صفحات

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

گربه زیر باران

توی ترموای خیابان سنت کیلدا نشسته بودم و دست زیر چانه از پنجره بیرون را تماشا می کردم. خیابان سنت کیلدا مخصوص تماشای بدن است. به خاطر حاشیه سبزش، پر از دونده و دوچرخه سوار است. آدم هایی که به بدنشان اهمیت ویژه می دهند، بعضا به طبیعت هم. کافی است که هوا هم کمی گرم باشد تا خوش ترکیب ترهایشان بهانه ای گیر بیاورند برای این که بالا تنه های عریانشان را به نمایش بگذارند. مردهای بدون بالاپوش،‌ شش عضله  و بازوها را و زن های با نیم تنه، شکم های صاف را. از خورشید استرالیا هم هراس نمی کنی وقتی که به بدنت مفتخر باشی. نه تنها هراس نمی کنی که به آن احتیاج داری که برنزه ات کند و زیباتر به تعبیری. بدن های خیس از عرق در آفتاب می درخشد.

کسی کنارم نشست. به سمت پنجره حرکت کردم تا جا را برایش بازتر کنم و فهمیدم ایرانی است. کشف کردن ایرانی ها مهارتی است که تکنیک های متفاوتی دارد، تکنیک های ساده تا پیچیده، تشخیص لهجه،‌ قیافه، آرایش، رنگِ موهای رنگ شده، روشِ حرکت دست ها، مدل نگاه کردن،  راه رفتن،‌ لباس پوشیدن. از روی یکی از اینها که قضاوت کنی ممکن است اشتباه کنی و مثلا یک ترک یا عرب یا هندی یا افغانی را ایرانی فرض کنی. ولی اگر مجموعه ای از این ها باشد تشخیص درست قطعی است، به غیر از لهجه که به تنهایی کافی است. زن داشت با تلفن حرف می زد و حتی اگر مکالمه اش جالب هم نبود من گوش می کردم چه رسد به این مکالمه که باعث شد من ایستگاه خودم پیاده نشوم و کمی هم تعقیبش کنم تا نمی دانم کدام حسم را ارضا کنم. علاوه بر چیزی که از آن صحبت می کرد، لهجه ی ایرانی ایرانی ایرانی اش بامزه بود و به خنده ام می انداخت.

- زن: I am very vell. Hov are you?
- ...

زن: Yes. I put Rozhin to eschool today. But I tink I like the Catolic eschool estaff better dan dis eschool. Dey are very ferendlier.
- ...
زن: May I ask you some ting?
- ...
زن: No. Don’t vorry about my baalaance. It is ok. Don’t vorry.
- ...
زن: Dat’s ok. I said don’t vorry.
- ...

زن: May I ask you some ting?

 این جمله ترجمه لفظ به لفظ چیزی است که یعنی سوال مهمی می خواهد پرسیده شود. «می توانم چیزی بپرسم؟» یا «اگر چیزی بپرسم راستش را خواهی گفت؟» و همین بود که مرا کنجکاو کرد و دنبال زن کشاند. و تکرارش کنجکاوترم کرد. همین جا باید پیاده می شدم، اما نشدم.

زن: Listen. I said don’t vorry. I don’t like it vhen you ask about my baalaance. I vill top it up today again.
- ...
 
زن: Ok. Vednesday. Yeah. If ve are alive till den.
- ...
زن: Huh? I said if ve are alive till Vednesday I vill see you den.
یک ترجمه ی لفظ به لفظ دیگر که شخص پشت تلفن را هم گیج کرده بود. از ترموا پیاده شد و من هم در خلاف جهتی که باید می رفتم دنبالش راه افتادم.


زن: Yeah, I am going to vork. I just got off de teram.
- ...
 
زن: May I ask you some ting?
- ...
زن: Pilease be honest wit me. Is your vife unhappy that you are helping me?

زن وارد ساختمان شد و من دیگر نتوانستم تعقیبش کنم. به تازگی گربه زیر باران همینگوی را خوانده بودم. فکر کردم که داستان همان داستان است، ایرانی یا آمریکایی.

-------------------------------------------------------------

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

آواز یکتا

یعنی اگه بگن هیجان انگیزترین روز زندگیت رو انتخاب کن، من می گم اون روز بود.

 با پویا توی شهر گولد کوست از ایالت کویینزلند استرالیا یه هتل ارزون سه ستاره گرفته بودیم. هتل اونقدر کوچیک و کم جمعیت بود که فقط توی ساعت اداری پذیرش داشت. نُه صبح تا شیش بعد از ظهر. استخر هتل، که روی وب سایت با یه لنز واید یک عکسی گرفته بودن ازش که اندازه استخر های المپیک به نظر می رسید، بیشتر  شبیه به حوض بود.

