کرد.  موقع صرف عصرانه کنارش ایستاده بودم. از بس زن متین و آرامی بود،‌ ایستادن در کنارش  به من احساس آرامش می‌داد. آهسته و شمرده برایم توضیح داد که چطور چای میخک با شیر درست کنم و لیوانی از چای که خودش برای مهمانی آماده کرده بود به من تعارف کرد.

میز عصرانه پر بود از سمبوسه و چاتنی های مختلف و خوشمزه‌ی هندی و خوب البته خریداری شده از رستوران هندی. از خانواده‌ای از این طبقه‌ی اجتماعی در هند،‌ معمولا کسی آشپزی نمی‌کند. درواقع اصلا کار خانه نمی‌کنند و درست کردن چای میخک از معدود کارهایی است که یک بانوی هندی از این طبقه انجام می‌دهد.

یک دوست هندی دیگر داشتم که بعد از تمام شدن درسش استرالیا را ترک کرد. می‌گفت اینجا زندگی خیلی سخت است و در هند چند تا نوکر و کلفت دارد و خودش می‌تواند به زندگی و کارش برسد. صفت هم هیچ وقت خودش خانه‌اش را تمیز نمی‌کند و همیشه تمیزکار می‌گیرد. سریلانکایی‌ها هم همین‌ طورند. میشل که سریلانکایی است و سی سال است که در استرالیا زندگی می‌کند گفت که برای اولین بار در استرالیا کار یدی کرده،‌ کار یدی که می‌گویم منظورم شستن ظرف‌های غذایش است.

بعد از عصرانه نشستیم به صحبت کردن و کار به سیاست و تاریخ کشید و تاریخ و سیاست ایران. «دیوید» که چینی تبار است،‌ در برزیل بزرگ شده و انگلیسی را با لهجه‌ی استرالیایی صحبت می‌کند، شاه و فرح را از نزدیک دیده بود. پدر و مادرش ژیمناست بوده‌اند و وقتی که برای شاه و فرح برنامه اجرا کرده بودند دیویدِ هفت ساله آنجا بوده و آن ها را از نزدیک دیده بود. «راویِ» سریلانکایی یک ضد آمریکایی جدی است و فکر می کند که جنبش سبز کار آمریکایی‌هاست و موسوی خط گیریش از آمریکاست.
 
هیچ مهمان «سفید پوستی» نمانده بود و شاید همین شد که در ادامه‌ی صحبت از تاریخ ایران و هند، حرف «مرد سفید» پیش آمد. پدر صفت با حرارت بسیار از مرد سفید می‌گفت که تفرقه می‌اندازد و حکومت می‌کند. مادر صفت به تقسیم بندی کردستان به سه منطقه اشاره کرد که چطور یک ملت را تقسیم کرده‌اند بین سه کشور ایران، ترکیه و عراق تا منطقه را کاملا به هم بریزند. پدر گفت شاهد مدعایش را به چشم می‌توان روی نقشه دنیا دید. مثلا توی آفریقا خطوط راست کشورها را از هم جدا می‌کند و همین نشان این است که بدون توجه به تفاوت‌های گروه‌های مختلف آدم‌ها که در آن مناطق زندگی می‌کنند خطوط جداسازی کشیده شده و از همه بدتر در خاورمیانه هم تقسیم بندی فلسطین و اسراییل است.

و باز از مرد سفید شنیدیم و شنیدیم که بومی‌های استرالیا را بی‌خانمان کرده، که بچه‌هایشان را ازشان دزدیده که به زور مسیحیشان کرده. و از مرد سفید در آمریکا گفتیم که سرخپوست‌ها را قتل عام کرده و هندوستان را از پاکستان جدا کرده و هندی‌ها و پاکستانی‌ها را به جان هم انداخته. و آفریقایی‌ها را برده کرده و الماسشان را دزدیده و بیماری‌های سفیدپوستان سیاه‌پوستان را کشته و مسیحیت چه بلاها که سر آفریقایی‌ها نیاورده و مرد سفید که کودتای ۲۸ مرداد را راه انداخته و دموکراسی ایران را باز هم به تعویق انداخته. مرد سفید...

موقع خداحافظی مادر صفت و مادر کامش صمیمانه ما را به خانه‌هایشان در هند دعوت کردند. بی‌صبرانه منتظرم که هند را ببینم. بزرگترین دموکراسی دنیا بدون مرد سفید.

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

همسر

زیر «نقطه‌ی جی» از خانه ایستاده بودیم. خانه بازسازی شده‌‌ی یک خانه‌‌ی قدیمیِ ویکتوریایی است. با نوسازی توسط یک معمار. حدود صدسال قدمت خانه است. خانه‌های ویکتوریایی محبوبیت خاصی در ملبورن دارند، با وجود معماری عجیبشان. خانه‌هایی با عرض کم و طول زیاد با یک راهروی طولانی. در این جور خانه‌های ویکتوریایی در ملبورن، اتاق‌ها پشت سر هم قرار دارند به جای کنار هم،‌ بس که خانه‌ها درازند. توی این خانه که ما مهمان بودیم، از در خانه که وارد راهرو می‌شوی، به ترتیب سمت چپ، اول اتاق خواب اصلی است،‌ بعد اتاق خواب بچه‌ها، بعد اتاق مطالعه، پشت سرش حمام و دستشویی، بعد آشپزخانه و آخرین اتاق، اتاق نشیمن که بعد از آن حیاط پشتی خانه است.

اتاق نشیمن با یک در  تمام شیشه‌ایِ کشویی از حیاط جدا می‌شود. این اتاق، بیشترین تغییر را در بازسازی خانه کرده، با یک طرح مدرن. در سقف اتاق، قوسی شبیه به دهانه‌ی رحم ساخته شده. دهانه‌ی رحم از در حیاط شروع می‌شود و به‌ صورت قوسی شکل تا آخر اتاق نشیمن ادامه پیدا می‌کند. رحم به عنوان مهمترین عضو زنانه برای صاحبخانه اهمیت ویژه‌ای دارد. در جای معادل نقطه جی در دهانه‌ی رحم، یک لوستر کروی گل‌بهی رنگ آویزان کرده‌اند.

زیر همان لوستر ایستاده بودم و با «مارک» حرف می‌زدم. مارک از دوستان صاحبخانه‌ها،‌ «هلن» و«سوزی» است. مثل خیلی از مردهای استرالیایی سر حرف را که می‌خواست باز کند در مورد زیبایی زنان ایرانی حرف زد. هلن به مارک گفته بود که ما ایرانی هستیم. می‌توانم تصور کنم که هلن بادی به غبغب انداخته و به این که مهمانیشان آنچنان سفیدِ سفید هم نیست و چند تا آدم از جاهای دیگر دنیا هم دارند پز داده و گفته دوستان ایرلندی و ایرانیمان هم می‌آیند.

حرفش را تایید کردم و گفتم که زنان ایرانی،‌ مثل زنان جاهای دیگر دنیا، زیبایی خاص خودشان را دارند، که من متاسفانه زیاد از آن بهره‌ای ندارم و خندیدم. خندید و گفت نه اصلا اینطور نیست. گوشه‌ی دهانش را پاک کرد و داشت فکر می‌کرد که چطور ادامه بدهد که حضور «جان» کارش را راحت کرد. جان هم مثل مارک حدودا چهل و پنج ساله است.

