صفحات

۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

بچگی

سروش 6 ساله دست چپش را برد بالا و پر از هیجان گفت: "عددها هیچ وقت تموم نمی‌شن." این آخرین حقیقت عالم بود که یاد گرفته بود. تا یک سال قبلش لابد تا بیست بلد بوده بشمارد و کم کم تا پنچاه و صد. و هر بار احساس قهرمانی کرده و فکر کرده که بزرگترین عدد دنیا را یاد گرفته. تصور روزی را بکن که فهمیده عددها تمام نمی‌شوند. تصور بی‌نهایت. جادوی اعداد.

این خصوصیات بچه‌هاست که در من ایجاد نشاط می‌کند. همه‌‌ی بچه‌ها نه. بعضی‌هاشان. آن‌هایی که سوال می‌کنند. که بلدند بازی کنند و بلدند نقاشی کنند. همان بچه‌هایی که اگر یک چیز جالب بهشان نشان بدهی چند ثانیه سکوت می‌کنند و بهت زل می‌زنند. انگار که مهمترین خبر دنیا را برایشان آورده‌ای. همان‌ها که همه چیز برایشان مثل سحر است. همان‌ها که سرگرم کردنشان با قصه مثل آب خوردن است و دوست دارند یک قصه را بارها و بارها بشنوند که مطمئن شوند همه چیز هنوز سر جایش است و چیزی عوض نشده. 

خوبتر که فکر می‌کنم می‌بینم حس نشاطم در واقع علاقه‌ام به خصوصیاتی از آدمی است. همین چیزها را اگر در بزرگترها هم ببینم مسرور می‌شوم. آمنه  این طور است. هربار که می‌بینمش برایم از نکته‌های ریز و درشت جذاب  می‌گوید. از آخرین چیزی که درباره دلفین‌ها یاد گرفته تا نکته مهمی که درباره تربچه تجربه کرده. از جادوهای گیاهان دارویی تا نکته‌هایی از حنا دختر کوچکش که یک دنیا اسرار جدید دارد برای کشف کردن. این کیفیتی است که مورد علاقه من است. کیفیتی که بیشتر در بچه‌ها پیدا می‌شود و خیلی از آدم بزرگ‌ها در هیاهوی زندگی و قیل و قال مسئولیت  فراموشش می‌کنند.

به جز نشاط، بچه ها یک حس دیگر را هم در من برمی‌انگیزند. نامش دلسوزی است شاید. وقتی که بچه‌ای غمگین می‌شود به خاطر این که کسی به او زور گفته. قلبم درد می‌گیرد. دلم می‌خواهد بچه را بغل کنم و فشارش بدهم به سینه‌ام. دلم می‌خواهد آنقدر فشارش بدهم که برود توی قلبم. انگار که آن جا برایش جای امنی است. انگار که آنجا از زورگویی در امان است.

سپهر یک پسر 5 ساله بود که من توی فرودگاه برای چند دقیقه بیشتر ندیدمش. من نمی‌دانم که سپهر مرتکب چه خطایی شده بود و نمی دانم که مادر چه بدبختی ای در آن لحظه داشت که چنین رفتاری داشت. ولی سپهر یک گوشه قلب من نشسته. الان باید 7 ساله باشد. وقتی که مادرش با صدای بلند داشت می‌گفت که سپهر پسر خیلی بد و بی تربیتی است و چند بار این حرف را تکرار کرد. جور بلندی که همه شنیدند. من احساس می‌کردم که سپهر بی‌پناه‌ترین آدم دنیاست. چطور می‌تواند از خودش دفاع کند. چرا شایسته این سرزنش‌ها است. من درست حتی صورت سپهر را ندیدم. ولی موهای صاف سیاهش و کاپشن کوچولوی قرمزش را یادم است.

این حس را هم، مثل حس نشاط، آدم بزرگ ها هم در من ایجاد می کنند. گرچه طبیعتا بیشتر آدم بزرگ‌ها به بچه‌ها زور می‌گویند تا به خودشان. ولی کیفیت آن بی‌پناهی چیزی است که در قلب من را برای یک آدم باز می‌کند. آن روز اعظم به خانه ما آمده بود. توی یک مهمانی شلوغ و پلوغ. با پسر فسقلی و تپل‌مپل‌اش. اعظم خیلی خسته بود. بعد از شام خواست که پسرش را بخواباند و من بردمش به اتاق خواب خودمان. یک ساعتی گذشت. یک نفر از من سراغ اعظم را گرفت. من نگران شدم. به دنبالش گشتم و سعی کردم در اتاق خواب را آهسته باز کنم که ببینم آنجاست یا نه. در طبق معمول کمی گیر کرده بود و یک ثانیه‌ای طول کشید که باز شود. وقتی که در باز شد زن پشت در بود. پرسیدم که خوب است یا نه و نگرانش شده بودم. چشمهایش قرمز بود. گفت که در گیر کرده بوده و مدتهاست که دارد تلاش می‌کند که باز کند و نمی‌تواند. من خیلی ناراحت شدم و ومعذرت خواهی کردم و تصور نیم ساعتی را کردم که به در ور می‌رفته. گفتم که چرا به در نکوبیدی، آدم ها پشت در نشسته بودند حتما می‌شنیدند. 

گاهی یک چیزی همان موقع بر آدم مسلم نمی‌شود. یک مقدار وقت می‌گیرد که شواهد را کنار هم بگذاری و بفهمی که داستان از چه قرار بوده. در اتاق ما گیر می‌کند ولی نه آن طور که نتوانی بازش کنی. چشم قرمز زن حاکی از خوابی بود که کنار بچه‌اش رفته بود. همین خوابی که دکترها سفارش می‌کنند و بهش می‌گویند "چرت قوتی"*. مادر یک بچه زیر یکسال کم خوابی دارد. چون وقت و بی‌وقت باید از خواب بلند شود و به بچه شیر بدهد. برای همین است که دکترها می‌گویند بهترین زمان برای خوابیدن زن وقتی است که بچه اش را می‌خواباند. یادم افتاد که توی ایران همیشه زن ها را به خاطر این خواب که طبیعی ترین روش برای جبران کم‌خوابی‌شان بود مسخره می‌کردند. شوهر می‌گفت که "جان خودش رفته بچه را بخواباند." بعد همه می‌خندیدند. وقتی زن بچه اش را بغل می‌کرد که برود در اتاق دیگری شیر بدهد، یا اصلا می خواست با بچه اش که اصلا هم گرسنه نبود یک نیم ساعتی خلوت کند، هرهر و کرکر به راه بود که باز خوابت گرفته شیردادن را بهانه کرده‌ای. و زن ها بودند که احساس گناه می‌کردند. احساس تنبلی و این که بیش از حد می‌خوابند و عوض این که به زندگیشان برسند هی این ور و آن ور ولو می‌شوند.

آن روز وقتی این ها را یادم آمد فهمیدم که زن دروغ گفته. خواسته که از آن احساس گناه فرار کند. دلش نمی‌خواست که من بدانم که تنبل بوده و وقتی به بچه اش شیر داده خوابش برده. آن روز زن برای من شد بی‌پناهترین آدم روی زمین. آن لحظه‌ای که یک بزرگسال از ترس آزار بزرگسال یا بزرگسال‌های دیگر دروغ می‌گوید، یا برای فرار از آزارشان چیزی را انکار می‌کند، قلب من خراش می‌خورد. دلم آنقدر برایشان می‌سوزد که درد می‌گیرد. دلم می‌خواهد توی قلبم پناهشان بدهم. اعظم با آن چشمهای قرمزش الان توی قلب من نشسته. کنار سپهر که از پشت می‌بینمش با کاپشن قرمزش. انگار که آنجا از زورگویی در امانند.
-------------------------------
Power nap

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

لاولی!

گویی مهاجرت رتبه ی سوم استرس برای یک آدم را دارد، بعد از مرگ عزیز و ازدواج یا طلاق.  توی مکالمه ای این را گفتم، طرف کمی فکر کرد و گفت: "این که بخواهی از بین دو تا بچه ات هم یکی را انتخاب کنی که کشته شود، استرس بالایی دارد." حرفش اینقدر برایم بی ربط بود که حتی نتوانستم ازش بخواهم که برایم توضیح بدهد. خودش گفت: "مثل یهودی های زمان هیتلر که گاهی مجبور می شده اند یکی از بچه هایشان را برای رفتن به کوره انتخاب کنند." خب حرفش با این که بی ربط، ولی درست بود. یعنی اساسا موقعیت های پراسترس اسثنایی زیادی می توانی فرض کنی. مثل  مورد تجاوز قرار گرفتن در زندان کهریزک یا شاهد اعدام دوستی بودن. ولی من حرف از زندگی عادی یک آدم عادی توی شرایط نسبتا عادی می زنم. این موردهای  استثنا و احتمالا غیر قابل مطالعه علمی را که بگذاری کنار، حد بالای استرس مهاجرت را خودم به شخصه تجربه کرده ام.


سخت ترین کاری که در زندگی کرده ام مهاجرت بوده است. وقتی که من و پویا وارد ملبورن شدیم  هیچ بنی بشری نمی شناختیم!  هر دومان فکر می کردیم که زبان انگلیسی مان خوب است. سر کلاس زبان بلبل زبانی ها کرده بودیم. گرامر زبان  انگلیسی را از بر بودیم. چند روز پیش "پل" دوست آفریقای جنوبی مان ، از من خواست که "چطوری" را به او یاد بدهم. و بعد شروع کرد تکرار کردن. یک ده باری همین طور که من نشسته بودم و قهوه ام را می خوردم گفت چطوری. پویا بعد از چند دقیقه به ما پیوست و پل که خیلی از یاد گرفتن کلمه جدیدش هیجان زده بود از پویا پرسید چطوراست. پویا همزمان شروع کرد چیزی را برای ما تعریف کند و پل چند بار دیگر سعی کرد که حال پویا را به فارسی بپرسد. ولی واقعیتش این است که با آن لهجه پل،  پویا اصلا نمی شنید که پل دارد فارسی حرف می زند و بعد که من توضیح دادم تازه شنید و گفت: "آها! خوبم." چند دقیقه بعدش هم وقتی که من از پل پرسیدم که چطور است زل زد توی دهانم و نفهمید من چه می گویم. تا این که من دوباره پرسیدم: "چ ط و ر ی؟"  بلبل زبانی های من و پویا سر کلاس زبان یک کمی شبیه همین "چطوری" پل است. تمرین روی زبان توی فضای غیرواقعی و بدون نیاز حیاتی به زبان، فقط بخشی از زبان را می آموزد.  باید وارد یک کشوری بشوی که زبان اولشان انگلیسی است تا بفهمی انگلیسی حرف زدن یعنی چه. باید زبانت از یک بچه چهار ساله بدتر باشد تا حسابی دردت بگیرد. با این حس که توی ایران زبانت از معلم زبانت بهتر باشد خیلی فرق دارد.