وارد هتل که می شدی، سمت چپ جای پذیرش بود و سمت راست یه عالمه تبلیغ تورای مختلف. یه عالمه جاها می تونستی بری و یه عالمه کارا می تونستی بکنی. پرواز کنی، بری پارک آبی هی سر بخوری و آب بازی کنی، غواصی کنی، بری تماشای ماهی ها زیر آب یا هزار جور جک و جونور دیگه رو ببینی. همین جور نگاه می کردم و اونایی که می پسندیدم رو بر می داشتم. تا این که به اون تبلیغ رسیدم.

 یه بار رفته بودم با دلفینا شنا کنم و موفقیت آمیز نبود. باید لب قایق منتظر می نشستیم تا سر و کله ی یه گله دلفین پیدا شه، بعد می پریدیم تو آب و دلفینا قرار بود که بیان پیش ما که با ما شنا کنن. ولی همین که ما می پریدیم توی آب، اونا هم غور می کردن به عمق آب و ما می موندیم مایوس. بر می گشتیم باز لب قایق می نشستیم تا گله ی بعد هم بیاد و دوباره همین کارو باهامون بکنه. بنابراین وقتی که اون تبلیغ تماشای نهنگا رو برداشتم، فکر کردم که اونم حتما یه چیزی تو همون مایه ی شنا با دلفیناست. حتی با این که نوشته بود نود و هشت درصد موفقیت در سفرها. گیرم که نود و هشت درصد موفقید، از کجا معلوم که ما توی اون دو درصدی نباشیم که دست از پا درازتر بر می گردن و مثلا یه نهنگم نمی بینن. بعد اصلا توی اون موفقاش،‌ لابد دو تا نهنگ از فاصله پونصد متری نشون آدم می دن و ما هم باید خوشحال باشیم که نهنگ از نزدیک دیدیم. خوب آدم می شینه یوتیوب تماشا می کنه. اقلا نهنگه اندازه ی مانتیور هست نه مورچه. ولی با این حال اون بروشور را برداشتم و با بقیه ی بروشورها شد یه ده تایی روی هم. و رفتم توی اتاق. 

خوب سه روز بیشتر اونجا نبودیم و باید انتخاب می کردیم. یه سریش غربال شد به خاطر این که فصلش گذشته بود یا قیمتش خیلی بالا بود و یا با پویا به توافق نرسیدم. ولی بروشور نهنگه موند. دو روز اول و دوم رو حسابی خوردیم و چرخیدیم و چریدیم و روز سوم را اختصاص دادیم به تماشای نهنگ به امید این که نهنگا مثل دلفینا مایوسمون نکنن.

 با اتوبوس و تاکسی رسیدیم به اسکله ای که قایق منتظرمون بود. قایق سفید خوشگلی که دوطبقه بود و یه عرشه ی کوچیک داشت. مال یه زن و شوهر استرالیایی بود که شغلشون این بود. آدما رو می بردن بهشون نهنگ نشون بدن. فکرشو کن. یه دختر هم همراهشون بود که قرار بود به آدما روی قایق کمک کنه. به طور خاص در مورد دریا زدگی.  یعنی کیسه دستش بود،‌ از اونا که توی هواپیما به آدم می دن، که در مواقع لزوم توزیع کنه. فکر کردم تا حالا یه نفرم ندیدم که توی هواپیما از اینا استفاده کنه،‌ اینم لابد مثل همون. بس که محتاطن.

به غیر از ما حدود سی نفر دیگه هم اومده بودند برای تماشا. به هممون جلیقه نجات دادن و گفتن که بپوشیم. وقتی که به وسط اقیانوس می رسیدیم که از موجای بزرگ خبری نبود، می تونستیم جلیقه ها رو درآریم. قایق حرکت می کرد،‌ خانم برامون از نهنگا می گفت و آقا سکان قایق دستش بود. سکان قایق عین سکانایی بود که توی سندباد بود. درست همونجور. قایق لنگرم داشت. عین همون لنگر توی کارتونا.


خانوم گفت نهنگایی که داریم می ریم ببینمیم،‌ بهشون می گن نهنگ کوهان دار. چون الان تابستون داره شروع می شه و هوا گرم می شه، نهنگا شروع می کنن می رن قطب جنوب. گفت که توی مسیرشون ممکنه با جفتشون باشن از جنس مخالف یا هم جنسشون یعنی مثل دو تا همسفر. گفت که یکی از پر تحرکترین انواع نهنگا هستند. چون دمشون رو هی می زنن روی آب‌،‌ یا از آب بیرون می پرن. از دماغشون آب می ریزن بیرون. گفت که روی بدنشون لکه های سفید هست. اون لکه ها مال اینه که یه صدفایی میان روی بدن اینا خونه می کنن. بعد در اثر همین بیرون پریدن از آب یا به مرور زمان، صدفا کنده می شن و رنگ سیاه بدن نهنگ رو با خودشون می برن و اونوقت نقش صدف روی بدنشون خالکوبی می شه.