جان به گیلاس خالی من اشاره کرد و گفت: «می‌خوای برات پرش کنم؟» گفتم: «نه ممنون. دیگه نمی‌خورم. امشب نوبت منه که رانندگی کنم.» مارک دستش را گذاشت روی شانه جان و گفت: «جان را که می‌شناسی. پدر بچه‌هاست.» لبخند زدم و گفتم:«بله. قبلا به هم معرفی شده‌ایم.» ادامه داد: «من و مارک بیست و پنج ساله که با هم دوستیم. الان هم با هم هم‌خونه‌ایم ولی همسرش نیستم ها. هاها. من همجنسگرا نیستم. جان همجنسگراست. می‌دونی که. هرجا می‌ریم مجبورم توضیح بدم که موقعیت‌هام رو با دخترا از دست ندم.» خندید.

از آبجویش جرعه‌ای نوشید و گفت: «وضعیت  همجنسگرا‌ها توی ایران چطوره؟» منتظر این سوال بودم و یک سوال سخت‌تر که همیشه پشت بند این سوال پرسیده می‌شود. نمی‌شود که در مورد همجنسگرایی حرفی پیش بیاید و ایران و این دو سوال مطرح نشود. گفتم: «خوب آدم‌ها مثل همیشه‌ی تاریخ با همجنسشان سکس دارند. چیزی که هست، هویت همجنسگرا و به رسمیت شناخته شدنش در جامعه و قانون حالا حالاها کار داره.» و خوب طبق انتظارم سوال دوم را پرسید. همجنسگراها را در ایران اعدام می‌کنند؟ زل زده بود به دهن من. توی این موقعیت باید انتخاب کنی که باید حقیقت را بگویی و صادق باشی یا باید سعی کنی آبروی ملتت را حفظ کنی. سعی کردم به چشمانش نگاه کنم و جواب دادم. آمار دوران «خاتمی» را گفتم،‌ نه جنایت‌های دوران «احمدی‌نژاد».

«این‌طور نیست که دوره بگردند و ببینند چه کسی همجنسگرا هست تا بکشندش. چند سال پیش دو پسر که با هم سکس داشتند را اعدام کردند، ولی جرمشان خیلی سنگین‌تر از این بود. تعداد زیادی تجاوز و سرقت مسلحانه داشتند. ولی لواط را هم در لیست اجرامشان داشتند.» به خودم که آمدم دیدم سرم را پایین انداخته‌ام و اخم کرده‌ام. به مارک نگاه کردم و بعد به جان و گفتم: «ولی درست می‌شه. شنیده‌ام که همجنسگراها شروع کرده‌اند که روی هویتشان کار کنند. در نسل‌های جدید، بازتر راجع به موضوع حرف زده می‌شه. باید کمی زمان بگذره. درست می‌شه» لبخند زدم. خیلی امیدوارتر از آن چه که بودم حرف زدم ولی لازم بود تا فضای سنگینی را که بعد از حرف زدن در مورد اعدام درست شده بود را برطرف کنم. جان گفت: «آره درست می‌شه. مثل استرالیا که بالاخره حق ازدواج را به همجنسگراها می‌ده.» مارک هم می‌خواست به نوع خودش به برگرداندن فضا به حالت خنثی کمک کند. «بریم برقصیم. این آهنگ مورد علاقه‌ی منه.»

شروع کردم برقصم. هلن هم داشت می‌رقصید. فضای خانه‌شان را همیشه برای رقصیدن دوست دارم. همه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنند و در عوض همه‌جا شمع روشن می‌کنند. تو کل راهروی دراز، که دیوارش سر تا سر با عکس و نقاشی پوشیده شده شمع‌ها می‌سوزند. حتی توی دستشویی و توی حیاط هم. توی اتاق نشیمن که همه می‌رقصند یا گوشه و کنار گپ می‌زنند هم، جابجا شمع روشن است. یک لامپ چرخان لیزری هم روشن می‌کنند که فضا را، حتی بیشتر، مناسب رقصیدن می‌کند. هلن نگاهم کرد و با انرژی داد زد: «چطوری شهره؟» خیلی خوب بودم. به هلن گفتم و او هم ابراز خوشحالی کرد و به رقصیدنش ادامه داد.

هلن ریزه میزه است. موهای بور و بلندی دارد و چشمهای درشت خاکستری- آبی. دامن می‌پوشد و ظرافت دارد و گاهی آرایش می‌کند. هیچ وقت عمرش یک شریک جنسی مرد نداشته و همیشه با زن‌ها بوده. سوزی همسرش است. توی حیاط بود و با چند نفر دیگر حرف می‌زد و سیگار می‌کشید. سوزی قدش از هلن بلندتر و درشت هیکل‌تر است. موهایش زیتونی و چشمهایش سبز است. همیشه شلوار می‌پوشد و موهایش همیشه کوتاه‌تر از سر شانه‌هایش است و هیچ وقت ندیده‌ام که آرایش کند. سوزی گاهی شریک جنسی مرد داشته و با داشتن رابطه با مرد مشکلی ندارد.

سوزی پنج سال پیش بچه‌اش را حامله شد و هلن بعد از یک سال تصمیم گرفت که او هم بچه دار شود. می‌دانستم که جان پدر هر دو بچه است و چون جان هم همجنسگراست حدس می‌زدم که حتما از طریق لقاح مصنوعی و اهدای اسپرم هست که هلن و سوزی بچه‌دار شده‌اند. بعدا فهمیدم که اینطور نبوده و جان پدر واقعی بچه‌هاست نه فقط پدر اسپرمی. گویی هلن همین یک بار در زندگیش با مرد همبستر شده. به خاطر حس مادر شدن زیر بار رفته است.

به رقصیدنم ادامه دادم و باز مثل همیشه که به خانه‌اشان می‌آمدم،‌ فکر کردم که به چه جراتی فکر می‌کنند که حق دارند که جلوی ازدواج هلن‌ها و سوزی‌ها را بگیرند. خانواده‌ای که هلن و سوزی تشکیل داده‌اند به نظرم خیلی امن‌تر و سالم‌تر از خیلی از خانواد‌ه‌هایی است که بعضی از مردها و زن‌ها تشکیل داده‌اند. بچه‌ها در طول هفته با مادرها زندگی می‌کنند و آخر هفته‌ها به خانه‌ی پدر می‌روند. جان را تا حالا در مهمانی‌های سوزی و هلن ندیده بودم. چون مهمانی‌ها همیشه آخر هفته‌هاست. آنشب استثنائا بچه‌ها پیش مادرِ جان مانده بودند تا جان بتواند در مهمانی شرکت کند.

چرخیدم و برای چندمین بار،  نقاشی رنگ و روغن بزرگی که روی دیوار بالای پیانو زده بودند را نگاه کردم. نقاشی، بچه‌ها را نشان می‌دهد در ساحل دریا. پسر که بزرگتر است دستش را روی شانه‌ی دختر گذاشته است و هر دو دارند می‌خندند. دریا پشت سرشان پیدا است. نقاشی نه خیلی حرفه‌ای، ولی زیباست. دوباره با آهنگ چرخیدم و گوشه‌ی دیوار کنار مبل، کارتن پر از اسباب‌بازی بچه‌ها را دیدم. روی سر همه اسباب‌بازی ها،‌ با نور شمع نزدیک مبل، یک خرس قهوه‌ای پشمالو و یک دایناسور سبز پارچه‌ای قابل تشخیص بود.