برای من بزرگترین استرس مهاجرت زبان بود، حتی از کار پیدا کردن هم سخت تر. بدبختی اش این بود که برای مصاحبه کاری، اول تلفن می زنند. همه حرف زدن به زبان دوم را بگذار یک طرف، حرف زدن پشت تلفن را بگذار یک طرف دیگر. یعنی مثلا اگر من از یک مکالمه رودررو، چهل تا پنجاه درصدش را می فهمیدم، وقتی که قضیه پشت تلفن اتفاق می افتاد بازده اینجانب به حدود بیست تا سی درصد کاهش پیدا می کرد. جالبیش این است که یک حسی به آدم می گوید که جواب همه سوالها را بده. مثلا طرف دو دقیقه حرف زده بود و تویش یک بار  شنیده بودم "آخرین پروژه". شروع می کردم ده دقیقه راجع به آخرین پروژه ام حرف بزنم. این بماند که ممکن است طرف اصلا نگفته باشد آخرین پروژه، ولی من که شنیده بودم! علاوه برآن حتی اگر اصلا یک چیز دیگر پرسیده بود، من راجع به چیز مهمی حرف زده بودم.


برای تمرین پشت تلفن وقتی که فروشنده های تلفنی تماس می گرفتند حسابی می نشستم پای حرفشان و می گذاشتم راجع به همه محصولاتشان برایم تبلیغ کنند. گیرم که حتی یک بار هم چیزی ازشان نخریدم.


سر این داستان زبان و استرس های دیگر مهاجرت یک قصه ای دارم برایتان بگویم که الان خنده دار است، ولی آن موقع آخر شب که من تنها توی بیمارستان پشت در اتاق عکس اشعه ایکس نشسته بودم، قطعا گریه دار بود. یک زن و شوهر پیر استرالیایی با مهربانی شروع کردند با من حرف بزنند. کمابیش می فهمیدم چه می گویند ولی ذهن استرس زده ام در آن لحظه کاملا مرا لال کرده بود. از من پرسیدند که چرا بیمارستانم و و آیا همسرم بیمار است. و من فقط سر تکان دادم. سوال دومشان را فهمیدم یا نفهمیدم یادم نیست ولی سکوت کردنم را و حسی که آن لحظه داشتم را یادم است. توی قبلم خالی بود و مغزم انگار کلا قوه تحلیلش را از دست داده بود. حس می کردم شده ام یک بچه کوچک بی پناه که گم شده است و اصلا نمی داند مادر دارد یا نه. نگاهشان کردم و آن ها دوباره سوالشان را پرسیدند. و من باز هم جواب ندادم. زن و شوهر تعجب زده گفتند انگلیسی نمی دانی و من سرم را تکان دادم و گفتم نه. و اشک از چشمانم جاری شد. من تا سطح 12 پیشرفته موسسه کیش زبان می دانستم. کل زمان های زبان، سه نوع جمله های شرطی انواع نقل قول های مستقیم و غیر مستقیم را بلد بودم. ولی بلد نبودم بگویم که شوهرم دلش درد گرفته و الان توی بخش مراقبت است و دکترها گفته اند که شاید عمل جراحی لازم داشته باشد. توی کیش که تو را نمی گذارند توی یک همچنین موقعیتی که. این را بلد نبودم. وگرنه بلد بودم یک انشا بنویسم در مورد عمل جراحی و مراقبت ویژه.


داستان بیمارستان رفتن پویا از خوردن دو تا سیب  نَشُسته شروع شد. پویا گاهی تبدیل می شود به اژدهای میوه خوار و خب اژدها که سیبش را نمی شوید. از پرتقال و نارنگی و خیار و انگور خورد تا دو تا سیب نشسته. همه اش دو هفته بود رسیده بودیم ملبورن. توی یک خانه با سه تا مستاجر دیگر زندگی می کردیم با آشپزخانه و حمام توالت اشتراکی و نه چندان دلنشین. از حدود ساعت 4 بعدازظهر دل درد پویا شروع شد و تا ساعت دوازده شب این دل درد بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد. از ساعت 8 تا 11 شب دور حیاط تند راه می رفت که بهتر شود. جای هیچ بیمارستانی را نمی دانستیم و اصلا نمی دانستیم روش تاکسی گرفتن در ملبورن چیست. شماره سه صفر را ولی بلد بودیم. زنگ زدم و وقتی که از من پرسیدند آمبولانس، آتش نشانی یا پلیس، گفتم آمبولانس. برای پرستاری که شروع کرد صحبت کند گفتم که شوهرم حالش بد است. چند تا سوال کرد و من یکی در میان فهمیدم و نفهمیدم و جواب دادم یا ندادم. از من خواست گوشی را بدهم به خود مریض. پویا راجع به سیب ها توضیح داد و بعد گفت "پاین؟" رو کرد به من، در دهنی تلفن را گرفت و گفت "می گه پاین داری". من سریع فکر کردم و گفتم شاید فکرکرده می گی "پاین اپل" یعنی آناناس. بهش بگو اپل، نه پاین اپل. سیب، سیب!  پویا توضیح داد که سیب، نه آناناس! بعد یک دفعه دیدم که نیش پویای دردمند تا بنا گوشش باز شده و می گوید بله بله. بعد هی دستش را می گذاشت جا به جای شکمش و فشار می داد و می گفت "آره. نه. یک کمی."  مکالمه تمام شد و پویا گوشی را قطع کرد و گفت که آمبولانس را فرستادند و بعد زد زیر خنده که می گفت "پین" درد، نه "پاین." و هر دو خندیدیم.  پل هم وقتی که می گفت چطوری گاهی به نظر می رسید که می گوید "شُتُری"  و ما می خندیدیم.


چهار دقیقه ای گذشت و آمبولانس رسید. با یک خانم پرستار خیلی بداخلاق و یک آقای پرستار خیلی خوش تیپ و خوش اخلاق.  خانم پرستار پویا را معاینه کرد و یک مسکن قوی استشمامی بهش داد. بعد گفتند که برویم سوار آمبولانس شویم به سمت بیمارستان. آقای پرستار به من گفت که بروم جلوی آمبولانس بنشینم تا او و خانم پرستار پویا را از  روی برانکارد به پشت آمبولانس منتقل کنند. من هم با چشمانی اشک آلود رفتم سوار آمبولانس شدم و در را بستم. آقای پرستار آمد در سمت من را باز کرد و چیزی پرسید که من نفهمیدم. اشک هایم را پاک کردم و گفتم ببخشید؟ گفت "می خوای رانندگی کنی؟" من اصلا نمی فهمیدم یعنی چی. یعنی دارد شوخی می کند. یا مثلا این یکی از گزینه های انتقال بیمار به بیمارستان در استرالیاست. این که همراه مریض آمبولانس را براند. چند ثانیه ای به آقای پرستار خیره شدم و از لبخندش مطمئن شدم که سوالش جدی نیست. و در عرض یک دهم ثانیه بعد از آن فرمان آمبولانس را جلوی خودم دیدم. در استرالیا فرمان سمت راست است و من با همه دلواپسی ام فرصت نکرده بودم که بفهمم که من از سمت راننده سوار شدم. زدم زیر خنده و پیاده شدم و از سمت دیگر سوار شدم.


توی بیمارستان دکترهای مهربان و پرستارهای خوش اخلاق و خوشگل به پویا می رسیدند. عکس و آزمایش و غیره هم به وفور. آقای دکتر چاق با موهای جو گندمی که به پویا سر می زد گفت که روده اش مسدود شده و اگر تا فردا صبح باز نشود عمل جراحی لازم دارد. ای بابا. چرا شما اینقدر جدی می گیرید. توی ایران چند بار این اتفاق افتاده بود به چند تا مسکن و یک ده تایی لیوان نبات داغ و عرق نعنا و یک تعداد قابل توجهی بالاآوردن پویای طفلکی کار تمام می شد. حالا یک دفعه چرا اینجا، بعد از دو هفته ورود به خاک عزیز استرالیا عمل جراحی لازم شده. دکتر گفت که تنها راهی که می فهمی مسدودیت باز شده یا نه این است که یا شماره دو را انجام بدهی یا باد معده رها کنی. با این که همه چیز دردناک و وحشت آور بود اقلا این یک موضوع خند ه دار بود. یک پرستار مو طلایی هی می آمد سراغ پویا و می پرسید که گوزیده است یا نه. و پویا می گفت نه و ما می خندیدیم. خوشبختانه دیگر پویا درد نمی کشید. مسکن های قوی پشت سر هم بهش تزریق می شد. کارمان فقط این بود که منتظر گوز باشیم.


آن شب بالاخره پویا باد معده ای رها  کرد و وقتی پرستار مو طلایی برای بار دهم راجع به باد پرسید پویا گفت بله. خانم پرستار با خوشحالی گفت: "Lovely"!  صبح به التماس و درخواست پویا را به مسوولیت خودمان از بیمارستان مرخص کردند. امضا گرفتند و غیره. من و پویا تا مدت ها به آن گوز لاولی خندیدیم و هنوز هم می خندیم. حالا این بماند که هزار و چهارصد دلار برایمان خرج داشت همین یک گوز ناقابل. چون نه برای آمبولانس مشترک شده بودیم نه بیمه داشتیم و این هم بماند که آن هزار و چهارصد دلار یک پنجم کل دارایی مان در استرالیا که بر روی کره خاکی بود. خب همین بدبختی هاست که آدم مسافرت رفته یا مهاجرت کرده را رشد می دهد. رشد البته معادل مودبانه پدر در آمدن یا به قول پویا به خاک رفتن است! 

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

عدس بهتر از همه چی

پشت سرم یک مرد آفریقایی با کت و شلوار نشسته بود. خیلی از آفریقایی‌های ملبورن کت و شلوار به تن دارند. توی گرمای تابستان و سرمای زمستان. سمت راستم یک مادر سفیدپوست هیپی با دختر مو طلایی و چشم آبی‌اش نشسته بود. سمت چپم چند مرد و زن جوان نشسته بودند که معلوم بود که از محل کارشان با هم آمده‌اند ناهاری بزنند. آنورتر یک مرد بی‌خانمان نشسته بود و سرش را دولا کرده بود روی بشقابش و داشت تند و تند غذایش را می‌خورد.

روبرویم سه تا مرد ایرانی نشسته بودند. لازم نبود حرف زدنشان را بشنوم تا بفهمم ایرانی‌اند. از طرز لباس پوشیدن، راه رفتن، نگاه کردن و روش حرکت دست موقع حرف زدن می‌شود ایرانی‌ها را شناخت و احتمالا هر ملتی را. فکرش را که بکنی خیلی جالب است. یعنی آدم‌هایی که با هم در یک کشور زندگی می‌کنند همه اینها را شبیه به هم انجام می‌دهند. حالا لباس پوشیدن یک چیزی. ولی این که آدم ها مثل هم نگاه می‌کنند برایم خیلی عجیب است. از آن عجیب تر راه رفتن است. همه آدم‌های دنیا مثل هم راه نمی‌روند و هر ملتی کمابیش مشخصه‌های راه رفتن خودش را دارد. با این حساب اصلا عجیب نیست که آدم‌های یک مرز و بوم مثل همدیگر هم فکر کنند.