گفت که این نهنگا تا چهل تُن و پانزده متر ممکنه رشد کنن. خانومه گفت وقتی که نهنگای ماده بچه هاشونو همین نزدیکا به دنیا آوردن، برمیگردن. چون هوای قطب جنوب برای بچه دار شدن سرده و گفت که اگه سمت چپتون رو نگاه کنین اولین نهنگ رو می بینید.


سمت چپ رو نگا کردم و اولین نهنگ رو دیدم. من سمت راست قایق نشسته بودم. از فاصله دویست متری. داشت دمش رو می زد روی آب. یه بار نه دو بار نه،‌ همین جور هی می زد. ضربان قلبم رفته بود بالا. اِه! واقعا نهنگه!

 با چه قدرتی دمشو می زد روی آب. از جام بلند شدم و دویدم سمت چپ قایق. جهت قایق عوض شد و سرعت رفت بالا. تلو تلویی خوردم و خودم رو رسوندم به یه دستگیره ای. تمام ستونهای قایق رو با ابر و روکش پلاستیکی پوشونده بودن. لابد برای این که وقتی آدما جابجا می شن توی قایق اگه افتادند بخورند به این ابرها عوض ستون های آهنی. باورم نمی شد. یعنی با این سرعت داریم می ریم به سمت نهنگ. به اون بزرگی. شاید پانزده متر. و نهنگ آب از دماغش فواره زد. هر از چندی به یاد خودم می آوردم که دهنم را ببندم که از تعجب باز مونده بود.

به فاصله ی پنجاه متری اش رسیدیم که از آب پرید بیرون،‌ تمام قد بیرون پرید. درست مثل یه ماهی که از آب می پره بیرون. یه قوس کامل درست کرد و شیرجه زد توی آب. و من خالکوبی صدفا روی بدنش رو دیدم. و بعد یکی سمت راست. دوباره جهت حرکت قایق عوض شد و با سرعت به سمت نهنگ جدید. دو تا نهنگ جدید. که یکی احتمالا بچه نهنگ بود. یا به قول انگلیسی زبونا گوساله بود. کوچکتر بود. و باز هم حرکت دم ها.  شمردم،‌ نهنگ بزرگتر هفده بار دمش را زد روی آب. مثل کارتونا. و ما با سرعت به سمتشون حرکت می کردیم. من با کلی تلو تلو و از این دستگیره به اون دستگیره پریدن خودم را رسونده بودم سمت راست قایق و دهنم باز بود. بستمش. و مادر و بچه نهنگ با هم از آب جست زدند بیرون و رفتند زیر آب.

دریازدگی ها شروع شده بود. عین فیلما. مردم همونطور حال نذار پیدا می کردن و بی این که واقعا زیاد بالا بیارن هی می گفتند:«هوع،‌ هوع.»  فکر می کنم از هر سه نفر یک نفر دریازده بود.  دختر مسوول کیسه ها دور می گشت و کیسه های پُر را جمع می کرد و کیسه ی خالی و دستمال کاغذی می داد به مردم. بر خلاف هواپیما این کیسه ها کاملا پر طرفدار بود. من و پویا جز خوش شانس ها بودیم که لازمشون نداشتیم. قایق کمی جهتش را تغییر داد و دوباره شروع به حرکت به سمت شمال کرد. به پویا گفتم که بریم سر قایق. از چند تا پله باید بالا رفتیم و همین طور دست به نرده های قایق رسیدیم سر قایق.

 دو تا دلفین خوشگل صورتی کنار قایق داشتند با ما شنا میکردند. لبخند روی لباشون بود. قسم می خورم. و من لذت مسابقه دادن با قایق رو توی صورتای بامزه شون می دیدم. این دلفینا بر خلاف اون دلفینا اهل فرار کردن نبودند و کاملا از بازی با آدما لذت می بردند. کاش می شد بپرم توی آب و باهاشون شنا کنم.

سرعت قایق خیلی زیاد بود و باد اذیت می کرد. برگشتیم سر جای اولمون  نشستیم. پویا هم دریا زده شد. همین که نشستیم دوباره خانوم اعلام کرد که یه نهنگ جلوی قایق هست. دلم نمی خواست پویا رو ول کنم برم ولی دیدن نهنگها واقعا هیجان انگیز بود. چند ثانیه ای پیش پویا نشستم و کمرش رو مالیدم و بعد تنهاش گذاشتم و رفتم. پله ها رو دو تا یکی کردم و تلوتلو خوران رفتم سر قایق.