نمی‌دانم از فکر کردن یا از رقصیدن خسته شدم که نشستم. وقت رفتن بود. دیروقت شده بود. همسرم را پیدا کردم و به خانه‌مان رفتیم. دلم برایش تنگ شده بود. امشب کم دیده بودمش.

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

موسیقی دان

خندید و گفت: «این ها که موسیقی دان نیستند. موسیقی دان یعنی بتهوون،‌ یعنی موزارت.»

خندیدم و گفتم: «درسته. موسیقی دان نیستند. فکر کنم که باز ترجمه ی لفظ به لفظ از انگلیسی کردم. میوزیشنند. فارسی اش چی می شه؟»

گفت: «مطمئنی نمی خوای پول این کتابو ازم بگیری. من ممکنه که بازم بخوام برام کتاب از استرالیا بیاری یا بفرستی. می خوای پول همه اش رو بدم به گداهای خیابونا؟»

گفتم: «گدا نیستند که. خوب بستگی داره تو چقدر کتاب بخری و من اون موقعی که می خوام پولش رو ازت بگیرم چقدر دست و دلبازیم گل کنه.»

کتابش را ورق زد و گفت: «ارمنستان جای قشنگیه.» و چرخاند به سمت من و عکس یک کلیسای سفید وسط درخت های سبز را به من نشان داد.

گفتم: «آره. خیلی قشنگه. حیف شد که من نتونستم برم این دفعه. ولی استانبول هم خیلی خوبه. خیلی خوشحالم که می خوام برم استانبول.»

گفت:«باشه پس پول کتاب رو توی خیابون توزیع می کنم برات.» و خندید.

گفتم:«ممنون که قبول می کنی. یه بار یه کتاب برای یه نفر خریدم و گفتم که این کار رو برام بکنه اصلا قبول نکرد. ازش خواستم برام بریزه به حساب محک بازم قبول نکرد. انگار باور نمی کرد که می خوام این کارو بکنم و دارم تعارف می کنم.» خندیدم و ادامه دادم:«آخه باباجون، من اصفهانی‌ام ها. در مورد مسایل مالی شوخی ندارم که.» و باز خندیدم و او هم.

گفت: «اگه این جور ترجیح می‌دی حتما همین کار رو می کنم. ده تا قسط  دو هزارتومنی به ده نفر می دم. نوازنده ی خیابونی. کلمه‌اش اینه. »

گفتم: «آفرین. کلمه‌اش اینه. نوازنده. چه بسا خیلی‌هاشون اگه پول داشتن موسیقی‌دان هم می شدند. دست روزگار همیشه همراهی نمی کنه.»

گفت:«هر قسطی رو که دادم برات یه ایمیل می زنم می گم به کی و کِی بوده.»

گفتم: «ملبورن برم،‌ دلم برات تنگ می شه. به خاطر همین کارات. همین ریزه کاریات.»

ایمیل اول تیترش بود «پرداخت اول». هیجان‌انگیز بود.
نوزانده ی اول،‌ گیتاریستی بود که جلوی سینمای آزادی ساعت یازده و نیم شب در سرمای دی ماه اِبی می‌خواند و گیتار می زد. آن شب ترانه‌ی ستاره های سربی را می‌خواند.

دوست داشتم حس او را در ملبورن بازسازی کنم. نوازنده‌های خیابانی ملبورن شغلشان با فقر گره نخورده. بیشترشان یک جور درویش مسلکی خاصی دارند که این روش زندگی را برای خود انتخاب کرده‌اند. گاهی حتی شهرتی هم به هم می زنند. سی‌دی‌هایشان را کنار خیابان با قیمت نسبتا خوبی می‌فروشند و مردم هم خوب بهشان پول می‌دهند،‌ چون نیازشان دارند. همه به موسیقی نیاز دارند. به قول استرالیایی‌ها، به نوازنده‌ها پول می‌دهند که بازی ادامه پیدا کند. حتما باید ادامه پیدا کند. نوازنده‌های خیابانی به گردن آدم‌ها حق دارند؛ چه فقیر باشند، چه نباشند.

 من در ملبورن،‌ دو دلار دادم به زوج نوزانده‌ی ژاپنی که توی خیابان بِرک می‌نواختند. مرد گیتار می‌زند و می خواند و کلاه کابویی سرش می‌گذارد. وقت‌هایی هم که آواز نمی‌خواند سازدهنی می‌زند. و دختر یک ساز آسیایی‌ای مثل سه‌تار می‌نوازد، با زخمه‌ای که عمودی بر سیم‌ها می کشد و چیزی شبیه به کیمونو می‌پوشد. ترکیب بی نظیری است.

در تهران، نوازنده‌ی دوم،‌ مرد پیری بود که آکاردئون می‌زد. توی خیابان نیلوفر، راه می‌رفت و می‌خواند. آهنگ الهه‌ی ناز را. در تهران، هنوز دی ماه است و سرد. در ملبورن، تابستان است و هوا گرم.

کریسمس و سال نو نزدیک بود و نوازنده‌های زیادی آهنگ‌های کریمسی می‌زدند. دومی در ملبورن، دو دختری که با هم فلوت و مثلث می‌زدنند و آهنگ «زنگ‌ها دلنگ دلنگ کنید» را می‌نواختند،‌ توی خیابان سوانستون.


نوازنده‌ی سوم و چهارم را در یک ایمیل برایم فرستاد و توصیف برایم نکرد. گیتاریستی روی پل عابر پیاده در شهرک غرب و ویولونیستی در تخت طاووس. ولی من تصور کردم، صدای گیتار و ویلون را در سرمای زمستان در عجله‌ی روزانه‌ی تهران برای از جایی به جایی دیگر رسیدن. و سفر کوتاهی که با صدای گیتار و ویولن می‌کنی.
 
در ملبورن، پسر جوان و لاغری که کنار پل کویین، ساکسیفون می‌زند و با چشمها‌یش که لبخند می‌زند از آدم تشکر می‌کند و آن پسری که در زیر‌گذر فلیندرز دیجیریدو می‌زند. و من چقدر صدای دیجیریدو را دوست دارم که مثل باد می‌ماند در کویر. اول صبح وقتی که داری با عجله می‌دوی که تراموای بعدی را از دست ندهی، فکر کردن به کویر قرمز استرالیا.

نوازنده‌ی پنجم، مرد جوانی بود که توی خیابان یوسف‌آباد تمبک می‌زد و یک دختر بچه کوچک هم همراهیش می‌کرد که سطلی برای جمع‌آوری پول حمل می‌کرد. اواخر زمستان است و سرما رمق بچه را نگرفته و لبخند می‌زند.

در ملبورن، مردی هست کنار ایستگاه فلیندرز، ساز‌دهنی می‌زند. کمی شیرین عقل به نظر می‌رسد. به پنجاه ساله‌ها می‌خورد،‌ دامن خنده‌داری می‌پوشد و همزمان با سازدهنی زدنش عروسک خیمه‌شب بازی‌ای که خودش با آت و آشغال ساخته را می‌رقصاند و گاهی هم صدایش را به سرش می اندازد و چیزی می‌خواند و غش غش می‌خندد.