مثلا به این ایده فکر کن که یک آدمی بیاید یک رستوران راه بیندازد، میز غذا بچیند و در رستوران هم روی همه باز باشد. هر که خواست بیاید بخورد و اگر دلش خواست پول بدهد و اگر دلش خواست ندهد و برود. باید یک سریلانکایی باشی تا چنین فکری به ذهنت برسد. سریلانکایی‌ها به غذا دادن به گرسنه و نیازمند معتقدند و این کار را منظم انجام می‌دهند. فرهنگش با نذری فرق دارد. آدم گرسنه همیشه گرسنه است. نذری کار یک روزش را راه می‌اندازد. یک سریلانکایی به طور منظم و هرروز سال، شکم گرسنه را سیر می‌کند، خوب البته اگر در بند این حرف‌ها باشد.

حدود پانزده سال است که رستوران «عدس بهتر از همه چی»* در ملبورن کار می‌کند. الان سه شعبه در سه محله مختلف ملبورن دارد. فکر نکنید که اگر رفتی غذا خوردی و سرت را انداختی آمدی بیرون، کسی بهت نگاه چپ می‌کند. کسی اصلا نگاه نمی‌کند که ببیند پول دادی یا نه، چه برسد به این که نگاهش چپ باشد. اگر پول غذایت را داری، می‌دهی،‌ هر چقدر که فکر می‌کنی غذا می‌ارزد. اگر از رستوران خوشت می‌آید، اگر از کار این آدم‌ها کیف می‌کنی و دلت می‌خواهد حمایت کنی، می‌توانی بیشتر پول بدهی. می‌توانی هم اصلا غذا نخورده پول بدهی.

از بشقاب‌های جورواجور و قاشق چنگال‌های تابه‌تا برای خودم انتخاب کرده بودم. از بین حدود ده جور غذا و سالاد و دسر که همه‌اش گیاهخواری است کمی برای خودم کشیده بودم و داشتم غذایم را می‌خوردم. هرچند بار که می‌خواهی می‌توانی بشقابت را پر کنی. چای و قهوه هم اگر بخواهی هست. مثل همیشه یکی از خدمه‌ها با خوشرویی به سراغم آمد و آب تعارف کرد.

رستوران را آدم‌های داوطلب می‌گردانند. کسانی که تازه وارد استرالیا شده‌اند و می‌خواهند کار یاد بگیرند. کسانی که دوست دارند کمی از وقتشان را برای چیزی به غیر از خودشان صرف کنند. و خوب البته تعدادی نیروی کار حقوق بگیر.

مرد آفریقایی رو به زن هیپی کرد و گفت: «می‌دونی ماندلا امروز از دنیا رفت؟» زن گفت: «آره خبر رو شنیدم. بسیار متاسف شدم. مرد بزرگی بود.» مرد تایید کرد و آه کشید. دختربچه که چهار ساله به نظر می‌رسید داشت کتاب رنگ‌آمیزی‌اش را رنگ می‌کرد. نگاه کردم و گفتم: «خیلی قشنگ رنگ می‌کنی.» دخترک خیلی از تعریفم کیف کرد. با چشمانش که از شادی گشاد شده بود به من برای چند ثانیه نگاه کرد و بعد به کارش ادامه داد. به مادر لبخند زدم و من هم به ناهار خوردنم ادامه دادم. چند دقیقه بعد دیدم که دخترک کنار میز من ایستاده. توی کَپه دست راستش یک دستمال بود و دستمال را با کپه دست چپش پوشانده بود و زل زده بود به من. لبخند زدم. گفت: «من یه چیزی توی دستم دارم که می‌خوام به شما نشون بدم.» من خودم را هیجان زده نشان دادم و گفت: «من خیلی دوست دارم که چیزی که توی دست تو هست رو ببینم.»‌ دخترک آرام دست چپش را برداشت. دستمال روی چیزی تا شده بود. با احتیاط تای دستمال را باز کرد و پروانه مرده‌اش را به من نشان داد و گفت: «مرده. توی خیابون پیداش کردم و برش داشتم گذاشتم لای دستمال.» گفتم:«خیلی قشنگه. چه بالهایی داره. می‌دونی پروانه‌ها کی می‌میرند؟» دختر با تعجب نگاهم کرد. ادامه دادم:«بعد از این که تخم میذارند.» و اصلاح کردم: «بعد از این که بچه‌هاشونو به دنیا میارند.» می‌دانستم افسانه است ولی افسانه قشنگی است. دخترک به فکر فرو روفت. دستمالش را تا کرد و برگشت پیش مادر. مادر هم با هیجان برای دخترش توضیح داد: «که وقتی وظیفه‌شونو انجام دادند، وقتی که تخم گذاشتند تا بچه‌هاشون به دنیا بیاد، اونوقت دیگه می تونند از دنیا برند.»

لیوان آبم را تا ته سر کشیدم. به سراغ صندوق پول رفتم و پول غذای خودم و مرد بی‌خانمان را از درز صندوق چوبی کردم تو و رفتم. دل خوش بودم که شاید من هم وظیفه آن روزم را انجام داده بودم. دلم می‌خواهد وقتی که مُردم هم وظیفه زندگی‌ام را انجام داده باشم. مثل پروانه، مثل موسس «عدس بهتر از همه چی»، مثل ماندلا.
-------------------------------------------------------------
* Lentil as anything

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

کجای طیف

مسعود: سلام.

شهره: به به، پسر عمه گل. سلام. خوبی؟ :)

مسعود: چطوری؟

شهره: ممنون. خیلی خوبم

مسعود: منم بدی نیستم

شهره: ا؟ چرا؟ :|

مسعود: امروز نرفتم سر کار

شهره: مریضی؟‌ :(

مسعود: دودر کردم. گفتم مریضم

شهره:  :))

مسعود: خیلی خوابم میومد صبح

شهره: باز نشستی تا صبح فیلم دیدی؟

مسعود:  دیشب نه. پریشب. هه هه. دیروز رفتم سر کار ولی امروز دیگه کم اوردم. چه خبرا؟

شهره: هاها. اینجوریه دیگه خب.

مسعود: چه می کنی؟

شهره: تعطیلات بازیه کلا الان
فردا نصفه روز می ریم سر کار. نصف نصف که نه. تا دو بعدازظهر

مسعود: آها

شهره: بعدش هم پس فردا سال نو هست

مسعود: راستی سال نوتون مبارک پیش پیش

شهره: تعطیله.
مرسی :)
 تو چه خبرا؟

مسعود: هیچی بابا. بی‌خبری. ما که مثل خر داریم کار می‌کنیم. تعطیلی معطیلی هم خبری نیست والا

شهره: هاها. غر نزن خب شما عوضش عید تعطیل می شین. کار خوبه؟

مسعود: الان بهتر شده یه کم
یکی از پروژه هامون رو تموم کردیم
یکی دو تا کار تازه داریم میگیریم و ...

شهره: چه عالی. تبریک می گم

مسعود: اوضاع دلار هم یک کم بهتر شده

شهره: سرعت اینترتم که انگار خوبه. هی  هم قطع و وصل نمی شه

مسعود: آره. عاقا پاشو از روی سیم ورداشته این روزا.
خب از خودت بگو

شهره: از خودم...
سر کار می رم
خوبه خوش می گذره
بعد...

مسعود: خب نه پس
از رییس جمهور استرالیا بگو!

شهره: :))))
گوش بده بابا
دارم می گم دیگه.
در ضمن استرالیا رییس جمهور نداره، نخست وزیر داره

مسعود: راست می گی. الانم یه خانومی هست نخست وزیر. تو کی نخست وزیر استرالیا می‌شی پس؟

شهره: هاها. فعلا که حالشو ندارم شاید بعد از این که این چت تموم شد رفتم شدم
ولی وزیر اقتصاد استرالیا رو باید ببینی. همه می‌گن با این مدل مو شدم مثل اون. بذار یه عکس برات بفرستم
اسمش هست Penny Wong

مسعود: ببین این عکست خیلی انتلکتوله ها

شهره: جدی؟ یه نفر دیگه هم گفت بهم
معلوم می‌شه خود واقعیم زده بیرون توی این عکس پس ;)

مسعود: خوبه یا بده؟

شهره: چرا بد؟خوبه خب. شوخی کردم در ضمن

مسعود: وای! ببین

شهره: این متولد مالزیه

مسعود: چقدر استایلش شبیه تو است

شهره: مهاجره
آره می‌بینی. خیلی شبیهه به من. خیلی هم باکلاسه
من خیلی دوستش دارم
لزبین هم هست
انقده قشنگ و متین حرف می زنه
من خیلی خوشم میاد ازش
چند وقت پیش هم همسرش بچه دار شد

مسعود: خب شما ریاست محترم فمینیستای مقیمِ استرالیا بایدم خوشتون بیاد

شهره: یه عکس دیگه برات فرستادم. اون خانومه که بچه بغلشه نخست وزیره. بچه همین خانم پنی هست. اون که سبز پوشیده هم زن پنی هست. همون خانم وزیر اقتصاد.
اون بچه هم بچه شونه

مسعود: به به

شهره: خیلی باحاله. نیست؟
البته هنوز حق ازدواج ندارند

مسعود: والله الان ارکان عرش به لرزه در اومده

شهره: اون که آره

مسعود: ببین این باروری چطور صورت میگیره؟

شهره: معمولا ولی نه لزوما، مصنوعیه.