یک ساعت و نیمی توی اقیانوس جلو رفته بودیم و وقتش بود که برگردیم. مجموعا نه نهنگ دیده بودیم و من هر یک بارش به اندازه ی بار اول هیجان زده می شدم. بعدا پویا بهم گفت که کلی جیغ می زدم و می خندیدم. واقعا بی نظیر بود. ابعاد و اندازه ها را تصور می کردم. این که یک نهنگ پانزده متری یعنی اندازه ی یه  ساختمان پنج طبقه. به پدر ژپتو فکر میکردم که حتما توی دل نهنگ جا می شده و این که یک قایق کوچیک حتما اگر کنار یک نهنگ پانزده متری قرار می گرفته،‌ حرکت دم نهنگ  واژگونش می کرده. به آوازهای نهنگ ها فکر می کردم که زیر اقیانوس تا کیلومترها حرکت می کنه و این که یه نهنگ ممکنه برای ده دقیقه آواز بخونه. و این که هر نهنگ هر سال یه آواز منحصر به فرد می خونه که با سال قبلش فرق داره.

و هیجان به همین چیزا ختم نشد. دیگه چیزی نمونده بود که برسیم که چیزی را دیدم که هنوز هم باور نمی کنم. یعنی اگه پویا با من نبود که بعدا هی باهاش چک کنم که این اتفاق افتاد یا نه فکر می کردم که برای خودم خیالبافی کردم. دو تا نهنگ یه دفعه سرشون رو از زیر آب در آوردند. توی فاصله ی ده متری قایق ما. من چشماشونو دیدم. هر دو شونو. و بعد صداشونو شنیدم. اومده بودن برای ما آواز بخونند. نفسم بند اومده بود. به مدت پنج ثانیه آواز خوندند. موووووووو. و بعد رفتند زیر آب. دو تا نهنگ ده متری. به فاصله ی ده متری برای ما به مدت پنج ثانیه آواز خوندند. نمی تونم تصور کنم که روزی اتفاقی بی نظیرتر از این توی زندگیم برام بیفته.

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

یار و رویا

خواب می بینی انگار. جایی هست که هیچ کس را نمی شناسی. مکان ها غریبه اند. زبان را نمی دانی. زمان حالت سیالی دارد، که آغاز و پایان روز را فقط و فقط تو تعیین می کنی و حس تو. منطق چیزها با منطق روزمره ی آشنایت فرق دارد. گاهی از آن چه که دور و برت می گذرد سر در نمی آوری و غافلگیر می شوی. وقتی که لذت می بری یا آزرده می شوی فقط حس می کنی ولی به زبان نمی آوری و توصیف نمی کنی. بس که منطق همه چیز جور دیگر است، تو خود هم جور دیگر می شوی.

سفر است این. سفر بی یار. یار که باشد، به تو یادآوری می کند که رویا نیست. جایی که رفته ای دیگر غریبه ی غریبه نیستی و یک نفر را می شناسی. مکان ها هنوز ناشناخته اند ولی یار برایت خاطر جمعی می آورد.  یار به زبان تو تکلم می کند و تو به زبان یار. سیالی زمان از بین می رود، چرا که روزی که آغاز می کنی و به پایان می بری متعلق به دیگری هم هست. هر چه هم که منطق اطراف را ندانی، چیزی کنارت هست که منطقش را می دانی و منطقت را می داند. در غافلگیری ها تنها نیستی و به زبان می آوری و این گویی چیره ات می کند بر حوادث. حس هایت را باید بازگو کنی و  توضیح دهی. آزردگی و لذت را باید با یار شریک باشی. همه این ها تو را از رویاگونه ات به واقعیت می آورد و تو خودت می مانی.

سفر می کنی که بگریزی از روزمرگی. سفر می کنی که جان بگیری برای بازگشت به تکرار. که امید داشته باشی که بمانی و ادامه دهی. تا سفر بعد. چوب خط بزنی و بشماری تا روزی که نوبت سفر شود باز. من که از تنهایی خود لذت می برم و سفر کردن را هم دوست دارم یک بار تنها سفر کردم و باز هم خواهم کرد. سفر با یارِ شیرین،‌شیرین است ولی سفر بی یار هم رویاگونه است. گو این که گاه شاید، رویا کابوس شود.

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

دو دیواری

برای بار اول روز دوشنبه در حال دویدن از جلویش گذشتم. برونو مارس می گفت: «اگه یه روز دیدی که وسط دریا گیر افتادی،‌ من کل دنیا رو دریانوردی می کنم تا پیدات کنم.» کمی بعد از دوازده ظهر بود و من در حالت دویدن، فقط چمدانِ سیاهِ بزرگش را دیدم که مرد و وسایلش پشت آن، از دید من پنهان بودند. به دیواری که موازی با راهی که من در آن در حال دو بودم، تکیه داده بود.