 نوروز دارد فرا‌ می‌رسد. ششمی گروهی دهل و سرنا نوازند که رسیدن نوروز را خوش‌آمد می‌گویند. وه که چه خوش است رسیدن نوروز و درخشش جوانه‌های مغزپسته‌ای نارون و آفتاب‌های نوازش‌دهنده‌ی روز‌های بهاری.

در ملبورن،‌ آن آدم فضایی که لباس سرتاسر نقره‌ای می‌پوشد و کلاه فضانوردی سرش می‌گذارد و آهنگ‌های فضایی می‌زند. و با صدای آدم آهنی آواز می‌خواند. همان که بچه‌ها محو تماشایش می‌شوند واز فرط حیرت یادشان می‌رود که دهانشان را ببندند.

هفتمی حاجی فیروز بود. که دایره زنگی می‌زد و می‌خواند. لباس قرمز براق. «حاجی فیروزه و سالی یه روزه، حاجی فیروزه و  سالی یه روزه.»

در ملبورن،‌ من عکس حاجی فیروزی را که مامور نیروی انتظامی روی زمین خوابانده بودش نگاه کردم و گریستم.

هشتمی، نوازنده‌ی افغانی بود. لباس بلند افعانی پوشیده بود. با قوطی حلبی و یک تکه چوب و سه نخ سیم، سازی ساخته بود و آهنگ می‌زد. در پیاده‌روی خیابان آپادانا نشسته بود.

در ملبورن، پسرک همیشه سر «چاینا تاون» می‌ایستد. کی‌برد دو‌متری اش را با سیستم صوتی‌اش می‌آورد و آهنگ‌های کلایدرمن را می‌زند. کل خیابان پر می‌شود از کلایدرمن.

نهمی، در خیابان راه می رفت و نی می‌زد. مرد جوان آفتاب سوخته‌. چوپان بوده شاید.

در ملبورن، در ایستگاه فوتسکری،‌ پسری هست که با دهنش آهنگ می‌زند و صدای درام و طبل درمی‌آورد. پسر آنقدر گرم کارش است که از برخلاف بقیه نوازندگان از کسانی که پولی برایش می‌اندازند،‌ تشکر نمی‌کند. پسر را یک بار با دوستانش در شهر دیدم. به نظرم دانشجو آمدند.

ایمیل دهمی را هنوز نگرفتم. نکند یادش رفته باشد.

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

مجرم

حس مجرم شناخته شدن در کشوری که هیچ نوع احساس نزدیکی و تعلقی به آن نداری، خیلی دردناک به نظر می رسد. خُب برایم دردناک هم بود، به خصوص رفتار بعضا غیر محترمانه‌ی پلیس‌های «سنگاپوری». ولی درد آن هرچه بود فراموش شدنی بود و الان بیشتر برایم باعث خنده است. درد دیگری در آن روز کشیدم  که فراموشم نمی شود. هر بار که یادم می آید غمگین و از خود آزرده می شوم. دردهایی که بعد از مرور زمان به خنده می اندازندت دردهای عمیقی نیستند؛ دردهای عمیق، همیشه غمگینت می کنند، آزارت می دهند و شاید می سازندت.

مامور کار روی پروژه ای در سنگاپور شده بودم. با پاسپورت ایرانی ام، برای رفتن به سنگاپور ویزا لازم داشتم. از روی وب‌سایت برای ویزا اقدام کردم و مدارکم را ایمیل کردم. بعد از سه روز، از سفارت سنگاپور ایمیلی دریافت کردم که حاوی تایید ویزای کارم در سنگاپور به مدت یک سال بود. یعنی بیش از دو برابر زمانی که اعلام نیاز کرده بودم. در ایمیل نوشته شده بود که برای دریافت ویزا باید به اداره‌ی امور خارجی‌ها در سنگاپور مراجعه کنم و ویزا را دریافت کنم.

با همکار آلمانی ام «مارتین» به سنگاپور رفتم. پروازمان با خط هوایی سنگاپور بود. با مهماندارهای زن با زیباروییِ آسیایی، خوش اندام با لباس های آبی تیره ی مخصوصشان با نقش منسوب به سنگاپور. مؤدب و خوش رو بودند و غذاها خوب و خوشمزه. همه چیز تمیز و شیک، درست مثل فرودگاه سنگاپور. ارکیده‌ها و گیاه‌های استوایی درون فرودگاه مجلل سنگاپور، برای سنگاپوری‌ها باعث افتخار است.

بعد از پیاده شدن از هواپیما، هنگام عبور از مرز هوایی مشکل شروع شد. جایی که به زعم خودم باید پرینت تایید ویزایم را تحویل می دادم. افسر مرز گفت این که ویزا نیست. گفتم: «می دانم ویزا نیست. ولی نگاه کن، اینجا نوشته که ویزای من صادر شده و باید به این آدرس بروم تا دریافت کنم. نگاه کن» و نامه را نشان دادم. گفت: «تو برای ورود به سنگاپور ویزا می خواهی و الان ویزا نداری.» دوباره اصرار کردم که «ویزا دارم ولی دستم نیست. باید بروم بگیرم.» گفت «تو که نمی توانی وارد سنگاپور شوی. ویزا نداری. این نامه را هر کسی می تواند پرینت کند و بیاید ادعا کند که می خواهد وارد سنگاپور شود.» من گفتم «خوب من از کجا بدانم که این یعنی چی. من فکر کردم که شما روشی دارید که این را چک می کنید و بعد من را به کشور راه می دهید.»

کمی بیشتر حالت ناراحتی و عصبانیت به خودم گرفتم. ولی دیگر فهمیده بودم که راهی نمانده. حرف طرف منطقی بود. در جواب من که پرسیدم پس مردم چطور وارد سنگاپور می شوند، گفت که کشورهایی که برای دیدن سنگاپور ویزا لازم دارند، همیشه به واسطه‌ی آژانس‌های مخصوص این کار ویزا می گیرند. یعنی اگر من از طریق آژانس اقدام کرده بودم، آن آژانس الان در فرودگاه حاضر بود و ویزای مرا به دستم می داد.

مارتین، که خُب بدون نیاز به ویزا و بی دردسر از مرز رده شده بود، از آن طرف به من نزدیک شد و موضوع را برایش گفتم. افسر مرز، یک پلیس دیگر را صدا زد و مرا به دست او سپرد تا مشکل را حل کنیم. مسئول جدید،‌ برای من و مارتین توضیح داد که من دو راه بیشتر ندارم؛ یکی این که سوار هواپیما شوم و به ملبورن برگردم و دیگر این که در فرودگاه بمانم و شرکت سنگاپوری‌ای که قرار بود برایش کار کنم برود و ویزا را دریافت کند و به من بدهد. ساعت ۱۰ شب بود و اداره فردا ساعت نه باز می شد. افسر ادامه داد که متاسفانه الان هتل ترانزیت پر است و تنها جایی که شما حق اقامت دارید بازداشتگاه است.

اولین سفر خارجی ام از طرف کار بود. اصلا نمی خواستم که شرکت فکر کند که به خاطر پاسپورت ایرانی من مشکلی وجود دارد و موافقت کردم که به بازداشتگاه بروم. پرینت ایمیل را به مارتین دادم و ازش خداحافظی کردم. افسر دوم، با بی سیم تماس گرفت و من را به دو افسر با لباس های متفاوت تحویل داد.