مسعود: یعنی چی از این به اون میره

شهره: هه هه. هیچی

مسعود: می دونم ولی آخه

شهره: بچه مال یکیشونه و مال یه مرد که اهدا کننده ی اسپرمه

مسعود: خلاصه مگه سلولهای باروری هر دو زنانه نیست
آها

مسعود: دست من باشه تحت هیچ شرایطی اسپرمم رو نمیدم واسه اینکار

شهره: اوه اوه. چرا؟

مسعود: در هر صورت یه ارتباطی هست بین من و اسپرمم
ژنتیک
یه جوریه خب
آخه بچه دار شدنشون دیگه چرا
برن یه بچه رو بگیرند و بزرگ کنند
حالا حتما باید زایمان کنند؟
یا رومی روم یا زنگی زنگ دیگه

شهره: خوب این بحثی که تو داری در مورد همه زن و شوهرایی که بچه شون هم نمی شه صادقه
اونا هم به هزار بدبختی جون می کنند که بچه خودشون را بیارن
گاهی مردها اسپرم ندارند
و می رن یه اهدا کننده پیدا می کنند
آدمه دیگه
دلش می خواد خودش بچه بزاد

مسعود: خب، اون زنا و مردا یه چیزایی براشون مهمه که تو اساس طرز تفکر همجنسگراها دیگه نباید مهم باشه
کسی که می گه که چه فرقی می کنه زن با زن  یا مرد با مرد و ...
خب نباید سر بچه که می رسه یه رفتار سنتی نشون بده

شهره: سنتی نیست که
در هر صورت ما کاره ای نیستیم
بچه دلش می خواد
خودشون می دونند

مسعود: دقیقا
دقیقا موضوع همینه
دلشون می خواد
پس باید بکنند
اینهمه بچه بی سر پرست
بیگناه ناز هست خب برن یکی از اونا رو بگیرن

شهره: همونطوری که میلیون‌ها زن و مرد
بچه دار می شن
با وجود همه اون بچه های بی سرپرست
خوب اینا هم می خوان بچه دار شن

مسعود: می دونم ولی تو میگی زن و مرد

شهره:خب
اونم زنه دیگه
می خواد حامله شه
ولی از مرد بدش میاد
ولی می تونه حامله شدن رو دوست داشته باشه
دلش نمی خواد با مرد سکس داشته باشه
ولی دلش می خواد بچه دار شه
مثل هزار تا آدم که از سکس خوششون میاد
ولی دلشون نمی خواد حامله بشن

مسعود: اونا مردم عادی‌اند و اصالتا به یه سنت رفتاری باور دارند که توش قرار نیست زن و زن و با مرد و مرد یا هم ازدواج کنند.چون طبیعت آدمی نیست (از لحاظ مذکر و مونث)

ولی وقتی شما به ذهنیت و عاطفه اصالت میدی و می گی حالا این عاطفه بین دو زن شکل گر فته یا مرد، چه اشکال داره,این میشه پایه این جور زندگی.
خب ولی دلتون میخواد بچه دار بشید و اونم تو شکم یکیتون و از یه اسپرم مردونه
پایه این خواهش همون رجوع به باور سنتیه

شهره: نه چه ربطی به سنت داره
ببین مسعودجان
یه آدم همجنسگرا
اصلا لزوما آدم مدرنی نیست
به هزار و یک دلیل فیزیولوژیک و گاهی روانی شده همجنسگرا
همین
یعنی که از همجنسش خوشش میاد
حتی ممکنه مذهبی باشه
حتی ممکنه که احساس گناه کنه

حتی ممکنه که هیچ وقت با همجنسش سکس نداشته باشه
فقط به خاطر این که فکر می کنه گناهه

مسعود: ولی وقتی انقدر گسترده میشه همجنس گرایی
نمیتونه بدون تاثیرذهنیت مدرن (حالا خودشون رو نمیگم؛پذیرفتنش تو جوامع و قوانین رو میگم) باشه
خب چه لزومی داره با هم ازدواج کنند

شهره: با هم زندگی کنند مثل خیلی آدما و دوست دارند که ازدواج هم بکنند مثل خیلی از زن و مردا که با این که بدون ازدواج کردن هم می‌تونند تا آخر عمر به هم عشق بورزدند و هیچ کی هم کارشون نداره.
در ضمن فکر نمی کنم که در قدرت تمایلات جنسی شکی داشته باشی.  بنابراین هیچ آدمی محض این که خیلی باحاله یا مد شده همجنسگرا نمی شه
این از این

مسعود: منم همین رو میگم
این آدما همجنسگرا هستند

شهره:‌ دلیل این که می خواند ازدواج کنند چند تا چیز اصلی هست
یکیش خیلی ساده است
درست به همون دلیلی که زن و مرد ازدواج می کنند
هر دلیلی که خودت می دونی برای زن و مرد
برای اینا هم صادقه
چون آدمند
چند تا دلیل اجتماعی هم داره
یکیش اینه که
جامعه ای که اجازه بده که همجنسگراهاش ازدواج کنند
یعنی اونا رو به رسمیت شناخته
و براشون به اندازه آدمهای غیر همجنسگرا حق قایل شده
یعنی این که
هویت داده به این آدما
دلیل مهم دیگه اش
مسایل حقوقی هست
مثلا یکیش اینه که
توی استرالیا قبلا غیر ممکن بود که تا وقتی که ازدواج نکرده باشی
بتونی بچه به فرزندی بگیری.
چون خانواده به حساب نمیای. البته این قانون داره کم کم عوض می شه.
و یه سری قوانین دیگه هم هست
مثل ارث و میراث و این برنامه ها
که فقط برای ازدواج کرده ها هست.
تا وقتی که خانواده و ازدواج
حقوق ویژه برای آدما ایجاد می کنه
زوج‌های همجنسگرا هم
لازم دارند که ازدواج کنند

مسعود: شهره‌جان من برم با نازیلا ناهار حاضر کنیم بخوریم
هستی من یه ناهاری بزنم و برگردم و بهت بگم ...

شهره: منم دارم میر م بخوابم کم کم

مسعود: ببخشید

شهره: باشه
حالا بعدا باز باهم حرف می زنیم
قربانت
خدافظ

مسعود: پس من همین زیر نظرم رو می نویسم
آره حتما
تا بعد

شهره: تا بعد
شب خوبی داشته باشی

مسعود: تو هم

سه روز بعد
مسعود: سلام شهره جان
من چیزی که قول دادم رو بنویسم. منتظر جواب تو هم هستم.
ببین من می‌گم وقتی یه زوج همجنس باز یه بچه ای رو به سرپرستی قبول می کنند، مساله فرق می کنه. چون بچه ای هست که قبلا به دنیا اومده و سرپرستی نداره و به همین واسطه هم شرایطش فرق می کنه.
ولی وقتی این زوج تصمیم بگیرند یه بچه رو به دنیا بیارند موضوع فرق می کنه. یه بچه حق داره این انتظار رو داشته باشه که پدر و مادرش مرد و زن باشند. بخواد با حمایت و عاطفه یه مرد و زن رشد کنه و به قولی از این ترکیب برخوردار باشه.
حتما شنیدی خیلی از این بچه های بی سرپرست بعد از اینکه می فهمند پدر و مادرشون واقعی نیستند، خونشون رو ول می کنند و داغون می شند. می رند دنبال پدر و مادر واقعیشون. خیلی ها هم حاضر نمیشند پدر و مادر واقعیشون رو دیگه ببینند و می گند پدر و مادرشون همونایی هستند که زحمتشون رو کشیدند. مسائل انسانی خیلی پیچیده است و نمیشه حکم صادر کرد به همین راحتی.

واسه همین اون وقتی که یه زوج همجنس باز تصمیم بگیرند یه آدم تازه رو به دنیا بیارند؛ باید این رو بدونند که اون بچه حق داره پدر و مادر بخواد و اونم از جنس مرد و زن و این رو حق طبیعی خودش بدونه و در حالتی غیر از این احساس راحتی نداشته باشه. دو تا آدم می تونند در مورد حق خودشون تصمیم بگیرند ولی در مورد حق دیگری نه. این خودخواهیه.

یک روز بعد
شهره: جوابت رو سر فرصت می دم.


سه ماه بعد
شهره: سلام مسعود جان. یه کمی مسخره است که «سرفرصت» شد سه ماه بعد. ولی دیر بهتر از هرگزه. :)
این حرف که حق بچه‌ای که می‌خواد به دنیا بیاد رو در نظر بگیریم، حتی به قیمت این که حق کسانی که قراره بچه رو به دنیا بیارند ضایع بشه رو من قبول ندارم. ولی بذار فرض کنیم که این حرف رو قبول می‌کنیم.

حالا من می‌خوام که خیلی دقیق‌تر مواظب حق این بچه باشم. مگه هر بچه‌ای حق نداره که توی یه خونواده خوب به دنیا بیاد؟ پس چطوره به خونواده‌هایی که احساس می‌کنیم که محیط خوبی برای بچه دار شدن ندارند اجازه بچه دار شدن ندیم.  مثلا پدر مادرای معتاد؟ یا آدم‌های فقیر؟ یا آدم‌های خیلی خیلی پولدار که سرشون خیلی بند کاره و وقت محبت به بچه‌ها ندارند. هان؟ حق بچه است دیگه که یه پدر مادر خوب با یه شرایط مادی و فرهنگی خوب داشته باشه. حقش نیست؟  پدر مادرای زشت چطور؟ بچه حق داره که یه پدر مادر با صورتای معمولی داشته باشه؟ یا مثلا حق یه بچه نیست که پدر مادر سالم داشته باشه؟ پس چطوره که پدر مادرهای معلول یا زشت یا حتی پدر مادرایی که یکیشون زشته یا معلولیت داره رو از داشتن حق فرزند محروم کنیم هان؟ تازه اینا که ممکنه معلولیتشون یا زشتیشون به بچه برسه. یا پدر مادرای خیلی خیلی چاق. احتمال زایمان مشکل دار مادر چاق زیاده. پس چرا باید اصلا اجازه بدیم که یه مادر چاق بچه دار بشه. تازه فرهنگ غذایی ناسالم اونا حتما به بچه هم منتقل می شه و بچه هم حتما ظرف مدت کوتاهی دچار همون مشکل میشه.

می بینی که این داستان ته نداره. اگه بخوای حق بچه رو در نظر بگیری درصد بسیار زیادی از آدما شرایطی که میتونی اسمش رو بذاری «حق یه بچه» رو نمی‌تونند براش ایجاد کنند. و حتما قبول داری که کار دولت نیست که بشینه صلاحیت آدم‌ها رو برای بچه‌دار شدن تشخیص بده.  و گرنه دیگه کسی جلودار دولت ها نخواهد بود.

حالا چرا وقتی کسی این منطق رو برای همجنسگراها استفاده می‌کنه آدما کمتر تعجب می‌کنند و اعتراضی ندارند؟ به دو دلیل ساده. اول این که همجنسگراها اقلیتند و حرف زدن و قانون صادر کردن از طرف اکثریت برای اقلیت همیشه خیلی راحته. چون اکثریت زور داره. و دوم این که این یه تغییره و جامعه بشری همیشه در برابر تغییر مقاومت می‌کنه به خصوص وقتی تغییر ریشه‌های عمیقی توی عرف و مذهب داشته باشه.

در مورد دلیل این که یه بچه باید یه زن و یه مرد بالای سرش باشه هم حرف دارم.
اول این که خانواده‌‌ای که پدر و مادر و بچه ها اینقدر واحد مستقلی رو تشکیل می‌دهند خیلی موضوع مدرنی هست و باید حواسمون باشه که بیشتر از قدمتش بهش اصالت ندیم. بشر به روش‌های متفاوتی بچه‌هاش رو بزرگ کرده و هنوز هم داره می‌کنه. مثل خانواده‌های بزرگ یا خانواده‌های تک والد یا قبیله‌ای.

 این نقشی که تو برای پدر و مادر و حق کودک در نظر گرفتی کلا چیز خیلی قدیمی‌ای نیست.  در ضمن این که اگه یه بچه وقتی به دنیا میاد پدر و مادر داشته باشه هیچ دلیلی نمی‌شه که تا آخر عمرش پدر و مادر رو داشته باشه و هر لحظه ممکنه که یکیش یا هر دوش رو از دست بده. این از این.