برای بار دوم چهارشنبه همان هفته، در حال دویدن با ریحانا از جلوی خانه اش رد شدم. ریحانا می گفت: «من ممکنه بد باشم ولی در بد بودن، واقعا تکمیلم. سکس توی هوا، هیچی برام مهم نیست، من از بوش خوشم میاد. سنگ و چوب ممکنه استخونامو بشکنه ولی زنجیر و شلاق منو هیجان زده می کنه.» یکی از آن روز های تابستان استثنایی چهل درجه ای ملبورن بود و من ساعت شش عصر بود که می دویدم. و او به دیوار مجاورِ دیوار روز قبلی و عمود بر مسیر دوندگی من تکیه داده بود. سرش را روی زانویش گذاشته بود و من باز صورتش را ندیدم. وسایلش هنوز کنار همان دیوار اول بود. کنار خودش یک کیسه ی یخ داشت که در حال آب شدن بود. نمی دانم در آن روز، چند تا از این کیسه ها را مصرف کرده بود. در آن گرمای دیوانه کننده، قطعا بیش از یکی.

جمعه ی آن هفته فقط وقتی که دویدنم تمام شد به یادم افتاد و آن روز ندیدمش.
بار سوم باز دوشنبه، ساعت دوازده ظهر بودکه دیدمش. این دفعه رادیو گوش نمی دادم و نامجو با من بود و می گفت: «عقلم بِدُزد لَختی، چند اختیارِ دانش؟/ هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟»  باز هم به دیوار موازی با مسیر من تکیه داده بود و این بار توانستم یک چمدان دیگرش را ببینم. چمدان شکل همان چمدان بزرگ سیاه بود، همان مدل فقط کوچکتر. زیپ چمدان هم کمی باز بود و از تویش یک لباس سبز رنگ بیرون زده بود. خودش باز پشت چمدان ها پنهان بود.

بار چهارم چهارشنبه بود. ساعت یک ظهر. رادیو داشت اخبار می گفت. خبر پسری که در سواحل شمال استرالیا کوسه به او حمله کرده بود. خودش نبود و فقط وسایلش بود. من هم فرصت را غنیمت شمردم و از صد متری خانه اش شروع به راه رفتن کردم تا خوب خانه اش و وسایلش را دید بزنم. من در پارک پشت شرکتمان می دوم. شرکت در یکی از گران ترین خیابان های تجاری شهر است. کنار پارک یک کلبه چهار دیواری آجری بدون پنجره هست که نمی دانم مال چیست. او مجاور دو تا از دیوارهای این کلبه سکنی گزیده. وسایلش را برانداز کردم. دو چمدان، یک پتو چهارخانه نارنجی و سبز کمرنگ مچاله شده گوشه ي دیوار،‌ یک تکه موکت سرمه ای اندازه ی یک تشک یک نفره که پهن است کنار دیوار. از کیسه یخ خبری نبود. خوب روز زیاد گرمی نبود. و همین. دیوار موازی با مسیر من صبح تا ظهر سایه گیر است و دیوار عمود بر مسیرم بعد از ظهر.  وسایلش را جابجا نمی کند فقط خودش با سایه یا آفتاب جابجا می شود. از روی دما و ساعت می توانم حدس بزنم که کدام دیوار را انتخاب می کند. بر حسب دما، یا از آفتاب فرار می کند یا به آن پناه می برد. شب هایش را نمی دانم چه می کند ولی. نمی دانم کدام دیوار را برای خوابیدن انتخاب می کند. نمی دانم چرا بالش ندارد. از کنار خانه اش گذشتم و باز شروع به دویدن کردم. اخبار تمام شده بود و نمی دانم که بود که می خواند: «من ضد گلوله ام، هیچی ندارم از دست بدم،‌ شلیک کن،‌ شلیک کن»

کل سه باری که در هفته بعد دویدم وسایلش بود و او نبود.

و بالاخره دیدمش. از اتفاق نزدیک خانه اش بودم که از کنار دیوار بلند شد و به سمت من حرکت کرد و من خوب دیدمش. سی و هفت هشت ساله می زد،‌ به چهل نمی رسید. قدش بلند بود، صد و هشتاد شاید و هیکلی ولی نه چاق. پوست سفیدش آفتاب سوخته بود. شلوار سیاه پوشیده بود و پیراهن سفیدی که کثیف بود. خیلی کثیف. موهای طلایی اش به هم پیچیده بود از کثیفی و بلند بود تا پایین گردنش. ریش و سبیلش را زده بود. دست هایش را از بدنش فاصله دار گرفته بود و راه می رفت. دمپایی لاانگشتی سیاهی پوشیده بود و پاهایش را روی زمین می کشید. من از کنارش گذشتم. کِیتی پِری می گفت: «من یک دختر رو بوسیدم و کلی خوشم اومد. از مزه برق لب آلبالوییش. بوسیدمش که امتحان کنم» او اخمو و غمگین بود.