از این لحظه دیگر رفتارها کاملا عوض شد. با من به عنوان یک مجرم برخورد می شد. توی فرودگاه پر زرق و برق سنگاپور، توسط یک پلیس زن و یک پلیس مرد، اسکورت شده بودم و با هم به سمت خلاف جهت همه مسافرها حرکت می کردیم. به من اجازه دادند که تلفن بزنم و به خانواده ام خبر بدهم. ساعت مناسبی برای خبر دادن به استرالیا نبود ولی مجبور شدم پویا را از خواب بیدار کنم تا جریان را برایش توضیح دهم. تلفن اول به دوم که رسید پلیس‌ها شروع به غرولند کردند. از دید آن‌ها، من یک آدم حرفه‌ای که برای کار به سنگاپور آمده، نبودم. من هم یکی از ورودی‌های غیرقانونی به سنگاپور ثروتمند بودم که به طمع کاری و در آمدی غیرقانونی به سنگاپور آمده بودم.

چند دقیقه‌ای با هم راه رفتیم و نگاه مردم را که اول پلیس‌ها را برانداز می کردند و بعد من را، تحمل کردم. تا این که به دری رسیدیم که در یک گوشه ی دنج فرودگاه بود. در را بازکردند و وارد شدیم. فضا به کلی عوض شد. دیگر از تجمل فرودگاه سنگاپور خبری نبود. دیوارها همه جا سفید سفید و بی روح بود و لوله‌های مخلتفی از سقف بیرون زده بود. از سقف کاذب برای زیبایی صرف نظر شده بود. از پله‌ها بالا رفتیم و به بازداشتگاه رسیدیم.

وسط بازداشتگاه یک سری مبل چرمی ساده بود. از آن هایی که توی اتاق انتظار پزشکان می گذارند. یک اتاقک چوبی با پنجره‌های شیشه‌ای جایگاه مسئول بازداشتگاه بود در گوشه، کمدهای کوچکی بود که روی هرکدام شماره داشت و کلید. در بعضی‌ها قفل بود و کلید نداشت. افسر دیگری که از این دو افسر همراهم بداخلاقتر بود، در اتاقک بود. بیرون آمد و بعد از تحویل گرفتن من، دو افسر دیگر بازداشتگاه را ترک کردند. برایم توضیح داد که حق هیچ تماس تلفنی از جانب من نیست و من باید منتظر بمانم تا کسی از بیرون تماس بگیرد. کیف و تلفن من را گرفت و من را به اتاق زنان راهنمایی کرد. حدود ۱۰ تخت دوطبقه در اتاق بود. سه نفر دیگر جا به جا روی تخت‌های مختلف، طبقه‌ی اول خوابیده بودند. به من یک ملحفه و یک بالش دادند تا بخوابم.

من هم طبقه‌ی اول تختی را انتخاب کردم و خوابیدم. یک ساعت بعد دختر دیگری را به اتاق آوردند، یک دختر بالابلند آسیایی  با چشمان بادامی. بالش و ملحفه اش را بغل کرده بود. تختی را در گوشه انتخاب کرد و خزید تویش.

صبح حدود ساعت ۶ بیدار شدم. به خاطر اختلاف ساعت با ملبورن بود که به این زودی بیدار شده بودم. کلا زیاد ناراحت نبودم. از رفتارهای پلیس‌ها دلخور بودم ولی زیاد برایم اهمیتی نداشت. ملحفه و بالشم هم تمیز بود و با این که فضا با آن تختخواب‌های دو طبقه‌اش اصلا جای دلپذیری نبود، خواب خوبی رفته بودم. کمی روی تخت این ور و آن ور شدم. تخت های دیگر اتاق را چک کردم. دختر بالابلند هنوز به حالت کز کرده خوابیده بود و ملحفه‌اش را رویش کشیده بود و هنوز بالشش را بغل کرده بود. از سه دختری که قبل از من آنجا بودند،‌ فقط یکی مانده بود.

از تخت خواب بیرون آمدم و کفش‌هایم را پوشیدم. از اتاق خواب دختران بیرون زدم و به سمت باجه پلیس ها رفتم. پلیس باجه هنوز همان دیشبی بود. مرا که دید گفت صبحانه آن گوشه هست.  لیوان و چای کیسه ای و بیسکوییتی برداشتم و شروع به خوردن کردم.

تا ساعت ۹ صبح هنوز دوساعتی مانده بود و تا «جین»، همکار سنگاپوری ام بخواهد برود و ویزا را بگیرد و برایم بیاورد حداقل می شود حدود ساعت  ۱۰ یا شاید هم ۱۱. چهار ساعتی باید می نشستم. تلفن هم که نمی توانستم استفاده کنم. از پلیس خواستم که بروم سر کیفم. گفت که حق تماس تلفنی ندارم. گفتم که قبلا این موضوع را گفته اید و من فقط می خواهم کتابم را بردارم. افسر با جدیتی که کمی با ناراحتی همراه بود از باجه اش بیرون آمد و کیف من را از توی یکی از کمد های گوشه بازداشتگاه بیرون آورد و به من داد. و منتظر ماند تا کیفم را پس بگیرد. کتابم را برداشتم و کیفم را با دلخوری پس دادم. روی مبل چرمی نشستم و شروع به خواندن رمانم کردم.

دو دختر آسیایی دیگر هم صبحانه شان را خورده بودند و آن دور و بر می‌چرخیدند. یکیشان دوباره به اتاق خواب رفت. بالابلند هنوز بیرون نیامده بود. یک پلیس زن و یک پلیس مرد با یک زن و مرد هندی وارد شدند. زن، پیراهن زرد رنگی پوشیده بود که چندان نو به نظر نمی رسید. شلوار قهوه ای رنگی پوشیده بود که از جنس براق پیراهنش بود و دم پاچه هایش کش داشت. با یک دمپایی لاانگشتی که منجوق دوزی نارنجی داشت. زن صورت لاغری داشت و اندامش بسیار نحیف بود. مردی که همراهش بود، به نظر پسرش می رسید. پسر قدش بلندتر از مادر بود و اندامش نه به اندازه ی مادر ولی او هم لاغراندام بود. پوست هر دو آفتاب سوخته و آسیب دیده بود. با آن سفیده‌ی چشمهای زرد رنگ، هیچ نوع طراوت و سلامتی از چشم‌هایشان برداشت نمی شد. از قیافه‌ی پسر می شد درماندگی از وضعیتش را بفهمی. مادر ولی بهت زده بود با یک لبخندی حاکی از تعجب، که انگار از لحظه ی دستگیریشان روی لبش خشک شده بود. چشم هایش بیشتر از معمول باز بود و به مکالمه‌های پسرش با پلیس ها گوش می داد ولی انگار چیزی نمی فهمید.

پسرش با پلیس ها رفت و مادر را فرمان دادند که همانجا منتظر باشد. زن کنار مبل های چرمی، روبروی من ایستاده بود و نمی نشست. ساعت حدود ۸ بود و وقت تعویض شیفت پلیس باجه بود. پلیس جدیدی آمد که به اندازه ی همه‌ی پلیس‌هایی که تا آن لحظه دیده بودم بد اخلاق بود و باجه را اشغال کرد. پلیس دیشبی موقع رفتن به زن تشر زد که می تواند بنشیند و مبل را نشان داد و دوباره به انگلیسی دستور داد: «بنشین.»