دوم این که وقتی می‌گی که پدر و مادر لازمه، اگه منظورت الگوهای زنانه مردانه هست باید بگم که بچه الگوی انسانی لازم داره نه الگوی زنانه مردانه. یه آدم باید به اندازه کافی از خصوصیاتی که به صورت کلیشه مردانه یا زنانه گفته می‌شند برخوردار باشه تا بتونه بشه انسان.

حتی اگه قبول کنیم که بچه باید یه الگوی زنانه و یه الگوی مردانه داشته باشه چطور می‌تونی مطمئن باشی که زن خونواده اون طوری که جامعه زنانگی رو تعریف کرده زنانگی داره و مرد مردانگی رو.

این جور استدلال‌ها یه چیز خیلی مهم رو در مورد آدم‌ها در نظر نمی‌گیره. آدم‌ها طیفند. هر آدمی یه تعدادی از همه خصوصیاتی که عموما منسوب به زن یا مرد هستند را برای خودش داره. اگه یه سر طیف رو بگیری یه آدم با خصوصیات فقط اصطلاحا زنانه و یه سر طیف رو بگیری یه آدم با خصوصیات فقط اصطلاحا مردانه، یه زن یا مرد ایده‌آل کجای این طیف قرار می‌گیره و اساسا کی هست که می‌تونه این ایده‌ال رو تعریف کنه؟

 و اصلا همین که طیف هست، نشون نمی‌ده که ما بیخود نشستیم راجع به یه چیزی که قانون پذیر نیست حرف می‌زنیم؟ به قول خودت مسائل انسانی خیلی پیچیده است و نمیشه حکم صادر کرد به همین راحتی.

خلاصه اینجوریاس. :)

تا بعد.

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

لاستیکی اش

«آنجلیکا» برایش از آن جور دوست‌هایی بود که شش ماه یک بار به هم زنگ می‌زدند. شکایت می‌کردند که مدت زیادی است که همدیگر را ندیده‌اند. بعدقراری می‌گذاشتند و شامی یا قهوه‌ای با هم می‌خوردند و کلی لذت می‌بردند. با هم به توافق می‌رسیدند که باید زود به زود همدیگر را ببینند و بعد می‌رفتند تا شش ماه بعد.

هر بار که همدیگر را می‌دیدند، حساب می‌کردند که چند سال است که هم را می‌شناسند و تعجب می‌کردند که چقدر زمان زود گذشت. امسال سال تعجب از عدد شش بود. این بار یک چیز دیگر هم فرق داشت. «اریک» دیگر با آنجلیکا نبود. وقتی که آنجلیکا آمد تو، همدیگر را بغل کردند و آنجلیکا زد زیر گریه. «نازنین» هم. می‌دانست که چه دردی می‌کشد. درد طرد شدن. درد این که کسی به تو بگوید که دیگر تو را نمی‌خواهد و از همه مهتر این که، آن کَس شوهرت باشد. همان مردی که به هم قول داده بودید که تا آخر عمر با هم زندگی کنید. همان که دل به تو داده بود و دل به او داده بودی. همان که با هم دعوا کرده بودید بعد آشتی کرده بودید.

حالا گیرم دلایلی که اریک آنجلیکا را ترک کرده بود با دلایلی که «رضا» نازنین را، فرق داشت. ولی درد همان درد طرد شدگی بود. اعلام رسمی و بلند این که تو نخواستنی هستی. فریاد زدن این که «درست است که قول داده بودم تا آخر عمر با تو باشم، ولی فهمیدم که تو آدمش نیستی.»

به آنجلیکا یک لیوان شربت تعارف کرد. هوا گرم بود و می‌دانست که شربت خنک روی گریه می‌چسبد.
«می‌دونی نازی، دو ماه بعد از جداشدنمون، اتفاقی مرورگر اپرا را روی مبایلم باز کردم. آخه من همیشه با آندروید کار می‌کنم. دیدم که آخرین باری که اریک از مبایلم استفاده کرده ایمیلش رو باز کرده بوده و ایمیلش اتوماتیک باز شد. اونوقت من ایمیلی رو که روز قبلش به اون دختره زده بود دیدم.» دوباره بغض گلویش را گرفت. در حالی که مثلا ادای اریک را در‌می‌آورد گفت:«عزیزم، فدات بشم. هروقت اون فرم‌ها رو پر کردی برام بفرست. ماچ ماچ. دلم برات تنگ شده. فردا می بینمت. ماچ ماچ.» اشک‌هایش را پاک کرد. «آخه مگه آدم دو ماهه با یه نفر به اینجا می‌رسه. هان نازی؟ می‌رسه؟» نازنین آمد که جواب بدهد ولی آنجلیکا منتظر جواب نشد: «وقتی که گفت می‌خواد ازم جدا بشه، ازش پرسیدم که پای کسی در میونه گفت نه. چند بار ازش خواستم که راستشو بگه، گفت نه. ولی من که باورم نمی‌شه. آخه آدم دو ماهه با یه نفر اینطوری حرف ‌می‌زنه؟ تو چی فکر می‌کنی؟» و این بار صبر کرد تا نظر نازنین را بشنود.

«آره آنجی. ممکنه آدم دو ماهه با یه نفر اینطوری حرف بزنه. ولی خب این مهم نیست که چرا با این آدم این طور حرف می‌زنه، مهم اینه که چرا اینقدر تو رو غافلگیر کرده و یه دفعه تو رو ول کرده رفته. چرا برات توضیح نداده که دلیلش چیه؟ چون تو حق داری بدونی که اون چرا دیگه نمی‌خواد با تو زندگی کنه.»

«آره خیلی ازش پرسیدم. خیلی ازش خواستم که برام توضیح بده. یه چیزایی می‌گفت. مثلا یه بار من گفته بودم که دلم نمی‌خواد هیچ وقت بچه دار بشم. یه بار دیگه هم وقتی که گفت می‌خواد خونه بخره من گفتم که من اصلا دوست ندارم که خونه بخرم. آخه می‌دونی خونه خریدن توی کلمبیا یه چیز خیلی بزرگیه. یه دردسر اساسیه. یعنی دیگه تا آخر عمرت گیری. نه مسافرت می‌تونی بری نه چیزی. همش باید بدوی که پول قسطای خونه‌ات رو در آری. برای من خیلی عجیبه که آدما اینجا همشون راحت و تند و تند وام خونه می‌گیرند.»

نازنین تایید کرد:« آره خونه خریدن حتی اینجا هم کار پر استرسیه و لازمه که تو هم از نظر روحی برای این کار آماده باشی.» آنجلیکا کمی فکر کرد و گفت:«آره. خب من هم سعی کردم خودم رو آماده کنم. سعی کردم قبول کنم که اینجا فرق داره. بهش گفتم باشه عزیزم اگه تو دوست داری خونه بخریم می‌خریم ولی صبر کن من یه کار درست و حسابی گیر بیارم. بچه هم به خاطر تو میارم. اصلا هر کاری که تو بخوای می‌کنم. من خیلی دوستت دارم.» و دوباره اشک توی چشمهایش جمع شد. «من خیلی دوستش دارم. من اینجا هیچ کسو ندارم. تنهام. مثل اریک نیستم که توی شهر خودش، پیش خونواده‌ی خودش، توی کشور خودشه. بابا مامانش دو تا خیابون بالاتر،‌ خواهرش سه تا محله اونورتر. اون که نمی‌دونه این چه نعمتیه... خب البته مامان و بابای اریک هنوز به من زنگ می‌زنند. هفته پیش منو دعوت کردند خونه‌اشون. مامانش خیلی زن مهربون و خوبیه. واقعا آدمای خوبیند. به من گفت آنج عزیزم، تا هروقت که دلت بخواد می‌تونی با ما رفت و آمد کنی. تو برای من مثل دخترم عزیزی.»

نازنین مادر شوهر و پدر شوهر نداشت. هر دو قبل از این که با رضا ازدواج کند از دنیا رفته بودند. ولی تصور کرد که داشتن چنین خانواده‌ی شوهری واقعا عالی است. این که یکی باشد که به تو بگوید درست است که عزیزترین کست تو را طرد کرد، ولی ما هنوز تو را دوست داریم. دوست داشته شدن! اصلا انگار همین است و بس. بدبختی ما آدم‌ها انگار همین است. که خیالمان راحت باشد که مقبولیم. که محبوبیم. که کسی یا کسانی هستند. برای همین ازدواج می‌کنیم. برای همین موفق می‌شویم. پولدار می‌شویم. خوشگل می‌کنیم. بچه می‌آوریم. برای این که دور برمان کسانی باشند که ما را دوست بدارند. برای بعضی‌هامانان دوستدار به تعداد انگشتان دست کافی است. بعضی دیگر خب، تا یک استادیوم آدم برایشان فریاد نکشد، آرام نمی‌گیرند.

نازنین سعی کرد به آنجلیکا کمک کند که ادامه بدهد. «یعنی بالاخره درست و حسابی به تو نگفت که چرا تو رو ترک کرد؟»

«نه دیگه. یه بار می‌گفت تو چرا مثل همه زنا نیستی. چرا می‌گی بچه نمی‌خوای. چرا می‌گی نباید خونه بخریم. چرا همه چیزت فرق داره؟»

نازنین عصبانی شد: «کی گفته که تو همه چیزت فرق داره. خوب هر آدمی یه چیزایی رو دوست داره یه چیزای دیگه رو دوست نداره. حالا به خاطر این دو تاچیز باید برگرده بگی تو عجیب غریبی؟»

اریک نگفته بود که آنجلیکا عجیب است. این رضا بود که به نازنین گفته بود که تو عجیب غریب شده‌ای. این رضا بود که به نازنین گفته بود که آنقدر تغییر کرده‌ای که من دیگر نمی‌شناسمت و برای همین ترکش کرده بود. نازنین از اریک عصبانی نشده بود. از رضا عصبانی بود.

و برعکس اریک که آنجلیکا را بدون یک توضیح ترک کرده بود، رضا خوب و درست و حسابی حالی نازنین کرده بود که چرا دارد ترکش می‌کند.  وقتی که آمدند استرالیا، نازنین بر خلاف ایران که توی خانه بود و سر کار نمی‌رفت، خیلی زود یک کار خوب پیدا کرد و رفت سر کار. لذت کار حرفه‌ای رفت زیر دندانش و اعتماد به نفسش رفت بالا. انگلیسی‌اش روز به روز بهتر شد و دوستان خوب زیادی پیدا کرد. نازنینی که توی تهران می‌ترسید بدون رضا پا بیرون بگذارد، در ملبورن رضا را به زور بیرون می‌کشید که تا جاهای دیدنی را به او نشان بدهد. همین شده بود که برای رضا شده بود غریبه. همین که دیگر ترسو و وابسته نبود، برای رضا عجیب و غریب بود. و رضا رک و پوست کننده این را گفت. که وقتی نیازمند مواظبت من نیستی نمی‌دانم که در زندگی‌ات به چه دردت می‌خورم.