بعد از آن روز، یک ماه تمام هفته ای سه بار،‌ دویدم،‌ رادیو گوش دادم و از کنار خانه اش گذشتم. گاه دیدمش و گاه ندیدمش. چمدانش هایش ولی همیشه آنجا بود. جای پتو و موکتش عوض می شد و از دیوار عمودی به دیوار موازی و از موازی به عمودی می رفت و گاهی یخ داشت و گاهی نداشت.

یک بار رفتم پیشش. نه در حال دویدن. کارم تمام شده بود و داشتم می رفتم خانه. گفتم سلام من می خواهم شما را به شام دعوت کنم. نگاهم کرد. گفتم فردا ساعت چهار بعدازظهر میایم دنبالتان. نگاهم کرد و من فردا ساعت چهار رفتم. همانجا نشسته بود. موهایش را از پشت محکم بسته بود و اخمو نبود ولی هنوز غمگین بود. یک تی شرت سبز پوشیده بود که از پیراهن سفیدش تمیزتر بود با شلوار سیاهش. وقتی مرا دید، از جایش بلند شد. نگاهش کردم و حرکت کردم و او به همراهم آمد. سوار ماشین شدیم و من راندم و رادیو را روشن کردم. و تا خانه کیتی پری و ریحانا و برونو مارس و بقیه حرف زدند و ما حرف نزدیم. فکر می کردم که حتما بوی گند می دهد، بوی گند خانه به دوش ها را، ولی نمی داد.  به خانه که رسیدیم در را باز کردم و اشاره کردم که وارد شود. وارد شد و من هم به دنبالش. حوله و لباس های تمیزی را که برایش آماده کرده بودم به او دادم و راه حمام را بهش نشان دادم. حدود یک ساعت بعد از حمام بیرون آمد. موهای خیسش را محکم از پشت بسته بود. لباس هایی که برایش خریده بودم کاملا اندازه تنش بود. از خانه بیرون رفتیم و دوباره سوار ماشین شدیم. دوباره رادیو را روشن کردم و به سمت یک رستوران نزدیک خانه راندم. در رستوران برایش پیش غذا انتخاب کردم و غذا و دسر و او همه را خورد. باز به همراهم آمد و سوار ماشین شد و به خانه رفتیم. اول بلوزش را در آوردم. می شد دید که عضله هایش روزی ورزیده بوده. پیراهن خودم را هم در آوردم. در تمام مدتی که با او بودم سعی کردم که احساس ترحمم را دور کنم و به چیزی به غیر از این که او لذت می برد یا نه فکر کنم.

دیروز وقتی که رفتم ببینمش، نمی دانم که از ندیدن چمدان هایش خوشحال شدم یا ناراحت. هیچ چیز نبود به غیر از یک چراغ الکلی کنار دیوار. چرا من تا حالا چراغ الکلی اش را ندیده بودم. چراغ الکی برای چه می خواست اصلا؟ شب پارک های ملبورن تاریک است. برای همین می خواسته حتما. از اینجا مگر کجا رفته که چراغ الکلی نمی خواسته؟ به پارک دیگری نرفته. اگر نرفته بود و اگر بود یعنی من جراتش را داشتم به شام دعوتش کنم؟ شاید برای بردن چراغ الکلی برگردد؟ کاش یک چهاردیواری پیدا کرده باشد و هیچ وقت دیگر چراغ الکلی لازمش نشود. اگر برگردد من از خودم می ترسم. از خودی که دل می سوزاند و خطر می کند و برای شام دعوتش می کند. از خودی که دلرحمی هایش را کنار می گذارد و برای شام دعوتش نمی کند. ادیل می گفت: «من بارون رو آتش زدم،‌ همین طور که می بارید تماشاش کردم،‌ بذار بسوزه همین طور که من گریه می کنم،‌ آخه شنیدم که اسم تو رو صدا می زد.»