زن مردد بود. دلش نمی خواست بنشیند. لبخند خشک شده‌اش کم کم پاک شده بود و چشم هایش نگران‌تر.
پیراهنش را بالا زد و نشست. سر مبل نشست. تکیه نداد. کمرش را راست گرفته بود و کمی به جلو خم بود. من کتابم را می‌خواندم و هر از گاهی براندازش می‌کردم. نگرانی توی صورتش پررنگ تر می‌شد. طوری که من حس می‌کردم.

دلم برایش می‌سوخت. باید تمام داراییشان را داده باشند تا بتوانند دو بلیط هواپیما بخرند که به سنگاپور بیایند. از روی رنگ تیره‌ی پوستشان می‌شد حدس زد که از جنوب هند می‌آیند. به امید بهتر شدن زندگی، به امید کار،‌ درآمد. همه چیز برایشان نقش برآب شده بود. شاید کم کم داشت می‌فهمید که چه بلایی سرشان آمده. شاید کم کم داشت خیال‌پردازی‌هایش را دوره می کرد و دانه دانه دورشان می انداخت. چه تلخ است لحظه‌ی دور انداختن یک خیال.

آرام چیزی گفت. نگاهش کردم. تکرار کرد: «توالت.» راه را نشان دادم. از روی مبل بلند شد و رفت. لبه‌ی مبل، جایی که نشسته بود خونی شده بود. خیلی معلوم نبود. خوش‌شانسی‌اش بود که مبل سیاه بود. خیسی خون و رنگش روی جسم سیاه را می شناختم. دلم‌ برایش بیشتر سوخت.

حتما آنقدر حواسش پرتِ خیال پردازی‌هایش بوده که وسایل مورد نیاز قاعدگی‌اش را فراموش کرده. یعنی یک زن فقیر هندی موقع خون ریزی ماهانه‌اش از چه استفاده می کند؟ نوار بهداشتی که حتما چیز گرانی است. بچه که بودم کسی را می شناختم که کهنه مصرف می‌کرد و هر بار می‌شستشان و توی آفتاب پهن می کرد تا ماه بعد. شاید زن هندی فقیر هم همین کار را می کند.

از توالت برگشت و خون لبه ی مبل را دید. با دست راستش سعی کرد خون را پاک کند و مشتش کرد. دوباره پیراهنش را بالا زد و نشست. با دست چپش روی مشتش را پوشاند. این بار تقریبا روی مبل ننشسته بود و فقط به عنوان نقطه ی اتکا از مبل استفاده کرد بود.

این بلا سرم آمده بود. این که در جایی گیر کنم و هیچ دسترسی ای به نوار بهداشتی نداشته باشم. این جور مواقع با پیچاندن دستمال کاغذی یا دستمال توالت چیزی مشابه برای خودم درست می کنم تا به واقعیش دسترسی پیدا کنم. دلم می‌خواست بروم برای زن توضیح بدهم که می‌تواند این کار را بکند. البته انگلیسیش که آنقدرها خوب نبود. دلم می خواست بروم یکی برایش بسازم و بهش بدهم. یا شاید بروم از آن افسر پلیس بداخلاق بپرسم که می توانند کمکی به این زن بکنند یا نه.

همین طور آنجا نشستم. کتابم را بستم و به دور و بر نگاه کردم و هی فکر کردم که چطور این کار را بکنم. پسر و دو پلیس برگشتند. زن بلند شد. هنوز دستش مشت بود و مبل دوباره خونی شده بود. پلیس ها و پسر نزدیک باجه رفتند و شروع به صحبت کردند. از چیزهایی که از دور می شنیدم فهمیدم که باید با پرواز بعدی به هند برگردند. پلیس ها گفتند که یک ساعت دیگر می آیند و می برندشان. پسر آهسته برای مادر توضیح داد و مادر سرش را تکان داد ولی حرفی نزد. پسر به سمت دیگر بازداشتگاه رفت. زن برگشت و دوباره پیراهنش را بالا زد و روی لبه‌ی مبل نشست. این بار کمی عقب تر. دلنگرانی بزرگی تر داشت و این که مبل را خونی کند دیگر اهمیتی چندانی نداشت.

یک ساعت همانطور نشست و من یک ساعت دلنگران بودم که این زن چطور می خواهد تا هند با این وضعیت طی کند. چند بار خواستم بروم و برایش روشم را توضیح دهم. چند بار خواستم بروم به افسر پلیس بگویم که مشکل زن چیست. چند بار کتابم را باز کردم و بستم. به توالت رفتم و برگشتم. ولی کاری که باید می کردم نکردم. پلیس ها آمدند و زن و پسرش را بردند. زن مشت خونیش را با لباسش پاک کرده بود و لکه ای نامشخص کنار رانش روی پیراهن زردش گذاشته بود. لکه ای که یک زن می تواند تشخیص دهد خون است.

وقتی که رفت یک لکه ی خونی تازه روی مبل گذاشت. و یک فکر برای من. که چرا نگفتم. چرا کمکش نکردم.

ساعتی بعد مارتین و جین به سراغم آمدند و من دیگر مجرم نبودم. زن هندی و پسرش هم دیگر مجرم نبودند از وقتی که سوار هواپیما شده بودند.


داستان بازداشتگاه سنگاپور را بارها و بارها تعریف کرده ام و خندیده ام و شنوندگانم هم خندیده اند. ولی داستان زن هندی را اولین بار است که بازگو می کنم تا شاید دردش کمتر شود. یا شاید برایم درس عبرتی شود،‌ مثل مجازات ها برای مجرم ها.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

هندسه

جرقه ی ترک اسلامم را یک روزنامه ی دیواری توی مدرسه زد. کلاس دوم یا سوم راهنمایی بهمان گفته بودند، که روزنامه دیواری درست کنیم برای امام علی. ایده ای به کله ام زد به اسم «از الف تا ی با علی» و با همکاری نرگس و مریم، ۳۲ تا جمله ی متفاوت از نهج البلاغه در آوردیم که هر کدام با یکی از حروف الفبا شروع می شد. یک ذوالفقار زرد هم وسط روزنامه دیواری انداختیم و با اکلیل رویش کار کردیم و فکر کردیم که خیلی قشنگ شد. روی مقوای بد کیفیتی که آن زمان ها پیدا می شد با آن ماژیک زرد و آن اکلیل ها حسابی باید چیز مزخرفی شده باشد ولی آن موقع راضی بودم.

سر بعضی از جمله ها مثلا آنی که با ژ شروع می شد دردسر داشتیم ولی بالاخره با جایگزینی کلمات حرف را استفاده کردیم. مثلا به جای فقرا گفتیم ژنده پوشان و خلاصه از این جور کارها. از همه زحمت هایم چون برای علی بود لذت می بردم. علی را دوست داشتم. سمبل خیلی چیزهای خوب بود برایم،‌ مثل صداقت، ساده زیستی، گرچه این که چاق بود کمی برایم عجیب بود. نمی فهمیدم آدمی که روزی یک خرما می خورد چطوری چاق می ماند ولی بی خیالش می شدم هی. نرگس و مریم هم دوستان مومنی بودند و همکاریمان با هم خوب بود. خیلی از حرف های علی منطق خالص بود و خیلی هایش درویش گونه و صوفی وار که برای من آن موقع مثل دریایی از معرفت بود. ولی یکیش بود که بد جوری نبود. هیچ کدام از این ها نبود.