دلش می‌خواست به آنجلیکا بگوید حتی اگر بدانی که چرا ترکت کرده، باز هم دردش زیاد است. مهم این است که ترکت کنند. مهم این نیست که چرا. یا شاید آنقدر که فکر می‌کنی مهم نیست.

با هم شام خوردند. و باز از اریک صحبت کردند. از این که آنجلیکا عکس‌های «عزیز» اریک را توی  فیسبوک دیده. و این که دختر خیلی خوشگل است با مو‌های طلایی و چشم‌های آبی. و این که دختر استرالیایی است و مثل اریک پرستار است و در یک بیمارستان کار می‌کنند. همه این ها را با دانستن یک اسم و فامیل و یک آدرس ایمیل در آورده بود. وسط شام عکس دختر را توی فیسبوک روی مبایلش به نازنین نشان داد. موهایش طلایی بود و فقط می‌شد حدس زد که چشمهایش آبی است ولی از روی آن چند تا عکس پروفایل با کیفیت‌های پایین نمی‌توانستی مطمئن باشی که دختر خوشگل است. نازنین می‌دانست که وقتی آنجلیکا می‌گوید که دختر خوشگل است در واقع یعنی از آنجلیکا خوشگلتر است.

وقتی که ترک شدی، جایگزینت در یک مسابقه از تو برده است. مسابقه‌ای که تو اصلا نفهمیدی که کی تیر آغازش شلیک شده. ولی برنده حتما باید بهتر باشد که از تو برده. این توی نخواستنی هستی که با یک خوشگلتر و عزیزتر و زن‌تر یا هر تر دیگری جایگزین شده‌ای. با یک خواستنی. حتما باید توی چیزی برتر باشد دیگر. برای همین است که تو باخته‌ای.

نازنین پنج سال بود که از رضا جدا شده بود. یک سالی طول کشیده بود که کارهای طلاق ایران و طلاق استرالیا را انجام دهند و بالاخره چهار سال پیش همه چیز رسما تمام تمام شده بود. و در این چهار یا پنج سال نازنین هنوز مرد دیگری را به زندگی‌اش راه نداده بود. سه سال پیش وقتی که کم کم به تنهایی عادت کرده بود و دلواپسی‌اش کمتر شده بود، تمناهای بدنی سراغش آمده بود. هوس بدن یک مرد، نیاز به تماس، هُرم سینه‌هایش و داغی واژنش بعضی از شب‌ها راحتش نمی‌گذاشت. یاد گرفت که با خودش ور برود. رفت از «برانزویک» یک چرمینه** لاستیکی خرید. بنفش رنگ بود و به غیر از فرم کُلیش هیچ چیز دیگرش به یک آلت مردانه نمی‌ماند. هرم بدنش کمی می‌خوابید ولی چیزی که لازم داشت بیش از این‌ها بود. نه که فقط نیاز عاطفی، نیاز جسمی‌اش هم بیش از این‌ها بود.

همین طور که میز شام را جمع می‌کرد سعی کرد که موضوع بحث را عوض کند تا آنجلیکا یک کم بخندد. گفت: «کتاب چی داری می‌خونی الان؟» آنجلیکا کمی فکر کرد. «نلسون ماندلا.» نازنین خندید و گفت: «دوباره؟» آنجلیکا هم خندید:«آره. خیلی این کتاب رو دوست دارم. در ضمن این که هر وقت که افسرده می‌شم می‌بینم باز رفتم این کتاب رو گرفتم دستم. من این مرد رو خیلی دوست دارم. خوندن زندگی نامه‌اش به من انرژی می‌ده.» بعد غصه دار گفت: «البته شاید این که الان توی بیمارستانه هم تاثیر داشته. امیدوارم که حالش خوب بشه.» و شد دمق‌تر از قبل. نازنین کمی همدردی کرد و سعی کرد باز موضوع را عوض کند.

«برنامه فردات چیه؟ من که باید تو خونه بمونم یه کم به باغچه‌ها برسم. علف هرز خونه رو برداشته. اصلا هم حالش رو ندارم.» و خندید. آنجلیکا گفت:«وای. من هم خیلی از علف هرز کردن بدم میاد. توی خونه ما همیشه اریک این کارو می‌کنه یعنی می‌کرد. الان که توی یه خونه اشتراکی هستم با ناتالیا و مری. برنامه فردای من؟» و غش غش خندید. «دارم می‌رم یه پسری رو ببینم به اسم «مت».  خیلی آدم با شخصیته. یعنی این جور به نظر می رسه.» دوباره خندید: «اگه بدونی چطوری پیداش کردم. از خنده می‌میری.» نازنین خوشحال شد. می‌دانست که آنجلیکا دختری نیست که فقط غصه رفتن اریک را بخورد. می‌دانست که زندگی را ادامه می‌دهد. با همان نشاطی که وقتی مجبور بوده توی خیابان‌های «بوگوتا» دستفروشی کند تا بتواند خرج مدرسه رفتنش را در بیاورد و کمک خرج مادربزرگش باشد. خنده‌کنان گفت: «بگو ببینم چطوری پیداش کردی.»

«از این سایت‌های دوست‌یابی هست، آر، اس، وی، پی.  می‌شناسی؟» نازنین نمی‌شناخت ولی بیخود گفت آره. «از روی اون با یه نفر به اسم «جیمی» آشنا شده بودم. یه جایی توی ریچموند قرار گذاشته بودیم. نشسته بودیم داشتیم غذا می‌خوردیم. آدم خوبی بودها. ولی یه کم بی‌مزه بود. بعد پونزده دقیقه دیگه هیچ حرفی نداشتیم برای هم بزنیم. من منتظر بودم که غذامون تموم شه یه جوری خلاصش کنیم بریم. که یه دفه دوست جیمی اتفاقی اومد توی رستوران. اومد سلام کرد. وای نازی اگه بدونی چقده خوش‌قیافه و باکلاس بود این پسر. البته موقعیت مسخره‌ای بود. جیمی اصلا نمی‌دونست منو به چه عنوان معرفی کنه. و من امیدوارم بودم که منو به عنوان دوست دخترش معرفی نکنه که کرد. بعد به مت گفت که بیاد بشینه سر میز ما. این کارش هم یه کم مسخره بود ولی من اصلا ناراحت نشدم. هاها. و مت هم به نظر نمی‌رسید که ناراحت شده باشه. از وقتی که اون اومد کلی ما صحبتمون گل کرد و راجع به سیاست و این جور چیزا حرف زدیم. راجع به نلسون ماندلا هم حرف زدیم.  و اون جیمی هم همین طور نشسته بود اونجا و گاهی یه چیزای بی‌مزه‌ای می‌پروند.»

 آنجلیکا هیجان زده شده بود. گاهی از ظرف انگوری که روی میز بود یک حبه می‌کند می‌گذاشت دهنش. صدایش کمی بلندتر شده بود و با سرعت بیشتری حرف می‌زد. نازنین هم هیجان زده شده بود و یه لحظه به خودش آمد که دارد لبخندی می‌زند به وسعت صورتش. آنجلیکا ادامه داد: «یه دفعه تلفن جیمی زنگ زد. رفت بیرون صحبت کرد و برگشت و گفت یه مشکلی پیش اومده که باید بره و مامانش زنگ زده و باهاش کار داره. یه کم مسخره بود که من بمونم. از مت خدافظی کردیم. بیرون رستوران هم از جیمی خدافظی کردم و اون باعجله رفت و خوشبختانه وقت نکرد که بگه دوباره می‌خواد منو ببینه. من هم شروع کردم به سمت ایستگاه قطار برم. پیش خودم فکر کردم، آنج یا الان این کارو می‌کنی یا بعدا تا چند وقت غصه‌شو می‌خوری. برگشتم رستوران و دیدم که مت داره حساب می‌کنه که بره. با تعجب به من نگاه کرد که یعنی اینجا چی‌کار می‌کنی. گفتم که بیرون رستوران می بینمت. وقتی اومد بیرون بهش گفتم که داستان چیه و من و جیمی دوست دختر دوست پسر نیستیم و من هم اصلا قصد ندارم دوباره ببینمش ولی اگه اون هم دوست داشته باشه، دوست دارم که دوباره اونو ببینیم. و شماره تلفنم رو روی یه دستمال کاغذی نوشتم بهش دادم.»

نازنین بلند بلند خندید و گفت: «تو عالی هستی دختر. کی بهت زنگ زد؟»  «یه ماه طول کشید. پدر من در اومد. اگه بدونی هی پشیمون شدم. هی به خودم دلداری دادم که باید این کارو می‌کردم. گفتم حالا پیش خودش میگه این دختره دیگه چه عوضی‌ایه. با یکی دیگه اومده بیرون به من شماره تلفن می‌ده. وقتی زنگ زد گفت داشته فکر می‌کرده به جیمی چی بگه.»

نازنین باز زد زیر خنده و گفت: «خیلی بامزه‌اس. از مت برام بگو.» آنجلیکا چشماشو بست و با لبخندی رضایتمند گفت:«وای، مت! قدش یک کمی از من بلندتره، هیکلش متناسبه نه این که بگی ورزشکاری ولی خوبه. موهاش روشن،‌ چشماش خاکستری و صورتش هم خیلی بامزه‌اس. لباش... اگه بدونی. کم مونده بود همونروز بپرم ماچش کنم. انقده قشنگه که نگو. لباش کلفت مردونه‌اس. می‌دونی. من لب مرد که زیادی کلفت باشه دوست ندارم ولی خیلی هم نازک باشه موقع ماچ کردن هیچی به دهن نمیاد. هاها. ولی لبای مت درست اندازه اس.» و با دستش نشون داد.

نازنین با خودش فکر کرد که چرا او دنبال یک مرد نمی‌گردد. شاید آن نازنین ترسو هنوز هم درونش هست. شاید اگر به رضا بگوید که هنوز وجودش پر از ترس‌های گوناگون است رضا برگردد. چقدر دلش می‌خواست مثل آنجلیکا بی‌پروا باشد.