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

سایمون

توی اتاق جلسات یا به اصطلاح  اتاق جنگ (war room*) بودیم، من،‌ سایمون، امیر و راب. داشتیم برنامه ریزی می کردیم که چطور در مدت تعطیلات سال نو که ده روز بود مطمئن باشیم که حتما حداقل دونفر در شرکت هستند و این که این دو نفر چندان بی کار نمی مانند. مساله بی دلیل سخت به نظر می رسید. اگر همیشه دو نفر در شرکت می ماندند، احتمال این که در مدت تعطیلات کاری از جانب مشتری ها مراجعه شود آن هم برای دو نفر کم بود. اگر یک نفر  به شرکت می آمد ممکن بود که کاری که پیش می آید در تخصصش نباشد و برای حل کردن مشکل چند برابر مقدار لازم وقت صرف شود. پیشنهاد دادند که هر کس یک روز گوش به زنگ (on call) باشد، که من مخالفت کردم و گفتم من ترجیح می دهم حضور داشته باشم و مرخصی رد نکنم تا این که حواسم به تلفن باشد و تازه اگر کاری به سراغم نیامد یک روز کامل هم مرخصی رد کنم. تا این که من یک پیشنهاد خیلی ساده دادم و آن هم این که نفر دوم فقط نصف روز بیاد سر کار آن هم از ۱۰ صبح تا ۲ بعداز ظهر. و بعد توضیح دادم که اینطور هر روز حداقل دونفر در شرکت هستند و در ضمن این که اگر مراجعه ای نداشتیم یک نفر فقط نصف روز را بی کار می ماند. همه راه حل ساده و بدیهی ام را پذیرفتند و هر کس شروع کرد توضیح بدهد که این راه حل چطور همه حالت ها را می پوشاند و به نفع همه هست و راب با لهجه انگلیسی اش گفت:«خیلی خوب هست که در تیم زن داشته باشیم. باعث می شود مسایلی را که مغز مردها نمی تواند حل کند به سادگی حل کند.» و همه خندیدیم به غیر از سایمون. شوخی یک شوخی نسبتا کلیشه بود و از شوخ طبعی خاص انگلیسی راب برمی آمد. سایمون ولی اینطور فکر نمی کرد و صورتش کاملا قرمز شد. مثل بیشتر سفید پوست ها، بی آن که دلش بخواهد به همه اعلام کرد که احساساتش برانگیخته شده و کاملا با حرف راب مخالف است و اصلا معتقد نیست که ذهن زن ها نسبت به مردها یا حداقل همه مردها برتری خاصی دارد. دهنش را بازکرد تا مخالفتش را بیان کند ولی ادامه نداد.

سایمون سی و چند ساله است و با صدای کلفت مردانه و خیلی با جدیت و شمرده شمرده صحبت می کند. موهای طلایی پررنگ دارد و چشم های آبی خاکستری. موهای طلایی سفید پوست ها در استرالیا کمی تیره تر است به خاطر آفتاب. رنگ ریش و سبیل پرش هم همان طلایی تیره است. توی این چند ماهی که با من همکار بوده همیشه ریش و سبیل داشته. ریش و سبیل مرتبی که زیر چانه و روی گونه هایش را می تراشد. سایمون نسبتا چاق است و قد متوسطی دارد. همیشه حتی جمعه ها که همه مردها شلوار جین و تی شرت می پوشند،‌ شلوار و بلوز مردانه می پوشد. چند تا بلوز بنفش و صورتی دارد که برای یک مرد استرالیایی کمی عجیب است. در واقع نشانه است. من سعی می کنم که این نشانه ها را جدی نگیرم. از محدود کردن آدم ها در انتخاب رنگ، به دلایل چرند متنفرم. ولی وقتی که در یک روز بارانی با یک چتر رنگین کمانی به شرکت آمد، جای شکی برایم نگذاشت. چترش هر پره اش یک رنگ رنگین کمان همجنس گرایان بود. همان علامتی که همجنس گرایان پشت شیشه ماشین هایشان یا در خانه هایشان می زنند. اسمش را گوگل کردم و عکسش را با دوست پسرش دیدم.

سایمون با وجود صدای مردانه و ریش پرپشتش در وجود خودش زنی دارد و زنانگی ای که به مرد جذب می شود. با وجود صدای مردانه و جدی اش گاهی حرکاتی کرشمه دار دارد. کرشمه هایی که حرکات زنانه به حساب می آیند. و به خاطر این زن درونش حاضر نیست قبول کند که کسی صرف زن فیزیکی بودن می تواند جور خاصی فکر یا احساس کند. چون فکر می کند که در درون خیلی از مردها زن و زنانگی هست. مثل او. مثل دوست پسرش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اتاق جنگ: اتاقی که در آن استراتژی تجارت یا سیاست طراحی می شود.


۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

استرالیا را دوست دارم

سمت راستم دختر ریزنقش سفید پوستی نشسته بود. حتما دمای روز را چک کرده بود و روز ۳۸ درجه ای را غنیمتی شمرده و پیراهن تابستانی کوتاهش را پوشیده بود. با زمینه سیاه و گلهای سبز و کرمی. آرایشش تمام شد، وسایل آرایشش را جمع کرد و توی کیفش گذاشت. هدفون مبایلش را در گوش هایش گذاشت و موسیقی هایش را زیر و رو و عقب و جلو کرد و روی لیدی گاگا متوقف شد. اینقدر بلند بود که کلمه های لیدی گاگا را به وضوح می شنیدم. «را را را را،‌ گاگا اُ لالا،‌ رمانس بدتو می خوام. زشتیت رو می خوام. درد و مرضت رو می خوام.... عشقتو می خوام عشقتو می خوام....» و من هم سعی می کردم تمرکز کنم و ایکتابم را بخوانم.

قطار به ایستگاه بعد رسید و مسافران سوار شدند و مردی با یک ریش پرپشت به بلندی بیست سانت روبروی من نشست. روی گونه اش را خالی کرده بود. یک عینک آفتابی با فریم آلبالویی زده بود و کلاه لبه دار اسپرتی روی سرش گذاشته بود. هدفون سفید آیفونش توی گوشش بود. فکر کردم آیا مسلمان است یا فقط برای تیپ ریشش را اینطور تراشیده. مبایلش را از توی جیبش در آورد و شروع کرد چیزی را از روی مبایل بخواند و برای خودش زمزمه کند. گوش هایم را تیز کردم و همین طور که چشمم به مبایلم بود سعی کردم بشنوم چه زمزمه می کند. «سبحان ربی ...» قرآن می خواند.

ایستگاه بعد صندلی سمت چپ من خالی شد و مرد جابجا شد و کنار من نشست که در جهت حرکت قطار باشد. قید کتاب خواندن را زدم و مبایل را در کیفم گذاشتم. کل هفت ایستگاه باقی مانده تا شهر را، گوش راستم لیدی گاگا شنید و گوش چپم قرآن.

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

چیستی؟

گفت تا به حال عاشق نبوده ام. عشق چیست؟ تعجب کردم. از من فقط یکی دو سال کوچکتر بود. من توی آن بیست و چند سال زندگیم چهار بار هوای عاشقی به سرم زده بود، حتی اگر عاشق نشده بودم. می دانستم که چه شکلی است. چه رنگی است. چه طعمی است. تعجبم را ولی پنهان کردم و سعی کردم به تجربه هایم رجوع کنم و عاشقی را برایش وصف کنم، گویی که آسان نیست. از عشق تازه برایش گفتم. برایش گفتم که وقتی عشقت جوانه می زند، سرت را که روی بالش می گذاری معشوق با توست و صبح که چشمهایت را که باز می کنی هنوز با توست. تب فراق داری دایم و موقع دیدارقلبت در سینه آرام ندارد. دستت می لرزد. تنت تنش را می خواهد. می خواهی که با تو باشد همه جا و با او باشی همه وقت. در تمام لذت ها شریکش می خواهی و انگار که بی او اصلا نمی شود که نمی شود. ناشناخته ها را شناخته فرض می کنی و برای خودت از او تصویری می سازی عاشق شدنی و عاشق ماندنی. زمان و عشق همیشه یا با هم دشمنند یا دوست. میانه ندارد. زمان می تواند عشق را بکشد یا که رشدش دهد و روز به روز قویترش کند. که زمان شناخت می آورد و تصویر ساخته را واقعی می کند.

برایش از وصل گفتم. که آرامش می آورد. که توهمِ مرگ عشق را می آورد که ترسناک می نماید ولی نیست. وصل، بوته ی آزمایش عشق است. عشق بعد از وصل اگر مُرد، هوس بوده شاید. که اگر هدف خوشی بوده چه باک از هوس. ولی اگر عشق جاودان می طلبیدی شکستی بوده بی گمان. عشق جاودان  برای آرامش جاودان است و هوس چند صباحی است و شکلش متفاوت. گفت می خواهد با مردی که هست پیمان همسری ببندد بی عشق، بی عاشقی. برای من باور کردنی نبود و بی معنی به نظر می رسید. که بی عشق چرا اصلا باید پیمان بست. آن هم به طول عمر؟ تعجبم این بار حتی بیشتر بود ولی باز پنهانش کردم.  از من تایید خواست. گفتم که در زندگی زنی مستقل مثل تو نقش مرد چیست غیر از عشق. نقش تو برای او چیست غیر از عشق. فکر میکردم که خیلی جوانتر از آنم که جواب سوالش را با قطعیت بدهم. به یقین می دانستم که اشتباه است پیمان همسری بی عشق و این را گفتم. گرچه با قیدهای عدم قطعیت تزیینش کردم. به گمانم، به نظر من،‌ من فکر می کنم،‌ من احساس می کنم‌...

پیمان همسری بست و بعد از چند سالی به تلخی شکست.