علی بی پرده و مستقیم گفته بود که به زن ها اعتماد نکنید و با آن ها مشورت نکنید. همین طور کاملا و با خیال راحت جمع بندی کرده بود و گفته بود. به همه ی زن ها و هیچ وقت. این را توی روزنامه گذاشتیم،‌ گمانم توی حرف ب یا شاید ز. روزنامه دیواری رفت روی دیوار و پایین آمد ولی این جمله ی علی برای من شد سوال.

من خودم را خیلی آدم عاقلی می دانستم،‌ قابل اعتماد و قابل مشورت. یک غروری داشتم اصلا که نگو. نوجوانی است دیگر. مزه ی منطق را کم کم چشیده بودم و از بحث های منطقی مست و هیجان زده می شدم. و چنین بی مروتی ای را از علی اصلا نمی توانستم بپذیرم. و همان شد که شد. از علی دل کندم و مردی را که برای زن بودن به اندازه ی انسان بودن احترام قایل نیست را شایسته ی پیروی ندانستم. علی رفت کنار و بعد از آن هم محمد و بعدش هم قرآن. همه هم کمابیش با همین استدلال به عنوان بخش اصلی.

نه علی، نه محمد و نه قرآن پیام آورانی برای خوشبختی زن نبودند و من زن بودم. قرآن را هم کامل خواندم. در بعضی از آیه ها گفته بود «زنان و فرزندان و اموالتان». آن موقع ها فقط به غرورم برمی خورد و هزار و یک استدلال بلد نبودم که نشان دهد که این دین مردسالارانه است و غیره. فقط می دانستم که پیام آوری برای من نیست چون روی خطابش به مردهاست.

ولی بعد از بی علی شدن و بی محمد شدن و بی قرآن شدن دیگر فقط خدا مانده بود و یک امیدی به وجود چیزی ماوراالطبیعه،‌ ماورای فیزیک وقصه ای که می خواهم تعریف کنم این است. در جستجوی خدا، در جستجوی ماورا.

در این جستجو که سال ها طول کشید تا متوقف شود،‌ اولین باری که بسیار هیجان زده شدم وقتی بود که از کسی شنیدم که می توانست خدا را با نمودار ریاضی اثبات کند. باید عاشق جبر و هندسه باشی و در پی اثبات خدایی باشی که هر چه یادت می آید با تو بوده، تا بفهمی که چنین ادعایی چقدر می تواند به هیجانت بیاورد.

قرار و مداری با این آقای فیلسوف ریاضی دان در کتابخانه ی امیرالمومنین اصفهان گذاشتم و با سر رفتم که خدا را پیدا کنم. یک بار معلم هندسه مان می گفت اگر فیثاغورس الان زنده بود و توی یک مسابقه ی هندسه در برابر یک شاگرد متوسط شرکت می کرد حتما می باخت. حالا این طرف دانشش در حد فیثاغورس نبود و من هم شاگرد متوسط نبودم. به گمانم کل چیزی که از ریاضی می دانست یک نمودار دو بعدی بود. روی کاغذ برایم یکی کشید،‌ محور افقی زمان و محور عمودی معرفت خدا. بعد یک نمودار x=y برایم کشید - البته او معادله نمودار را نمی دانست،‌ من الان دارم می گویم - و گفت هر چه زمان بیشتر می گذرد معرفت انسان از خدا بیشتر می شود. وقتی که انسان جنین است هیچ از خدا نمی داند ولی وقتی که هفتاد ساله شد خیلی چیز می داند و اینطور خدا توسط ریاضی اثبات می شود. من خیلی مودب بودم و همانجور دو زانو روی قالی نشسته بودم و سرم را تکان می دادم و می گفتم بله بله. اصلا به آن آقای فیلسوف با موهای سفید و لهجه ی اصفهانی بی احترامی نکردم. هر چه بود یک ساعتی برایم وقت گذاشته بود. ولی تصویر نادانی به طرز بی رحمانه ای در مغزم با این آدم گره خورده.

دیدم که فیلسوف ریاضی دان که کاری برایم نکرد،‌ رفتم سراغ زن روستایی. گفتم خدا و ماورا را این ها می شناسند، که توی طبیعت زندگی می کنند. گندمشان را خودشان می کارند و نانشان را خودشان از تنور در می آورند و با همان گندم سمنو درست می کنند و فاطمه تویش انگشت می زند،‌ اگر ایمانت قوی باشد. خودشان بهم گفتند که فاطمه این کار را برایشان می کند،‌ هر سال. یک جوری هم انگشت یا درواقع دست می زند که جای پنجه ی مبارکش روی سمنو می افتد.

وقتی که شنیدم که موقعیتش برایم هست درنگ نکردم. چند ساعتی قبل از حاضر شدن سمنو در خانه ی سمنو پزان بودم. آینه و شانه ای را دادند به من که به اتاق سمنو پزان ببرم،‌ من با دقت بردم و روی طاقچه ی نزدیک دیگ سمنو گذاشتم. اتاق تاریک بود و بوی زغال و آتش عالی بود که با عطر سمنو مخلوط شده بود. از قرار فاطمه همان ساعت ها حاضر می شد و موهایش را شانه می زد خودش را توی آینه برانداز می کرد و دستش را می کرد توی سمنو. نمی دانم دستش می سوخته یا نه ولی به هر حال حاضر بود که این کار را برای بنده های خوب خدا انجام دهد.

سمنو حاضر شد و خانم خانه که اولین کسی بود که در سمنو را برمی داشت، با هیجان همه زن های خانه را صدا زد که جای پنجه ی عزیز را نشان دهد. من دیدم که چیزی شبیه دست یک کودک ۳ ساله روی سمنو تشکیل شده بود و خوب خیلی شکل های دیگر که می شد حتما از تویش جای سم جن و دم شیطان و شعله های آتش جهنم را ببینی. ولی آن دست کودک ۳ ساله آن وسط مطبوع نظر بود و بعد شانه و آینه بود که دست به دست می چرخید و موها یک به یک شانه می شد، با شانه ای که فاطمه به سرش کشیده بود. من باز هم مودب بودم و از سمنو خیلی تعریف کردم، سرم را شانه نکردم و ابراز هیجانی از دیدن دست کودک ۳ ساله نکردم.

یک بار هم رفتم همان جا که مهدی سخنرانی کرده بود. مثل این که به غیر از جمکران، مهدی یک بار هم در اصفهان سخنرانی داشته. یک منبری بود که یک سبز بد رنگی زده بودند و مردم می رفتند کنارش کاچی می پختند و بعد آرزو می کردند و حین آرزو کردن سنگی را می چسباندند به منبر. آن وقت اگر قرار بود که آرزویت برآورده شود سنگت می چسبید به منبر،‌ یعنی که انگار مهدی سنگ را یه جوری می چسباند به منبر و به تو می فهماند که مثلا این که خواستی که هندسه ات را بهترین نمره ی مدرسه شوی بر آورده می شود ولی این که حال پدربزرگت خوب شود برآورده نمی شود. آخر مهدی نمی دانست که کل نابغه های دختر اصفهان توی مدرسه ی ما بودند و اصلا خودش هم می آمد شخصا سر امتحان کنارم من می ایستاد، من بهترین نمره ی مدرسه نمی شدم و احتمالا سرماخوردگی پدربزرگ را با سرطان بینی اشتباه گرفته بود که فکر کرده بود خوب نمی شود. ولی من باز هم مودب بودم و به کاچی پزان و مشکل گشا پخش کنان بی احترامی نکردم.