آنجلیکا احساس کرد که باید خودش را توضیح دهد. گفت:«می‌دونی نازی، من هنوز اریک رو دوست دارم. دو ماه تموم کارم فقط گریه بود.  اون ایمیلو که دیدم، یه شب با خودم فکر کردم خب که چی. پاشو برو یه غلطی بکن. هی زر زر که چی. با ناتالی و مری رفتیم کلوپ رقص. اون شب  یه دونه «یه شبه» داشتم. خوشبختانه عشق‌بازی خوبی بود و حالم خیلی بهتر شد. و پسره هم رفت و مزاحمتی ایجاد نکرد. همون طور که من هم نمی‌خواستم. یه مدتی توی دوستای کلمبیاییم دنبال یکی گشتم. بعد پیش خودم فکر کردم که مردای آمریکای جنوبی به درد نمی‌خورند. توی تخت عالی‌اند ولی به درد زندگی نمی‌خورند. نمی‌شه روشون حساب کرد. قبل از این که مت رو ببینم تا همین چند روز پیش که بهم زنگ زد، با یک «خونه به دوش»* آلمانی بودم. یک ماهی با هم بودیم. ده سال از من کوچیکتره. ولی یک تیکه‌ایه که نگو. بدن ورزشکاری، شکمِ شیش ماهیچه. پوستِ برنزه. آخه می‌دونی که، این خونه به دوشا همش دارند کنارِ دریا آفتاب می‌گیرند. این یکی که موج سواری هم می‌کنه. اصلا برای همین استرالیاست. البته ملبورن زیاد نمی‌مونه و به گمونم ماه بعد بره. ولی بدن این مرد جون می‌ده برای عشق‌بازی. تکمیلِ تکمیل. هیچ عیبی نداره. ولی خب خیلی جوونه. به درد من نمی‌خوره.» و ساکت شد.

«ولی چیزی که باعث شد که بیشتر از مت خوشم بیاد، اینه که انقد فکر کرد به این موضوع که به دوستش چی بگه.  احساس می‌کنم که آدم قابل اعتمادیه. حالا باید بیشتر بشناسمش بیخود برای خودم خیالبافی نکنم که بعد تو ذوقم بخوره.» و غش غش خندید. «تو چی نازی؟ تو کسی رو پیدا نکردی؟» نازنین همه‌اش نگران همین سوال بود. چند بار پیش خودش فکر کرده بود که اگر آنجلیکا این سوال را پرسید چه جوابی بدهد. چند بار جوابش را عوض کرده بود و بالاخره این یکی از دهانش آمد بیرون: «اممم. یکی دو تا از دوستام هستند که توی فکرشونم. ولی هنوز چیز جدی‌ای پیش نیومده.» یکی دو تا یعنی چه؟ آدم یکیش با دوتایش خیلی فرق دارد. پیش خودش فکر کرد که یا باید یا می‌گفت یکی یا دو تا. «یکی دوتا» دستش را رو کرد.  آنجلیکا فهمید که بیشتر نباید ادامه بدهد. فقط برای این که موضوع را تمام کند گفت:«اوهوم. پا پیش بذار. یه جوری ببین مزه‌ی دهنشون چیه. اگه نمی‌شه از ذهنت بیرونشون کن. این جوری که هی آدم بهشون فکر کنه خوب نیست. انرژی آدمو می‌گیره. راستی ما یکشنبه با ناتالی و مری داریم می‌ریم سینمای روباز. توی «بوتانیکال گاردنز.»***  دوست داری بیای؟»

شب نازنین با خودش بازی کرد. ولی فکر و خیال نمی‌گذاشت ارضا شود. احساس بی‌عرضگی می‌کرد. به بدنش فکر میکرد که همیشه جوان نمی‌ماند. به این که چهار سال حرارت جنسیش را با یک آلت لاستیکی خوابانده. احساس می‌کرد که عشق به رضا را سرپوش ترس‌های خودش کرده است. از چه می‌ترسید؟ از طردشدگی؟ طردشدگی دوباره شاید؟

--------------------------------------------------------------------------------------
*خانه به دوش(backpacker): خانه به دوش یا کوله پشتی به دوش ها عموما ولی نه لزوما جوان‌هایی هستند که با یک کوله پشتی و با پول کم به مدت طولانی و معمولا تنها مسافرت می‌کنند. این نوع مسافرت همیشه کم‌خرج و پرماجراست. استرالیا کشور مناسبی برای خانه به دوش‌ها است. بسیاری از خانه به دوش‌ها برای موج سواری به استرالیا مسافرت می‌کنند.

** چرمینه: کیرکاشی، آلت مردانه مصنوعی، دیلدو

*** بوتانیکال گاردنز (Royal Botanical Gardens): باغ گیاه شناسی ملبورن

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

خوابم می‌آید.

من فکر می‌کنم که خوشگل است. یک جور خوشگلی که من دلم می‌خواهد داشته باشم. ظرافت و جدیت همزمان. هیکل خوشتراش اما نه بیش از حد ظریف و شکننده. نه چاق نه لاغر. سینه‌های اندازه، نه بزرگ نه کوچک. چشم‌های نه چندان درشت اما نافذ. قد نه خیلی بلند نه خیلی کوتاه.


 تازه از آن ور اتاق از پیش مهمان‌های دیگر جا عوض کرده بودم و نشسته بودم پیشش. حال و احوال‌های معمولی را کرده بودیم که گفت: «خیلی خوابم میاد. دیشب درست نخوابیدم.» شوهرش مرد هیکلمندی است که همه اش کت و شلوارهای تیره و پیراهن‌های روشن می‌پوشد. قیافه‌اش به بانکدارها می‌خورد. ولی هنرمند است، عکاس و نقاش و مجسمه ساز. «بِک» بهش می‌گوید «مرد من». اینبار ولی گفت: «دیشب «گراهام» بدخواب شده بود. از ساعت سه نصف شد بیدار شد و هی توی تخت وول زد و من رو هم بیدار کرد. آخرش هم ساعت چهار از تخت زد بیرون. من هم دیگه خوابم نبرد و حدود چهار و نیم پا شدم. خوب البته کلی به کارامون رسیدیم. لباس شستیم. خونه مرتب کردیم و بعد هم با هم یه صبونه خوب خوردیم. ولی الان دیگه واقعا دارم از خستگی می‌میرم.» و خندید. ساعت ۹ شب بود.

 من هم خندیدم و گفتم: «می‌دونم چی می‌گی. ما هم گاهی اینطور می‌شیم. شبهایی که «فربد» دیرتر از من  بیاد بخوابه، گاهی من از خواب بیدار می‌شم و دیگه خوابم نمی‌بره. گاهی حتی فقط یه ربع دیرتر میاد و کلی برای من دردسر می‌شه. برای همین من از وقتی که شروع می‌کنم آماده خوابیدن بشم بوق آماده باش خواب رو می‌زنم. بریم بخوابیم، بریم بخوابیم.» و باز خندیدیم. « یه دوست فمینیست دارم که چند وقت پیش توی فیسبوک یه مطلب گذاشته بود، که اصلا چرا آدما با زوجشون توی یه تخت می‌خوابن. در صورتی که این موضوع روی کیفیت خواب آدم تاثیر می‌ذاره و گاهی باعث بدخوابی می‌شه.»
بک گفت:«به خصوص روی تخت‌های کوچک. ما قبلا تختمون دو نفره‌ی بزرگ بود، عرض صد و هشتاد. خیلی عالی بود. ولی الان خونمون رو عوض کردیم. تختمون رو کردیم دوبل.  چون اتاقمون جا نداشت.  عرضش تقریبا نیم متر کمتره. همش می‌خوریم به هم توی تخت خواب.» قاه قاه خندید. «همش جا نیست. هی مشکل پیش میاد. به خصوص من زیاد وول می‌زنم واز خواب بیدارش می‌کنم. تخت شما بزرگه؟»
کمی فکر کردم که ابعادش رو یادم بیاید. «تخت ما متوسطه.» وقتی کسی از زندگی خصوصی‌اش چیزی برایم می‌گوید، من هم شروع می‌کنم چیزهایی از زندگی خصوصی‌ام را با او به اشتراک بگذارم. احساس می‌کنم که اگر این کار را نکنم احساس بدی به او دست خواهد داد. یا شاید می‌خواهم که باز هم ادامه دهد و برایم بیشتر بگوید. «من و فربد هم روی تخت زیاد می‌خوریم به هم. هاها. شب های سرد من می‌چسبم به اون. اونوقت اون یه کمی جابجا می‌شه. و من میام اونجایی که اون خوابیده بوده. چون اونجا گرم شده. و بعد اون باز جابجا می‌شه. و من باز هم میام جایی که اون گرم کرده و همینجوری همینجوری می‌برمش تا دم تخت. یه دفعه بیدار می‌شه می‌بینه داره از تخت می‌افته. هاها. گاهی هم برعکسش می‌شه. و فربد منو هل می‌ده لب تخت و من بیدار می‌شم با غر و لند و  اینجوری با هر دو دست و هر دوپا هلش می‌دم اونور.» و هر دو غش غش خندیدیم.

بک همراهی کرد: «هفته‌ی پیش یه بار ما سر پتو دعوامون شد. من بکش، اون بکش. هاها. همین طور که خواب بودیم. بعد از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به هم بد و بیراه بگیم. هی اون می‌گفت: «fucking» هی من می‌گفتم: «fucking».» دستش را گذاشت روی دلش و یک عالم خندید. من هم. از بس که خندیده بود اشکش در آمده بود. از گوشه چشمش پاکش کرد:«یه تخت هست که از دو نفره صد و هشتادتایی هم بزرگتره. من تا حالا امتحان نکردم. ولی می‌گن اینجوریه که اگه هر دوطرف دستاشونو اینجوری باز کنن و بخوابند باز هم به هم نمی‌خورن.» و دستاشو از دوطرف باز باز کرد مثل مسیح مصلوب. گفتم: «اومم. این که خیلی خوبه. عملا انگار که روی دوتا تخت خوابیدی. در عین این که اگه بخوای می‌تونین بیاین پیش هم. وگرنه هر کی سمت ...»

 «پنی» دوتا بشقاب کیک به دست اومد سراغمون: «هی بچه‌ها، شما کیک نمی‌خورین؟ کار «نینا»ست. واقعا عالی شده.» و نفری یک بشقاب کیک داد دستمان. همین جور که حواسش پرت بود گفت:«ببخشید پریدم وسط حرفتون‌ها. هه هه.» و رفت.

کیک خوشمزه بود. کمی از کیک تعریف کردیم. از عطر پرتقالی که داشت و دانه‌های خشخاش توی کیک.

دلم می‌خواست که مکالمه‌مان ادامه پیدا کند. برایم جالب بود. شروع کردم که: «یه چیز خنده‌دار دیگه که دوبار تا حالا برای من پیش اومده اینه که از خواب بیدار شدم و شروع کردم با فربد دعوا کنم. خیلی مسخره می‌شه. یه بار یه خوابی دیدم که اصلا بعدا یادم نیومد چی بود ولی بیدار شدم و کلی دعواش کردم که چرا این کارو کردی.» و باز هر دو زدیم زیر خنده. «فربد بیچاره از خواب بیدار شده بود و خنده‌اش گرفته بود و هی میگفت عزیزم خواب دیدی، خواب دیدی. خیلی مسخره بود.» و باز خنده.

چند لحظه رفت توی فکر. خنده از روی صورتش رفت و گفت: «من یه مدتیه کابوس زیاد می‌بینم. چند شب پیش خواب دیدم که یه بچه رتیل روی سینه‌امه. همونجور که توی تخت بودم. جزییات بچه رتیل کاملا یادمه. درست همونطور که رنگ بچه رتیل‌ها یه کم روشنتره. و پشمالو. انقدر خوابش واقعی بود که وقتی بیدار شدم هی دست می‌کشیدم روی سینه‌ام مطمئن بشم چیزی نیست. تا یه مدتی خوابم نبرد.»