و خلاصه داستان همین طور برایم ادامه داشت. چند سالی توی مردم از فالگیر و رمال و جن گیر و احضار روح و مسجد و کلیسا بگیر تا معلم پرورشی و ریاضی و ادبیات و هنر و فلسفه دنبال خدا و ماورا گشتم و همه جا مودب بودم. کار آخر را سروش کرد. عبدالکریم سروش. خوب و مرتب. اول یک سری نوار ازش گوش دادم که در آن با منطق وجود خدا را اثبات می کرد. البته از دید دکارت که نگاه کنی این کارش یک کمی شبیه کار همان آقای ریاضی دان فیلسوف بود،‌ حالا این بماند.

آخرش همین سروش بود که نجاتم داد با یک جمله. توی یکی از سخنرانی هایش توی کوچه ی یخچال، آن وقت ها که هنوز بسیجی ها می گذاشتند جلسه های حافظ شناسی سروش برگزار شود سروش گفت: «باید اول ایمان بیاوری بعد وجود خدا اثبات می شود، نمی توانی وجود خدا را اثبات کنی و بعد ایمان بیاوری.»* و من عاشق هندسه بودم و اثبات. همین بود که ایمان نیاوردم. به آقای سروش هم بی احترامی نکردم. کنار گذاشتن کتاب های یک نفر که بی احترامی نیست.

----------------------------
* نقل به مضمون است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

پستانک

شغل نیکول کتک زدن مردهاست. وقتی بچه بودیم یکی از بازی های من و شراره، خواهر کوچکترم، ساختن شغل های خیالی خنده دار بود. مثلا با مادر به یک اداره ای می رفتیم و می دیدیم که در اداره خراب است و هر بار کسی وارد می شود،‌ یک نفر باید دستگیره ی در را با مهارت خاصی بچرخاند و در را باز کند. شغل جدید اختراع می شد و سناریوی خنده هم همیشه این بود: «سر کلاس از بچه ی این مرد می پرسند که بابایت چه کاره است و بچه می گوید بابایم روزها مسئول دستگیره ی در است.» و کرکر خنده بود.

یک بار توی برنامه ی جعبه ی اسباب بازی نشان داد که برای جلب مشتری برای موز،‌ مجبورند موزها را منحنی کنند، چون موزهای صاف طرفدار ندارند و مردی را نشان داد که با یک گیره و چکش پلاستیکی موزها را منحنی می کرد و خوب سناریو تکرار می شد. «از بچه می پرسند بابایت چه کاره است و جواب این بود بابای من موز کج می کند.» و باز کرکر خنده. هنوز که هنوز هست،‌ به هم که می رسیم از این شغل های خنده دار می سازیم و می خندیم. شغل نیکول ولی شغل خیالی نیست. واقعی است. نیکول را مستقیما نمی شناسم. دوست پسرش را می شناسم، باب.

باب را دیروز دیدم. دوباره از نیکول جدا شده بود. در این دو سالی که می شناسمش هر بار دیدمش یا از دوست دخترش جدا شده بود یا تازه با هم دوست شده بودند. یک دوست دختر،‌ همان نیکول. باب دانشجو است. موهای فرفری بلند و بامزه ای دارد. لاغر اندام است و شاید به خاطر همان، سنش کمتر از سن خودش که ۲۴ سال است به نظر می رسد. نیکول را تا حالا ندیده ام. دفعه قبلی که دوباره با هم دوست شده بودند و باب را دیدم برایم درباره ی نیکول گفت. ۴۲ سال دارد و سه بچه، بزرگترینش ۱۶ ساله است. ازش پرسیدم با بچه های نیکول مشکلی ندارد. گفت: «بیشتر وقت ها نه. همه با هم سر میز غذا می نشینیم و صحبت می کنیم.» گفت که فرزند ۱۶ ساله که پسر است گاهی دردسر دارد، مثل هر نوجوان دیگری.

دیروز گفت که در عرض چهار ماه گذشته سه بار از هم جدا شده اند و گفت که این بار دیگر واقعی است. باید چیزی در این رابطه برایش باشد که نمی تواند دل بکند،‌ نمی توانم باور کنم که این بار جداشدنش واقعی است.

رابطه ی باب و نیکول چندان برایم عجیب نیست. چیز آشنایی است. دیده ام مردهایی که به دنبال مادرشان می گردند برای عاشق شدن و زن هایی که به دنبال پدرشان. حالا اگر این را کمی کاریکاتوری تصور کنی و مادر خشنی را در نظر بگیری، خیلی خوب می فهمی که چرا نیکول می تواند برای کتک زدن مردها پول بگیرد.

میشل، دوست مشترک من و باب، محل کار نیکول را به من نشان داد، از بیرون، و برایم توصیف کرد. گفت اسم نیکول در محل کارش لی لی است. گفت چیزی که به تو می گویم راز نیست و همه می دانند و شغل لی لی را به من گفت. محل کارش یک خانه ی ویکتوریایی است در یکی از پس کوچه های برانزویک، از محله های ملبورن. با پرده های کرباس کلفت یشمی رنگ، جلوی پنجره ها پوشیده شده بود.

مشتری های خانه به دیوار یا صلیب های چوبی مخصوص یا چرخ هایی شبیه چرخ گاری زنجیر می شوند و کتک می خورند. لباس نوزاد می پوشند و در بغل نیکول می خوابند و شیشه پستانک مک می زنند. نیکول فاحشه نیست. فقط کتک می زند یا لباس نوزاد می پوشاند و پستانک دهان مردها می گذارد. بعضی هایشان دوست دارند قلاده ی سگ به گردنشان بیندازند و راه ببرندشان و وادارشان کنند پارس کنند. میشل نیکول را از نزدیک می شناسد. طبق گفته ی نیکول خیلی از مشتری ها، قاضی های بلند مرتبه هستند. گویی بعضی از مسئولین تعیین تنبیه در جامعه، خود علاقه ی خاصی به تنبیه شدن دارند. من که زیاد تعجب نمی کنم.

این بار که شراره را دیدم یادم باشد کلی شغل هست که می توانیم راجع بهش حرف بزنیم. مثلا بچه ای که باید بگوید شغل بابای من ساختن صلیب برای کتک زدن است. باید یک اسم هم برای اداره ی بابای بچه در بیاوریم،‌ کتک خانه مثلا. یا شغل بابای من ساختن قلاده ی انسان است. یا مامان من لباس نوزاد برای بزرگسالان می دوزد و یا بابای من قاضی بلند مرتبه است ولی شنبه شب ها می رود از لی لی کتک می خورد. چقدر کرکر خنده خواهد بود با شراره،‌ البته مطمئن نیستم به شغل آخر زیاد بخندیم.

-----------------------------------
نام ها تغییر داده شده اند.