گفتم: «کابوس‌های اینطوری خیلی آزار دهنده ان. من یه ماه پیش یه بار خواب دیدم که فربد مرده. خیلی واقعی بود. انقد توی خواب گریه کردم که نگو. ولی فربد بیدارم کرد. فهمیده بود که دارم خواب بد می‌بینم.»
چشمانش کمی گشاد شد و با کنجکاوی پرسید: «یعنی داشتی بلند بلند گریه می‌کردی؟»
«نه. گفت که خیلی تند تند نفس می‌کشیدم و هن هن ‌می‌کردم. و اون هم حدس زده که دارم خواب بد می‌بینم. خیلی خوب شد که بیدارم کرد. خیلی داشتم عذاب می‌کشیدم.»

خندید: «به گمونم توی یه تخت با یه نفر دیگه خوابیدن همش هم بد نیست. اون ویدیوی گربه رو توی یوتیوب دیدی که داره خواب بد می‌بینه مامانش بغلش می‌کنه؟» ندیده بودم. گفت: «انقده بامزه‌اس که نگو. چند شب پیشا گراهام می‌گفت که متوجه شده که من دارم خواب بد می‌بینم. هاها. گفت وقتی فهمیدم که داری کابوس می‌بینی مثل اون مامان گربه که بچه رو جمع می‌کنه توی بغلش، تو رو جمع کردم توی بغلم. اینجوری.» و با دستش نشون داد. من هم خنده‌کنان گفتم: «هاها. درسته همیشه هم این که تختت رو با کسی شریک باشی بد نیست.»

بشقاب کیکم را که خالی شده بود از من گرفت و با بشقاب خودش رفت گذاشت روی میز. برگشت و نشست و گفت: «خلاصه این که امیدوارم که امشب خوب بخوابم. البته با توجه به این که دیشب خیلی کم خوابیدم احتمالا امشب خوابم خیلی خوب خواهد بود.»

گفتم: «یه آشنا داریم که خیلی آدم جالبیه. می‌گه سن که می‌ره بالا خواب می‌شه یه شب در میون.  هاها. می‌گه همش به آدمایی که در مورد این که خوابشون نمی‌بره شکایت می‌کنند می‌گه داستان اینه که امشب خوابت نمی‌بره ولی فردا انقد خسته‌ای که خوابت می‌بره.» خندید و گفت: «هاها این خیلی حرف درستیه خب.» گفتم: «آره. می‌گه که مهمترین چیز راجع به بدخوابی اینه که ازش وحشت نداشته باشی. وقتی که خوابت نمی‌بره وقتت رو یه جوری بگذرون. و خوبیش اینه که می‌دونی فرداش خوابت می‌بره.» خندید و حرفم را تایید کرد.

موقع خداحافظی بغلم کرد و گفت: «خوب بخوابی» و خندید. گفتم: «امیدوارم. ولی مطمئنم که تو امشب خوب می‌خوابی.»

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

زندگی زیباست!

خب شما گه اضافه خورده‌اید. حالا مثلا تو الان یک صبحانه خوشمزه خورده‌ای، یا دیشب یک سکس حسابی داشته‌ای یا مثلا برای یک روز همه چی سرجایش به نظر می‌رسد و شکایتی نداری بکنی، یک دفعه زندگی زیبا شد؟ یعنی ما را گرفته‌ای یا خودت را زده‌ای به آن راه؟ زندگی که لحظه‌ی ارگاسم یا طعم خوش قهوه نیست. زندگی ماراتنی است که بی‌این که کسی از تو بپرسد تو را در آن ثبت نام کرده و بی‌این که گزینه‌ای داشته باشی باید تا تهش بدوی. به تهش که رسیدی کسی نیست که به تو مدال بدهد یا حتی یک قطره آب بچکاند توی دهنت. 

حالا این که این دنیا پر از چیزهای قشنگ هست هم قبول. من خودم یک الکی خوشی هستم که نگو و دلم برای تمام این چیزهای قشنگ ضعف می‌رود. ولی خوب آدم یک کم باید ظرفیت داشته باشد. بوی قهوه که برای آدم فلسفه نمی‌سازد. 

همکارم سه تا بچه‌ی قد و نیم قد دارد. کوچکترینش چهار ساله‌ است. صبح‌ها بدو بدو می‌آید سر کار. عصر هم بدو بدو می‌رود خانه. با زنش دوتایی همه اش دارند می‌دوند که این سه تا بچه را داری کنند. دو سه ماهی است که میانه‌اش با زنش شکرآب شده و خودش دارد از هم می‌پاشد. بی‌خبر سر کار نمی‌آيد. وسط روز یک دفعه مجبور می‌شود ول کند برود. حواس پرت شده. توی آشپزخانه شرکت چیز می‌شکند. کارش را درست انجام نمی‌دهد. پشت تلفن با زنش بحثش می‌شود. پر از دلواپسی است این آدم. روی دیوارش ده‌تایی از عکس‌های بچه‌هایش است. یک پانزده‌تایی از نقاشی‌هایشان. چند تا تبریک روز پدر با «دوستت دارم بابا!» در سن های مختلف. این ها زیباست و حرفی هم درش نیست. ولی بعید می‌دانم که الان زندگی برای او زیبا باشد. وقتی هم که مثل خیلی دیگر از زوج‌های اینجا از زنش جدا شد و دیدن بچه‌هایش محدود شد به شنبه یکشنبه و دلش هر شب پر کشید برای بچه‌هایش که الان هر شب برایشان داستان می‌خواند تا خوابشان ببرد، آن وقت هم زندگی زیبا نیست. 

طرقه‌های سیاه می‌آیند توی حیاطمان و یک جور بامزه‌ای لب پرچین راه می‌روند، انگار که دارند خودشان را قایم می‌کنند تا کسی نبیندشان. قسمت بالای بدنشان موازی می‌شود با لب پرچین و بدنشان می‌شود مثل یک مثلث وارونه. تند و تند راه می‌روند، بعد می‌ایستند و دوباره تند و تند راه می‌روند و بعد می‌ایستند. و من این راه رفتنشان برایم عادی نمی‌شود. هر دفعه که می‌بینمشان قند توی دلم آب می‌شود. از این دلخوشی‌ها کم ندارم. این کتری شیشه‌ای که خریده‌ایم که وقتی آب تویش جوش می‌آید می بینی. خیلی هیجان انگیز است. از وقتی که حباب ها شروع به تشکیل شدن ‌می‌کنند تا وقتی که آب جوش می‌آید و بخار ‌می‌زند بیرون. خب ولی زندگی زیبا نیست. چون که مادر سارا بس که سیگار کشید مرد. سرطان ریه گرفت و یک سالی جان کند و بعد ماراتنش را تمام کرد.

خوردن خیلی حال می‌دهد. یک غذای خوب به خصوص اگر کمی هم ماجراجویانه باشد و چیزی باشد که قبلا نخورده‌ام، برای من شکمو تقریبا اندازه یک سکس حسابی لذت دارد. خب کمی کمتر ولی خیلی کیف دارد، حالا اندازه‌اش را بی‌خیال. دفعه‌ی بعدی که بعد از یک غذای حسابی یا سکس خیلی خوب فیلسوف شدی و زر زدی که زندگی زیباست، به دو تا چیز فکر کن. به آن بچه‌ی پنج ساله‌ای که توی دپوی زباله دنبال چیزهای قابل فروش می‌گردد و گاهی یک چیز خوردنی هم آن وسط پیدا می‌کند و می‌گذارد توی دهنش و به آن دختر هشت ساله‌ای که در شب عروسیش با مرد چهل ساله، خون ریزی داخلی کرد و مرد. آن وقت بگو زندگی زیباست، خیر سرت.

یکی از سرگرمی‌های پویا ساختن اسم برای من است. از اسامی حیوانات و گیاهان گرفته تا صفت و کلمه‌های من در‌آوردی. گنجیشک، ماهی، گلک،  گل‌ خانوم، تپلچه، عزیزجون، خوشگل خانوم و بعضی‌های نگفتنی. و من به این اسامی خیلی توی دلم مفتخرم. البته الان شما هم می‌دانید ولی یک لذت درونی‌ای می‌برم از این «همه‌ی نام‌های من».  کلا حالش را می‌بریم با هم. اصلا یک زندگی‌ای می‌کنیم من و پویا، که گندش را در آورده‌ایم. چهار روز دیگر می‌شود چهارده سال که با هم زیر یک سقفیم. پانزده سال که دل و دلبر همیم و هنوز وقتی عصر می‌شود و داریم از سر کار برمی‌گردیم دلمان برای هم پر می‌کشد. توی خیابان اگر هم را ببینیم یکی نداند فکر می‌کند که یک سالی است از هم دور بوده‌ایم. ولی خب وقتی یک مردیکه الدنگ با یک مشت عوضی بی سرو پا به جان هم می‌افتند و صد هزار آدم را توی سوریه به کشتن می‌دهند، تو غلط کردی که زندگی زیباست. دفعه دیگر که گفتی زندگی زیباست، بنشین روی یک کاغذ از یک تا صدهزار را بنویس تا بفهمی که صدهزار جان یعنی چی و آن وقت باز بگو که زندگی زیباست.

حالا نه این که بگویم من همه‌اش زانوی غم به بغل گرفته‌ام که دنیا پر از گند و کثافت هست‌ها. نه. برعکس می‌دانم آخر این ماراتن شیرینی قسمت نمی‌کنند و اگر کل راه را حال کردی، کردی و گرنه با‌خته‌ای. برای همین است که معمولا یک قندی در دلم در حال آب شدن است. همه‌اش مواظبم که بد نگذرد. اگر بتوانم به کسی کمکی کنم که در این ماراتن اجباری زندگی زجر کمتری بکشد این کار را می‌کنم ولی فلسفه از خودم در نمی‌آورم. می‌دانم که زندگی من در بسیاری از لحظات زیباست. اکثر مواقع در زندگی شخصی‌ام هیچ مشکلی ندارم و اگر هم دارم آنچنان بغرنج نیست. ولی قبل از این که اساسا هر مزخرفی درباره‌ی زندگی بگویم، چشمم را باز می‌کنم. اگر زندگی من امروز زیباست فردا معلوم نیست کدام درد لاعلاجی سر من یا یکی از عزیزانم خراب شود تا آن وقت بدانم زندگی چیست. اگر هم سر من خراب نشود می‌دانم کافی است که دو دقیقه این مرورگر اینترنت را باز کنم بروم یک سایت خبری و ببینم که زندگی دارد چه بلایی سر هم نوعان من می‌آورد. پس لطفا خفه شو!

------------------------------------------------------
* این نوشته خطاب به شخص خاصی نوشته نشده است.صرفا گلایه‌ای است از رمانتیک کردن دنیا و زندگی!